05.30.07

زيارت

نوشته شده در متفرقه در 2:11 ب.ظ با asemansoft

زيارت در راه به زيارت شيخ خرقان رفتيم. حضور شيخ با تمامي غريبي و تنهايي‏اش قابل درك بود. وقتي بي‏توجه به مقامِ والاي شيخ خيره به در و ديوار بودم ، جواني از در وارد شد و دور آرامگاهش چرخ مي‏زد و مي‏گريست. باز هم من بي‏اعتنا نوشته‏ها را مي‏خواندم.
هر كس در اين سراي آمد نانش دهيد
                              نانش دهيد از ايمانش مپرسيد
كه هر آنكس در سراي خداي به جان ارزد
                   البته در سراي ابوالحسن به ناني ارزد
جوان عقب عقب از آرامگاه دور شد و نماز بپا داشت ، آشوبي بپا شد. هي دل غافل! در چه هوايي؟ باورتان نمي‏شود ، ديگر من خود نبودم كه در نماز ايستاده بودم. در دعاي دست هر آنچه دل پنهان داشته بود بازگو مي‏ساخت! پاها قدرت نگاه داشتن كوله بار نيازها و خواهش‏ها را نداشتند ، ديگر نمي‏شد ايستاد سر بر خاك پاك رهگذران نهادم تا كمي از دردِ نبودم بكاهم. گرماي محيط را ديگر تاب نياوردم! ديگر توان بودن را نداشتم ، هنوز محرم اين خانه نه‏اي. از در آمدي و من از در به در شدم. در ادامه شاهپرك عاشقي را ديدم به استقبالم شتافت. اما چون ديوار شيشه‏اي بين‏مان را ديد درنگ را جايز ندانست و خويش را با آن يگانه ساخت ، تا تمامي راه همراه‏مان باشد. شاهپراكان عاشق بودند يا ديوانه!؟ خويش را فنا مي‏ساختند يا فدا!؟ نمي‏دانم. ولي مي‏توان فهميد كه آنها مرگ را پايان بودن‏شان نمي‏انگاشتند و فقط آنرا به آغوش در مي‏كشيدند.

05.29.07

جنایت کار

نوشته شده در اجتماعی در 12:48 ق.ظ با asemansoft

ماجراي تجاوز به كودك 8ساله را شنيده‏ايد؟ از اين نوع وقايع گه‏گاه رخ مي‏دهد (كه مو به تن آدمي راست مي‏شود و از لقب انسان شرمنده مي‏شوم). ولي در پست امروز از زاويه‏اي ديگر به اين جنايات نگاه كردم (متن زير فقط هشداري است براي بيدار شدن روح آدميت نه طرفداري و حمايت از پست‏ترين فجايع انساني)
ديروز تلويزيون در اخبار سراسري ساعت 14 مصاحبه‏اي با مردم كرد كه حرف‏هايي كه بيان شد داراي محتواي جملات زير بود.
- در ملاء بايد تكه‏تكه‏اش كرد ، بايد سلاخي‏اش كرد تا درس عبرتي باشد براي ديگران.
- لياقت زنده ماندن را ندارد ، بكشيدش.
مي‏فهمم ، از من هم بپرسيد همين را خواهم گفت ولي آيا افرادي اين‏چنين جنايت‏كار به دنيا آمده‏اند؟ يا يك بيمار رواني بيش نيستند؟ يا شهوت و جنوني زود گذر بوده است؟
اين حادثه بهانه‏اي براي نگاه به مجرماني است كه شايد يك غفلت آنها را ابليس زمانه كرد ، تمامي راه‏هاي بازگشت‏شان بسته شد و تنها پايان تلخ زندگي‏اشان داغ ننگي شد بر پيشاني بازماندگان‏شان و خود به زودي فراموش شده‏اند. ننگي كه تا چند نسل از فرزندان‏شان تبهكاراني جديد ساخته و آنان كه در پي پاك كردن نجاست مانده بر پيراهن‏شان را داشته‏اند با نگاه‏هاي هرزه‏ي ما نتوانسته‏اند پيراهني سفيد و تميز در شان انساني ديگر به تن سازند.
حال از اول بياييم و يكي را بخوانيم. مي‏گويد:
پدرم معتاد بود و مادرم بدكاره و من مجبور بودم به‏جاي رفتن به مدرسه به دست‏فروشي بپردازم. گه‏گاه با بچه‏هاي چند سال از خود بزرگتر دعوا مي‏كردم ، نامردا بدجوري لت‏وپارم مي‏كردند. يك روز ديدم كه دو سه از اون لات‏ها خواهر 6-7 سالم رو دوره كردند و بهش ور مي‏رن ، بازم درگيري و افسوس كه بي‏فايده بود. حتي چند بار بهم تجاوز كردند در گذر زمان ياد گرفتم كه نبايد با آنها بجنگم چون قويند و كاري از دستم بر نمي‏ياد. كم‏كم مثل اونا شدم يك لات ديگه كه به خواهرهاي 7-8 سال‏شون ور مي‏رفتم و سيگار مي‏كشيدم و گه‏گاه پاي منقل مي‏رفتم و گاهي درينكي (مشروبي) مي‏خوردم. ديگه يه دزد حرفه‏اي شده‏ بودم يا يه قاچاقچي مواد. چند بار زندان رفتم ، همه مي‏شناسنم اونجا بچه خوشگلي پيدا مي‏كردم و …. تا اينكه فهميدم چند تا از لات‏هاي اون محل رفتن سر وقت زنو دخترم 10ساله‏م. ديدونه شده بودم ، هيچ كاري نمي‏شد كرد. حكم اعدامم در اومده بود و تازه فهميدم كه تو اين دنيا از هر دست بدي از همون دست پس مي‏گيري. انتقام شو گرفت ، ديدم كه گرفت. حالا يه زن روسبي و يه دخترك معتاد نشونه همه‏ي بدي‏هاي من‏اند.

