06.18.07

رئال مادرید – بارسلونا

نوشته شده در متفرقه در 12:10 ق.ظ با asemansoft

امشب فوتبال اسپانيا چشم در راه قهرمان اين فصل خود بود ، اما درسي در پي داشت كه شايد ما را تكاني دهد…
دقيقه 67 ، مايوركا 1 – رئال مادريد 0
اما بازي 90 دقيقه است و اين مردان رئال بودند كه 3-1 جشن قهرماني بپا كردند.
فردوسي‏پور نكته‏اي گفت آيا اگر از اول رئال برنده‏ي بازي بود ، ارزش و لذت اكنون را داشت؟!
مسلمناً جواب نه است. اگر ما نيز چون فرشتگان بي‏گناه زاييده شده و بي‏گناه زيست مي‏كرديم ، ارزش قدم‏هاي برداشته شده را مي‏دانستيم؟ كمال مفهمومي برايمان داشت؟ تعالي و قرب الهي چه؟ نه آنها كلماتي بودند كه در دايره‏الغتي بيان نگشته و زباني آنرا نزاييده بود.
لذت رسيدن به مسير آن است ، هر آنچه مسير صعب‏العبورتر باشد و ما را به سختي بيشتر بيافكند لذت رسيدن و بودن برايمان ملموس‏تر است.
آري اينگونه بايد زيست ، تا آخرين لحظه جنگيد ، با تمام نيرو ، گاه برخوردي‏هايي پيش مي‏آيد ما را متوقف مي‏سازند ، ضربه‏مان مي‏كنند ، گاه ما را نيز خطايي سر زده ، اما از تلاش بازمان نمي‏دارد… انسان براي همين خلق شده است ، رسيدن با همه شكست‏ها حتي اگر زمان زيادي بايدمان ، زمان از آن ماست اگر در راه گام برداشته و  در بيراه‏ها چادر نزده و به نان خشكي دل نبنيديم. آينده را مي‏توان تغيير داد ، هستي آن‏گونه پاسخ‏مان خواهد داد كه به آن مي‏انديشيم. آري تلاش ما ، در كنار جمعي يكدل و همنوا با رهبري متكي بر دانش و تجربه…
نگران مباشيد بارسلونا هم در نيم قدمي رئال بود شايد سال ديگر او جام را بر سر گيرد

