05.26.07
فراموشی روزمره
تا قلم را برميدارم طوفان کلمات که ذهنم را تسخير کردهاند ميگريزند ، شايد سفيدي و نجابت کاغذ را بيش از هر چيز ديگر دوست دارند و مرا هنوز محرم خويش نميدانند. کمي به اطراف مي نگرم ، شنيده هاي خويش را مروري کرده ولي باز هم چيزي براي نوشتن پيدا نمي کنم. از صبح که بيدار شدم ….
از خواب بيدار شدم ،چيزکي خوردم و تصميم گرفتم بدون هماهنگي به خانهي استادم بروم (چون شب قبل قرار بود بروم که مشکلي پيش آمد و نرفتم) سريع آماده شدم و حرکت کردم . در ماشين وقتي مقصد را گفتم ، راننده گفت ميخواهي کوه بروي؟ تو دلم آشوبي بپا شد که نکند بچه ها کوه رفتند و به من خبر ندادند. آري همه کوه بودند و وقتي زنگ زدم خانوم ايشان گفت بياين تو ولي … رفتند کوه. چند تا مهمان از تهران هم داشتند که در اتاق استادم خواب بودند و منِ بيخبر باعث بيداريشان شدم . شرمندهاشان شدم.
از خبرنگاران فعال بودند و دستي هم در شعر و شاعري داشتند ….
يکي شون نظرم رو جلب کرد ، حواسم رو جمع حرف ها و کاراش کردم . چون چند تا از خصوصيت هاي اخلاقيش شبيه من بود و نوع نگرشش به محيط و حوادث جلب توجه ميکرد.
کمي که گذشت فهميدم اون نتونسته خيلي از مسايل رو براي خودش حل کنه ، با همه باهوشي و استعداد نتونسته بالغ بشه ، متاهلي بي تهعد ، بدون قيد و بندهاي يک انسانِ در جستجوي کمال ، از اون قشر آدامهاي روشن فکر بدون پشتوانه فرهنگي و فکري . (آزادي يعني بي قيد و بند بودن).
استفاده از مواد مخدر ، مشروبات الکي و همبستر شدن با هر کسي را نشانهي دنياي متمدن دانستن و عدم استفاده از کلمات زيبا به گفتههاي جديش رنگ سياهي ميداد و….
و از زاويه ديگر فردي لطيف و مهربان و احساساتي (من تقريبا داراي چنين شخصيتي هستم) به طور مثال احترام به پدر و مادر خود و همسرش را وظيفهي خود دانستن و حتي گشودن گره اي از زندگي نيازمندان. نگاه خاص او به دعاي خير ديگران و….
مرا غرقِ زندگيِ جامعه کنونيمان کرد او نمادي واضح از وضعيت کنوني همهي ما بود که قالب شرم را شکسته و بي پرده سخن مي گفت. آنچه جامعه ما درگير آن شده است نگاهِ سطحي به غرب است ؛ سکس ، آزادي ، دموکراسي ، استفاده از کلمات کوچه بازاري براي نشان دادن علاقه (هم نفرت ، البته با گويش و صدايي متفاوت ). بگذريم ….
جمع از کوه برگشتند و مهمانها چندي بعد خداحافظي کردند و رفتنند. ساعت نزديک 2 بود وقت نهار ، به اصرار استادم نهار مهمان آنها شدم ولي هنوز درگير حرفهاي صبح مهمانان بودم ، به خانه هم آمدم روزي که گذشت را از نو بازسازي ميکردم که دليل آشفتگيايم را بيابم.
کمي عقب تر (شب گذشته) با دوستانِ صميميام بيرون رفته بوديم و باز هم شوخي هاي عاميانه!!! تا اينکه يکي از بچه ها سوال جدياي پرسيد و چون روي مسئله مطرح شده کار کرده بودم جوابي روشن و کامل دادم. کمي تعجب کرد و گفت آخر ما نفهميديم تو متخصص کامپيوتري يا خانه نشين بيکار يا خيابون گرد علاف ، مذهبي هستي يا لاييک و…. يک روز فِلان و روز ديگر فّلان.
تمامي خاطرات ديشب تا امشب همه يکجا در ذهنم جمع شده تا چيزي به من بياموزند ، چيزي که شايد در درک آن شما بتوانيد کمکم کنيد. آنچه نوشته مي شود بخش کوچکي از حوادث است که به خاطر دارم يا قابل نگارش است.
- شايد قسمت هاي زيادي از آن در ضمير ناخودآگاهام پنهان شده تا به مناسبتي چراغ راهي باشد يا شايد هم آنچه بيان ميشود تراوشي است از ثبت حوادثِ گذشته هاي دور و نزديک – بهر حال نمي دانم…
قبل از آمدن استاد يادي از يکي دوستان شد که همان جوان ادعا مي کرد اکنونِ من مديون اوست ، اگر وي مرا از لجنزار بيرون نمي کشيد مني نبود که ….
او نيز بازگشتي به 10 سال قبل کرد خاطراتي که تا آدمي نخواهد در انباريِ ذهن رها شده و …. از اولين برخوردش با وي (که جالب هم نبوده است) شروع کرد و ادامه داد
“ده تا پانزده روز بستري بودم و کسي از حالم خبر نداشت ديدم همراه يکي از دوستانش به ديدارم آمده ، تا وارد اتاق شد و وضعيت نا به سامان خانه را ديد ، عذر رفيقش را خواست ، کمي با من صحبت کرد و چند پند کوتاه.
نحوهي نگارشم را مديون او هستم ، او بود که چگونه نوشتن را به من آموزاند و… چندين بار از بيغولههاي اين شهر بي در و پيکر مرا بيرون کشاند. بهتر بگويم از 23 سالگي او پدر من بود ، چهار پنج سالش را صرف من کرد تا هويتي براي خويش بيابم.”
اين گفتهها همچون شهابي نوري روشن ساخته و به سرعت برق ناپديد شدند ، نميدانم چرا و چگونه آيه «ان الانسان لفي خسر» در ذهنم نقش بست ولي هنوز به خود نيامده بودم كه »انسانها چه زود فراموش ميكنند« شد معناي آيه. بهر حال شايد تركيب اين دو برداشت كنوني و درك نسبياي به آنچه بودهايم ، هستيم و خواهيم بود را به من داد.
اگر خيري انجام دهيم بازگشت آن خير و اگر شري کرده ايم بازگشتي شرورانه در پي دارد که گاه آن را مي فهميم و گاهي چشمهايمان از ديدنش محروم و قلب هايمان و احساس کردنش عاجز و ذهنمان از درکش غافل.