اين يك مدل بود از صدها نوعي كه ما نديده‏ايم و نه شنيده‏ايم. شايد اين‏گونه زنگ هشداري هستند بر غفلت ما بر سرنوشت هم ، يا نمايش اشتباه ديگران است بر نگاه جستجوگران حقيقت ، حتي مي‏تواند چراغ راهي باشد بر ساختن ويرانه‏هاي انسانيت (كه مدتها از آن غافل شده‏ايم و فقط به‏خود مي‏نگريم)

نوشته‏هايم بر اساس تفكرات شخصي و لحظه‏اي است نه آمار مستند ، اگر شما آماري جهاني و يا آماري از ايران خودمان داريد براي تكميل و شفاف‏سازي اين نگاه يا حتي نقد آن ارايه دهيد.
                                                                                                                                     با تشكر

05.28.07

ای کاش

نوشته شده در متفرقه در 1:21 ق.ظ با asemansoft

اي کاش همه‏ي آنچه در ذهن‏ها مي‏گذشت يکجا بي‏گزندِ انديشه جشني بپا مي‏‏ساختند ، تا بهره‏اي بي‏کران عايدمان گردد. اي کاش تمامي کلمات بر روي صفحه‏ي سفيد روزگار نقش‏هاي ماندگار مي‏ساختند بي‏ترس از آنچه نگارشش مي‏خوانيم ، اي کاش تمامي قالب‏ها(غالب‏ها) را کناري مي‏گذاشتيم و وزن‏ها از ياد مي‏برديم. اي کاش تمامي قلمها دردِ ناگفته‏هايِ محبوس در سينه‏شان را برملا سازند تا ناگفته‏اي مجال حضورش نبودي. اي کاش ما را روزگار قبايِ غفلت و فراموشي نمي‏پوشانيد تا نام پدرانِ خويش از ياد نمي‏برديم و هزاران هزار اي کاش ديگر.

آرام را بي‏قراري و اميد را انتظار بي‏پايان نبودي و مرا دردِ فردا نخوردي.

05.26.07

دختر باران

نوشته شده در ادبی در 9:19 ق.ظ با asemansoft

دختر باران! عروس آسمان!

از کجاي اين آبي بيکران برآمدي
 که ناگه چنين توفنده
           
 سايه نشينان خواب آلوده را شيدا کردي؟!
دختر باران!
باران بباران!
که زمين تشنه است و گل ها چشم انتظار.

اي سرنوشتِ سبز!
                             عشقِ قرمز!
                        
             آبيِ بيکران! 
 