06.15.07

دست های آغشته به خون انسان

نوشته شده در اجتماعی در 11:24 ب.ظ با asemansoft

حمله به هر كجاي دنيا محكوم است و ترويسم‏هاي جهاني انسان‏هايي هستند كه روح حيواني‏شان بر نفس آدميت‏شان غلبه كرده ، گويي روح خدايي ندارند. گاه مي‏شود كه آنقدر عقايدشان پست و ذبون است كه چون لياقت و استحقاق بيان كلام ندارند آنرا بمبي ساخته و عده‏اي را به‏خون مي‏كشند. بايد اين را گفت و ديگر گفتن خطاست.
مي‏شنويم و مي‏بينيم كه حرمت حرمين عسكريه را شكستند ، سال پيش هم‏همينطور ، چند سال پيش هم در مرقد امام غريب ، علي‏بن‏موسي‏الرضا بمبي منفجر شد و ما را به سوگ همشهريان و هم‏ميهنانمان نشاند. اما مشكل چيست و چه راه حل‏هايي مي‏توان يافت؟
نگوييد كه او ضد اسلام و جهاد است اما مي‏خواهم نشان دهم كه ما نيز خطاهاي بسيار كرديم.
اگر ماهواره داشته باشيد مي‏توانيد حملات مسلمين را به نقاط مختلف جهان ببينيد (كساني كه بنام اسلام دست به ترور مي‏زنند). بسيار شده روزي كه ما در تلويزيون با افتخار مي‏گوييم در عمليات انتحاري گروه از شاخه نظامي فِلان چند اسراييلي زخمي و به هلاكت رسيدند و غاصبان رژيم اسراييل به بمباران منطقه‏ي فلان پرداختند كه چندين غير نظامي شهيد شدند. اما در همان‏حال كشورهاي غربي مي‏گويند مسلمانان چند اسراييلي زا شهيد ساختند و سربازان شما چند مزدور فلسطيني را به هلاكت رسانند. همچنين رهبر فلام گروه ترويستي كه در منزلي تحت تدابير شديد امنيتي بود در يك عمليات نظامي پيچيده با دلاوري فرزندان شما كشته يا دستگير كردند منابع آگاه از افشاي اعترافات بازداشت‏شدگان سخن مي‏گويند!! و همزمان مناطق تخريب شده را نمايش مي‏دهند همراه با چند غير نظامي كه در حال شيون و زاري هستند يا آمبولانسي حامل چند نوجوان مجروح اسراييلي…
به نفس مبارزه كاري ندارم ، فقط مي‏خواهم بگويمغربيان و آمريكاييان از حركات مسلمين چنين برداشتي‏هايي دارند و هر كجا ، به هر كس بگويي من مسلمانم يا من ايرانيم آنرا من تروريسم هستم مي‏شنود ، نه چيز ديگر.
نكته‏ي بعد شعبه‏هايي است كه در اديان مختلف شاهد هستيم كه بهترين منطقه براي حملات بدانديشان و كژانديشاني است كه منافعشان در جنگ‏هاي مذهبي و قومي و تفرقه ملتها است. به جاي آنكه اديان ، مذاهب و فرقه‏ها نقاط اشتراك را جستجو كنند فقط به نقاط تفريق مي‏انديشند و براي برقراري عدالت! يكديگر را ذبح كرده و تا در پيشگاه رب‏شان قرباني قابل قبولي ارايه دهند. باورها و تقلي اشتباه از دين آنچنان عادي گشته كه دين برابر با كشته‏هاي بيشمار معنا مي‏شود ، در و براي مذبح خداوند.
اين را نمي‏دانيم اول انسانيت سپس دين و اعتقاد و باور ، اگر انسانيت را فراموش كنيم همان قابيلي خواهيم بود كه برادر خويش را به دست خويش از پاي درآورد و به خاكش افكند (او را مجال توبه بود و ما را نه). آيا هابيل را توان ايستايي در برابر قابيل نبود؟
و گفت اگر بر من دست دراز كني دست بر تو دراز نخواهم كرد.
در جهان كنوني حركتي اشتباه برخوردي دو چندان در پي خواهد داشت زيرا مسحيت و يهوديت كه به‏واقع يك دين‏ند. مسحيت همان يهوديت تعديل شده‏ است ، در قالب آدمي كه همانند نداشت. افسوس كه دين‏ها چه زود تحريف مي‏شوند و مردان خدا بر دارهايمان لانه دارند…
جنگي بپا است كه هيچ خيري در آن نيست ، همه شر است زيرا كشتاري است انساني آنهم نه از روي ايمان و جهاد بلكه از روي هوس و شهوت و احساس تصاحب قدرت و نشان دادن حاكميت برحق‏مان‏! و سخن خويش بر كرسي نشاندن.
تاريخ را برندگان مي‏نگارند در آن جهت كه بايد بنگارند. پائولو كوليو سخن زيبايي دارد: كِه مي‏داند بربرها كِه بودند ، آيا آنان به‏واقع همان اقوام وحشي بودند كه ما در كتاب‏ها مي‏خوانيم‏شان؟. يا نه مورخان آن گونه تصوير كردند كه حكام برايشان خوانده‏بودند.
آيا واقعاً ما همان تروريسم‏ها و بيماران رواني هستيم كه تاريخ امروز از ما ياد مي‏كند؟ يا ديگران آن موجودات آخرت فروخته‏اي هستند كه امروز را انگونه دوست دارند قلم مي‏زنند و بر دار دنيا اينگونه نقش مي‏سازند؟
مي‏دانم هر دو در اشتباه‏ند زيرا نه جهاد ما الهي است و نه دنيا تا ابد بر مدار خواست‏هاي آنان مي‏چرخد. روزي ديگر باز ما حريم آنان بشكنيم و با طرحي در اختلافشان اندازيم و خود بدنبال حكومت زمين بر‏آييم به هر نامي كه بتوانيم.
اما بياييم دست انتقام در آستين فرو برده و شكيبايي پيشه و توشه راه سازيم بر چنين مصائب. و يقين‏مان بر آن كه زمين را صاحبي است و آدمي را ، خود قصاص خون‏ها بستاند و كاخ‏هايشان را ويرانه سازد.

