05.30.07

زيارت

نوشته شده در متفرقه در 2:11 ب.ظ با asemansoft

زيارت در راه به زيارت شيخ خرقان رفتيم. حضور شيخ با تمامي غريبي و تنهايي‏اش قابل درك بود. وقتي بي‏توجه به مقامِ والاي شيخ خيره به در و ديوار بودم ، جواني از در وارد شد و دور آرامگاهش چرخ مي‏زد و مي‏گريست. باز هم من بي‏اعتنا نوشته‏ها را مي‏خواندم.
هر كس در اين سراي آمد نانش دهيد
                              نانش دهيد از ايمانش مپرسيد
كه هر آنكس در سراي خداي به جان ارزد
                   البته در سراي ابوالحسن به ناني ارزد
جوان عقب عقب از آرامگاه دور شد و نماز بپا داشت ، آشوبي بپا شد. هي دل غافل! در چه هوايي؟ باورتان نمي‏شود ، ديگر من خود نبودم كه در نماز ايستاده بودم. در دعاي دست هر آنچه دل پنهان داشته بود بازگو مي‏ساخت! پاها قدرت نگاه داشتن كوله بار نيازها و خواهش‏ها را نداشتند ، ديگر نمي‏شد ايستاد سر بر خاك پاك رهگذران نهادم تا كمي از دردِ نبودم بكاهم. گرماي محيط را ديگر تاب نياوردم! ديگر توان بودن را نداشتم ، هنوز محرم اين خانه نه‏اي. از در آمدي و من از در به در شدم. در ادامه شاهپرك عاشقي را ديدم به استقبالم شتافت. اما چون ديوار شيشه‏اي بين‏مان را ديد درنگ را جايز ندانست و خويش را با آن يگانه ساخت ، تا تمامي راه همراه‏مان باشد. شاهپراكان عاشق بودند يا ديوانه!؟ خويش را فنا مي‏ساختند يا فدا!؟ نمي‏دانم. ولي مي‏توان فهميد كه آنها مرگ را پايان بودن‏شان نمي‏انگاشتند و فقط آنرا به آغوش در مي‏كشيدند.

نوشتن دیدگاه