وقتي دستهايت – گلبرگ هاي صورتي – را
در دست مي گيرم،
  
 ناگه در اعماقم رودها جاري مي شوند
  
و چشمه سارها جوشان
و آن زمان، در حيرتي عاشقانه، 
ساغر حافظانه به دست مي گيرم 
و در خمار چشمانت
- دختر باران!- 
سر مست مي شوم.

وه که در آن لحظه هاي روحاني! 
و در سياليت آرام و بي وزن،
 و در مستي مدام

چه سان غريبانه شناور مي شوم!
و چه شيرين است و دلنواز
حرکت در مسير موّاجِ چشمانت
که سرشار از روح زندگي است
و مرا به بي وزني کامل مي رساند.

دختر باران! 
        دختر شبهاي روشن!
                                               باران!
اينک به وعده که داده بودي
ترانه ساز محفل ما شو!
تا با هم سرودِ «باز باران با ترانه» را بخوانيم
و «چست و چابک، توي جنگل هاي»
هر جا
                                   بدويم 
و سرشار از حسي غريب فرياد برآريم
اما نه ديگر با شوق کودکانه
که اينک با شيدايي و جنونِ جوانانه

هاي! مگر نه اينکه
تو الهة باراني!
و نگاهبان سبزه ها و شکوفه ها!
اينک که شکوفه ها پژمرد
و دستهاي خدايان بي رمق شد

دختر باران! 
نوبت توست تا به در آيي
و چشمان منتظر به آسمان را برق اندازي
تا گُل ها و گلّه ها
به رقص در آيند

تماشاي باران را.
و ما سر از خود بيرون کشيم
تماشاي دختر باران را!
دختر باران!

برداشت از وبلاگ جناب استاد مهدي زرقانيhttp://www.mzarghani.blogfa.com/post-19.aspx