06.14.07

ما هم بازی یا بازی بهم

نوشته شده در اجتماعی در 1:18 ب.ظ با asemansoft

ساعت 14 ، بيستم خرداد نزديك پارك ملت
در همون نزديكي‏ها دو تا جوون شادِ سرمست غزلخوون ، قدم زنوون توي خيابوون دست تو دست هم مي‏گفتنن و مي‏خنديديدن با هم ، فارغ از هر غصه و غم. اما بازم عمر شادي كوتاه بود و غم در كمين. سمندي آنها را مي‏خواهد ، سوار ماشين كردنشون ، بي‏سوال.
رفيق همراهم در همون حالي كه رانندگي مي‏كرد به تعقيب ماشين پرداخت ، گفت چند حالت پيش مي‏ياد : يا دختر يا پول يا بازداشت يا اگه بچه‏هاي باحالي باشن ولشون مي‏كنن. هنوز هاج‏وواج بودم كه ادامه داد: چيه؟ موقع سربازي من خودم از همين مامورا بودم ، دوستام زياد ازين كارا زياد كردن!!
پسر رو ديديم كه سر يه كوچه پياده كردن. رفتيم نزديك پسرك. جوون بيست و دو سه ساله‏اي بود. ترس رو مي‏شد توي چهره‏ي رنگ پريدش ديد ، نگاه مضطربانه‏اي به اطراف داشت كه قابل وصف نيست. تزديكش شديم ، كمي عقب رفت. حالت خوبه؟ دستاش هنوز مي‏لرزيدن ، با لكنتي خاص گفت نمي‏دوونم. شماره‏اي گرفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است!!
حواس ما به دختري بود آن طرف خيابوون. به خيالمون بهشون حال دادن و … كه صداي بلند پسر توجه‏مون رو جلب كرد. لعنتي خاموشه. زهي خيال باطل. دو زاري افتاد و شست از حكايتي ديگر خبر داد. سوار ماشين شديم ، تو خيابون ، كوچه و پس‏كوچه‏هاي اطراف چرخ مي‏زديم تا شايد ردي پيدا كنيم.
كمي صميمي شديم ؛ دانشجوي سراسري بود ، طرف دخترعمش بود او هم دانشجوي همين دانشگاه. بجز عمه خانوم همه خبر داشتن.
يك ربي گذشت ، هنوز موبايل دخترك خاموش بود. با خودم گفتم پسره احمق ،‏چطور ، مگه ممكنه كسي دختر عمش رو با دو تا غريبه تو ماشين تنها بذاره؟ امان از ترس. طفلي فك مي‏كرد اونم دو-سه كوچه بعد پياده مي‏كن.
مي‏خواستيم به 110 زنگ بزنيم كه موبايل پسرك زنگ زد ، صداي دختركي به گوش رسيد: بخير گذشت…
آيا واقعاً بخير گذشته بود؟

هنگامي كه 70درصد از بسيجيان خواهر از طبقه‏ي پايين شهر باشند و آمده باشند تا عقده و كينه‏ي ديرين خويش را خالي سازند نتيجه‏اي بهتر را نمي‏توان انتظار داشت. زيرا با عملكردي اشتباه نام مقدسي ديگر را آلوده ساختيم.
آيا اين همان مدينه‏ي فاضله‏ است ، سوغات و ارمغان ما به دنياي پر نيرنگ و فريب؟ غرب را همين‏گونه مي‏خواهيم قباي عزت بپوشانيم؟ خود پوشيده و كهنه دلق خويش به ديگران بخشيم تا آنان نيز فيضي از نفس روح‏القدوس برند تا چشمانشان به نور حقايق روشن ، دلشان از كينه‏ها ، از بازي روزگار ، سياهي و پليدي شيطان پاك شود. آيا ادعاي اسلام پاك محمدي از ما اهانتي به محمد و اسلام نيست؟ آيا چهره‏ي سياه صورتك زده‏مان هويدا نيست؟

فكر نكنيد كه من جزيي از سفيدي محضم! نه من نيز چون شما صورتكي بر چهره نهاده‏ام (منظور از شما ؛ يك فرد نيست ، تفكر آشكار و پنهاني است كه اين‏روزها حكم مي‏راند). حرف‏هاي قشنگم جز كلمات مرتب شده‏اي بيش نيست ، من هم جزيي پست و زبونم از همين گردونه‏ي گردون كه چون نفس فرمان دهد آن كنم و چون فرمان ديگر دهد سر بر آن نهم. حال چون قدرتي ، مكنتي ، شهرتي ، آوازه‏اي مرا نيست ، گوشه‏ي عزلت بگزيده و نفي مكارم كرده و بر پليدي‏ و پلشتي مردم طومارها مي‏نگارم.

تيغ بر دست زنگي مست

06.11.07

فاطمه فاطمه است

نوشته شده در اجتماعی در 3:26 ب.ظ با asemansoft

بارها و بارها جمله‏ي فاطمه فاطمه است شريعتي را شنيده بودم و تنها همان پايانش برايم نداعي مي‏شد

آمدم بگويم
              فاطمه دختر خديجه است
              فاطمه دختر محمــد است                  ديـــدم كم است
              فاطمه زن علـــــــي است                  باز هم كم است
              فاطمه مادر حسيـن است
              فاطمه مادر زينـــــب است          
              ديدم اينها همه است اما هيچ نيست
                                                                   فاطمه فاطمه است

اما مرور چند روز پيش نوار ديگر فاطمه‏اي برايم ساخت از جنس بشري متعالي و در نهايت كمال. فاطمه‏اي كه روح بيدار زناني است كه خود را فدا ساختند تا كاشانه‏اي ويران نگردد ، حتي گامي فراتر نهاده و فاطمه را در آن زنان جاري و زنده ساخت و باز گامي بيشتر فاطمه را زندگي جاودانه بخشيد در همه آزاديخواهان زن و مرد -اينجا سخن از ذكر و انث نيست بلكه همه‏ي انسان‏ها را شامل مي‏گردد- .
آيا فاطمه را به حقيقت شناختيم؟ نه.
شريعتي در آغار اشاره به جمع‏آوري تمامي اطلاعات درباره زندگي او در طول 14قرن از همه‏ي زبانها توسط پرفسور ميسيون داشت تا بتواند شخصيت و تاثير فاطمه در تاريخ اسلام و زنده نگاه‏داشتن روح عدالت خواهي و مبارزه با ظلم وستم در اسلام و نگاه داشتن مسير اسلام  را دريابد.