فراموشی روزمره

نوشته شده در اجتماعی در 8:55 ق.ظ با asemansoft

تا قلم را برمي‌دارم طوفان کلمات که ذهنم را تسخير کرده‌اند مي‌گريزند ، شايد سفيدي و نجابت کاغذ را بيش از هر چيز ديگر دوست دارند و مرا هنوز محرم خويش نمي‏دانند. کمي به اطراف مي نگرم ، شنيده هاي خويش را مروري کرده ولي باز هم چيزي براي نوشتن پيدا نمي کنم. از صبح که بيدار شدم ….
از خواب بيدار شدم ،چيزکي خوردم و تصميم گرفتم بدون هماهنگي به خانه‌ي استادم بروم (چون شب قبل قرار بود بروم که مشکلي پيش آمد و نرفتم) سريع آماده شدم و حرکت کردم . در ماشين وقتي مقصد را گفتم ،  راننده گفت مي‏خواهي کوه بروي؟ تو دلم آشوبي بپا شد که نکند بچه ها کوه رفتند و به من خبر ندادند. آري همه کوه بودند و وقتي زنگ زدم خانوم ايشان گفت بياين تو ولي … رفتند کوه. چند تا مهمان از تهران هم داشتند که در اتاق استادم خواب بودند و منِ بي‏خبر باعث بيداريشان شدم . شرمنده‏اشان  شدم.
از خبرنگاران فعال بودند و دستي هم در شعر و شاعري داشتند ….
يکي شون نظرم رو جلب کرد ، حواسم رو جمع حرف ها و کاراش کردم . چون چند تا از خصوصيت هاي اخلاقيش شبيه من بود و نوع نگرشش به محيط و حوادث جلب توجه مي‌کرد.
کمي که گذشت فهميدم اون نتونسته خيلي از مسايل رو براي خودش حل کنه ، با همه باهوشي و استعداد نتونسته بالغ بشه ، متاهلي بي تهعد ، بدون قيد و بندهاي يک انسانِ در جستجوي کمال ، از اون قشر آدام‌هاي روشن فکر بدون پشتوانه فرهنگي و فکري . (آزادي يعني بي قيد و بند بودن).
استفاده از مواد مخدر ، مشروبات الکي و همبستر شدن با هر کسي را نشانه‌ي دنياي متمدن دانستن و عدم استفاده از کلمات زيبا به گفته‌هاي جديش رنگ سياهي مي‌داد و….
و از زاويه ديگر فردي لطيف و مهربان و احساساتي (من تقريبا داراي چنين شخصيتي هستم) به طور مثال احترام به پدر و مادر خود و همسرش را وظيفه‌‌ي خود دانستن و حتي گشودن گره اي از زندگي نيازمندان. نگاه خاص او به دعاي خير ديگران و….
مرا غرقِ زندگيِ جامعه کنوني‌مان کرد او نمادي واضح از وضعيت کنوني همه‌ي ما بود که قالب شرم را شکسته و بي پرده سخن مي گفت. آنچه جامعه ما درگير آن شده است نگاهِ سطحي به غرب است ؛ سکس ، آزادي ، دموکراسي ، استفاده از کلمات کوچه بازاري براي نشان دادن علاقه (هم نفرت ، البته با گويش و صدايي متفاوت ). بگذريم ….
جمع از کوه برگشتند و مهمان‌ها چندي بعد خداحافظي کردند و رفتنند. ساعت نزديک 2 بود وقت نهار ، به اصرار استادم نهار مهمان آنها شدم ولي هنوز درگير حرفهاي صبح مهمانان بودم ، به خانه هم آمدم روزي که گذشت را از نو بازسازي مي‌کردم که دليل آشفتگي‌ايم را بيابم.
 کمي عقب تر (شب گذشته) با دوستانِ صميمي‌ام بيرون رفته بوديم و باز هم شوخي هاي عاميانه!!! تا اينکه يکي از بچه ها سوال جدي‌اي پرسيد و چون روي مسئله مطرح شده کار کرده بودم جوابي روشن و کامل دادم. کمي تعجب کرد و گفت آخر ما نفهميديم تو متخصص کامپيوتري يا خانه نشين بيکار يا خيابون گرد علاف ، مذهبي هستي يا لاييک و…. يک روز فِلان و روز ديگر فّلان.
تمامي خاطرات ديشب تا امشب همه يکجا در ذهنم جمع شده تا چيزي به من بياموزند ، چيزي که شايد در درک آن شما بتوانيد کمکم کنيد. آنچه نوشته مي شود بخش کوچکي از حوادث است که به خاطر دارم يا قابل نگارش است.
- شايد قسمت هاي زيادي از آن در ضمير ناخودآگاه‌ام پنهان شده تا به مناسبتي چراغ راهي باشد يا شايد هم آنچه بيان مي‌شود تراوشي است از ثبت حوادثِ گذشته هاي دور و نزديک – بهر حال نمي دانم…
قبل از آمدن استاد يادي از يکي دوستان شد که همان جوان ادعا مي کرد اکنونِ من مديون اوست ، اگر وي مرا از لجن‌زار بيرون نمي کشيد مني نبود که ….
او نيز بازگشتي به 10 سال قبل کرد خاطراتي که تا آدمي نخواهد در انباريِ ذهن رها شده و …. از اولين برخوردش با وي (که جالب هم نبوده است) شروع کرد و ادامه داد
“ده تا پانزده روز بستري بودم و کسي از حالم خبر نداشت ديدم همراه يکي از دوستانش به ديدارم آمده ، تا وارد اتاق شد و وضعيت نا به سامان خانه را ديد ، عذر رفيقش را خواست ، کمي با من صحبت کرد و چند پند کوتاه.
نحوه‌ي نگارشم را مديون او هستم ، او بود که چگونه نوشتن را به من آموزاند و… چندين بار از بيغوله‌هاي اين شهر بي در و پيکر مرا بيرون کشاند. بهتر بگويم از 23 سالگي او پدر من بود ، چهار پنج سالش را صرف من کرد تا هويتي براي خويش بيابم.”
اين گفته‏ها همچون شهابي نوري روشن ساخته و به سرعت برق ناپديد شدند ، نمي‏دانم چرا و چگونه آيه «ان الانسان لفي خسر» در ذهنم نقش بست ولي هنوز به خود نيامده بودم كه »انسان‏ها چه زود فراموش مي‏كنند« شد معناي آيه. بهر حال شايد تركيب اين دو برداشت كنوني و درك نسبي‏اي به آنچه بوده‏ايم ، هستيم و خواهيم بود را به من داد.

اگر خيري انجام دهيم بازگشت آن خير و اگر شري کرده ايم بازگشتي شرورانه در پي دارد که گاه آن را مي فهميم و گاهي چشم‌هايمان از ديدنش محروم و قلب هايمان و احساس کردنش عاجز و ذهنمان از درکش غافل.