و در نهايت پرسشي را طرح مي‏سازد ، چگونه بايد بود؟
و جواب مي‏دهد: جواب اين سوال در سيماي زني است كه هيچ او رانمي‏شناسيم و در زير تكرار بي‏معنا و دايمي نامش و تكرار مدح‏ها و ثنا‏هاي شاعرانه‏‏ي تكراري و ارثي كه خالي از اثر شده خود شخصيتش مجهول مانده را نشان دهم.
اما فاطمه شخصيتي است كه در همان اول او را دختر پيامبر مي‏دانيم و همسر علي. با اينكه فاطمه خود ملاكي است.
همچنين مي‏افزايد:‏ فرزند و همسر كسي بودن ملاك نيست زيرا پيامبر سه دختر داشت كه دوتاي آنان نصيب عثمان بود و علي جز فاطمه زنان ديگر داشت.
او خود در كنار محمد و علي ارزشهاي تازه‏ي فرهنگ انسان را بنا نهاد. ارزشهاي او را پيامبر و علي مي‏دانستند و احترام مي‏گذاشتند نه بخاطر آنكه دختر و همسر آن دو بود ، بلكه احترامي جدي براي ارزشهاي شخصيتي فاطمه. آنها فاطمه را به عنوان يك شخصيت مستقل مي‏بينند.
و سپس چند اشاره به مقام فاطمه در نزد پدر و همسر. بگونه‏اي كه بعد از وفات فاطمه ، بين فرزندان علي از فاطمه و ديگر زنانش تفاوتي قايل شدند. آنها را بنوفاطمه و ديگران را بنوعلي صدا مي‏زدنند. در مورد پيامبر آنكه هر روز به فاطمه اول صبح سر مي‏زنند و سپس به‏دنبال رسالت خويش مي‏رفتند. همچنين پيامبر ، بزرگترين شخصيت اسلام ادامه‏ي نسلش در دختر كوچكش تداوم مي‏يابد و حتي قرآن او را كوثر ناميده است.
فاطمه را مي‏توان اينگونه احساس و ياد كرد ، همراه تنهايي‏ها و رنج‏ها و احساس عظيم علي ، همراه او بودن عطمت مي‏خواهد. -پيامبر هم زنان زيادي داشت و فقط خديجه بود كه مي‏توانست چند گامي با او بيايد-
فاطمه فقط همسر علي نبود ، كسي كه بتواند روح سنگين و عظيم علي را همراهي كند. شگفت انگيزتر آنكه همراهي اينچنين خود بايد داراي شخصيتي مستقل باشد.
فاطمه از همان اول در برابر خطر انحراف جامعه اسلامي ايستاد ، از همان اول ، آنقدر محكم كه علي نتوانست با آنان كه حكومتش را غصب كرده‏اند معاش كند. و براي همين است كه دستور مي‏دهد مرا پنهان دفن كنيد تا وفات دختر پيامبر وسيله‏اي تبليغات دولت تازه روي كار آمده نباشد.

سوار بر استر مي‏شود ، شب توي كوچه‏هاي مدينه ، خانه‏ي يكايك ؛ تك‏تك اعضاي شوراي تقلبي سقيفه مي‏رود ، آنها را مي‏خواهد ، با آنه بحث مي‏كند ، دعوتشان مي‏كند ، دستورشان مي‏دهد (با همه فكر ، با همه قوا بعنوان يك فرد و با همه نفوذش) كه در برابر انحراف بيايستند و حق ابوالحسن را ازش نگيرند كه اگر بگيرند همه چيز فرو مي‏ريزد. و آنها در برابر منطقش و در برابر رفتار دختر كوچك پيامبر تسليم شده ، اما كار از كار گذشته است.
چگونه بگويم ، چگونه حرف بزنم ، از فاطمه حرف زدن بسيار مشكل است.
براي نشان دادن سختي سخن‏وري براي فاطمه مثالي مي‏زند: بورسويه در حضور لويي‏شانزدهم از مريم مي‏گويد. گفت : هزار و سيصد و چند سال است كه بزرگترين فلاسفه درباره‏ي مريم سخن مي‏گويند ، چند صد سال است بهترين شعرا نبوغ شعري خود را در مدح و تجليل او بكار برده‏اند ، هزار و چند سال است كه بهترين پيكرتراشان و نقاشان چهراه‏اش را تراشيده و كشيده‏اند و بهترين مورخان و انسان شناسان ، بزرگترين متكلمان و بهترين نويسندگان از مريم سخن‏ها گفته‏اند ، از همه‏ي ملت‏ها و در در همه‏ي دوره‏ها. اما همه‏ي آنها باز به اين صفت تنهاي مريم نمي‏رسد كه مريم مادر عيسي است. از همه پرمعناتر است.
مي‏خواستم به تقليد چنين ستايشي از زهرا كنم ماندم چه بگويم. فاطمه فاطمه است.

06.07.07

حدیث زن امروز و زن دیروز

نوشته شده در اجتماعی در 2:05 ق.ظ با asemansoft

آمدم حديث فاطمه بگويم ، قصه‏ي زن روز شد ، غصه‏ي دخترِ امروز شد.
براي شهادت فاطمه مادر مسلمين دنبال مطلبي بودم در شان و جايگاه وي كه ياد نواري افتادم به‏نام »فاطمه فاطمه است«. در صندوق‏چه قديمي انبار آنرا يافتم. واي گويي اين مرد حديث اكنون ما را بيان مي‏كرد با راه‏كارهايي در مقام عمل. چگونه خوانده نشدي كه تا مصيبتي چنين سخت را دوباره حمل بايد كردن…
آري ، سال 71 بود. اولين و تنها باري كه نوار را شنيدم و چيزي در نيافتم و نمي‏دانم چگونه شد بعد از 15سال آنرا از آرشيو پستوخانه بيرون آورده ، خاكش گرفته تا دوباره بگويدم آنچه را كه اين همه سال در دل پنهان ساخته بود.
به تقويم نگاهي انداختم او نيز همراهم گشت و گفت اكنون وقت گويش آن است كه فراموش كرده‏اند.
28 خرداد وفات بانو زهراست و 29 خرداد فراق استاد.
مي‏گويد:
زن داراي سه چهره است
1- چهره زن سنتي در جامعه ايران و جهان اسلام
2- تيپ زن اروپايي و مدرن
3- فاطمه (كه هيچ شباهتي به اين‏دو ندارد)
و با كلام آنشين خود افزود: ‏هيچ شباهتي بين زن سنتي -كه ادعاي فاطمه‏وار بودن را دارد- با فاطمه نيست. فاطمه همان‏قدر با زن مدرن فاصله دارد كه با زن سنتي فاصله دارد.

آنچه از فاطمه در تصور داريم با فاطمه بسيار دور و بيگانه است،غريبه‏اي گمشده در هياهو

در ادامه به مسايل روز زنان پرداخته شد كه موضوع اين تاپيك خواهد بود.
اين تضاد و بحران بايد بوجود مي‏آمد و اكنون هيچ قدرتي نمي‏تواند مانعي بر آن شود و يا چيزي بر آن تحميل سازد ، موج كنوني غير قابل كنترل است. بحث تاييد يا انكار آن نيست بلكه بحث عبور و دگرديسي چيزي است بنام سنت.
پسرها ، مردها تغيير لباس داده‏اند ، طور ديگري مي‏انديشند ، جوان ما به دنبال پديده‏هاي جديد است پس طبعاً و جبراً زن هم تغيير خواهد كرد و امكان ماندنش در قالب‏هاي سنتي هميشگي نيست.
در دنياي امروز به خصوص در مشرق زمين و علي‏الخصوص ايران ما فضايي ديگر ايجاد شده است ، دگرگوني و فرو‏ريختن خصوصيت انسان‏ها ، طرز تفكر و رفتار و عادات انساني و اصولاً شكل انسان.
اكنون يك تيپ خاص بنام روشن فكر ، بنام مرد ، بنام زن ، بنام تحصيل‏كرده آمده است و اختلاف و شكافي عميق بين نسل‏ها ايجاد شده است.
اكنون پسر زبان پدر و پدر زبان پسر را نمي‏داند. همين اختلاف نظرها خاصيتي بر قرن ما. شايد زمان تقويمي سي سال را نشان دهد اما به لحاظ اجتماعي بتوان آنرا سه‏قرن تخمين زد.
در گذشته‏ جبراً جامعه ثابت ، ارزشها و خصوصيات اجتماعي يكسان بود و غير قابل تغيير. پسر و پدر كپي هم بودند و دختر شبيه مادر. و تنها مگر فساد فردي بين آنها تفاوتي ايجاد مي‏ساخت. اما اكنون بدون هيچ انحراف و فسادي آنها با اختلاف نظر دارند و نسبت به‏هم بيگانه مي‏شوند.
دو انسان وابسته داراي دو دوره اجتماعي ، دو دوره تاريخي ، دو زبان و دو بينش متفاوت مي‏شوند كه فقط شناسنامه‏اشان گواه پيوندشان است وديگر هيچ.
و آنان كه در برابر ان واقعيت ناشيانه مي‏ايستند يا در كناري ايستاده و شروع به فحاشي و تهمت‏زدن‏ها مي‏كنند كاري عبث انجام مي‏هند و مدعيان هدايت فقط گمراه‏كنندگاني خواهند بود و بس.
حتي در گامي ديگر مسايل زناشويي را مورد كنكاش ساخته و ادامه مي‏دهد:
اسلام واقعيت‏هاي عيني و جبري را قبول مي‏كند ، اعتراف مي‏كند. در مسيحيت براي آنكه خانواده‏اي از هم نپاشد طلاق را حرام ساخته است. گاه پيش مي‏‏آيد كه دو انسان با هم ، دو بدبخت ، دو مفلوك هستند كه معناي زندگي را در‏نمي‏يابند اما همين دو انسان در جايي ديگر با فردي ديگر احساس خوشبختي و سعادت دارد. اين واقعيتي است در همه جوامع (چه متمدن ، چه با فرهنگ ، چه مذهبي . چه لاييك) اما مسيحيت منكر اين واقعيت مي‏گردد زيرا نمي‏تواند آنرا سازگار سازد.

واقعيت اجتماعي خواهد آمد ، اگر در را بر رويش نگشاييم از ديوار خواهد آمد

مذهبي كه اعتراف نمي‏كند مشكل‏ساز خواهد شد همچنان كه شاهد پديده‏اي بنام كونكوپناژ (نوعي ازدواج نامشروع و غير قانوني)  در غرب هستيم ، بوجود آمدن و حيات  موجوداتي از جنس گناه‏ ، فرزندان نامشروع تحقير شده‏ي اجتماع ، پديدآورنده‏گان جرم و جنايات. آنها عقده‏ي ضد اجتماعي‏ بوجود آمده بر عليه‏شان را انتقام مي‏گيرند. از نفس جامعه ، از تمامي انسانها انتقام مي‏گيرند.
پذيرفتن قوانين ، اصول و شرايط و مقيد شدن به آن سبب هدايت و تسلط بر روند موجود خواهد شد و انكار آن ، بيهوده ايستادن در برابر جبرش جز شكسته شدن و منفور شدن و تسريع انحراف و ايجاد عكس‏العمل در نسل آينده نتيجه‏اي در بر نخواهد داشت. انكار چيزي دور از كنترل ما ، دور از كوچكترين تاثير ما بر آن تنها فرصتي است براي عوامل و دست‏هاي آلوده براي چرخش روند تغيير به گونه‏اي كه مي‏خواهند.
بايد بپذيريم و اعتراف كنيم تا در اين نو به نو شدن ، انتقال از يك شكل به شكل تازه نقشي داشته باشيم ، تا در اين دوره‏ي انتقال آنرا هدايت كنيم ، بايد آنرا بشناسيم. شناختن ، زمان را فهميدن ، تيپ‏ها را دريافتن ، سنت‏ها را به صورت علمي كنكاو كردن ، به سنت‏هاي گذشته ،شخصيت‏ها ،الگوها ،افراد برجسته ارج نهادن با نگاهي تازه در مذهب و تاريخ داشتن و ارزيابي دقيق و علمي ايده‏آل‏ها. توجهي نه فقط به‏عنوان خشك مذهبِ دُگم ، همه را بررسي كنيم ، كه لااقل در اين دوران انتقال از تيپ سنتي قديمي به تيپ تحميلي-وارداتي مدرن ، نقش هدايتي داشته باشيم و تماشاگرتقسيم شده‏ي بي‏اراده‏ي بي‏اثر كهنه نباشيم.
آنچه الان وجود دارد صادقانه قبول كنيم و جامعه را در حالت ركود و اغفال نگه نداريم ،‏واقعيت را اعتراف كنيم.
دو رويكرد ، دو گونه چه بايد كرد در پيش روي ماست ، دو گروه ، دو تفكر در اين صحنه بازي خواهند كرد:
1- تيپ متعصب كه علي‏رغم زمان مدرن به حفظ سنت‏‏هاي كهنه پرداخته‏اند (كه آنرا هم بدرستي حفظ نمي‏كنند).
2- تيپ روشن‏فكر ، تجدد مئابي در جستجوي انسان آزاد كه مي‏گويد اگر من دخالت كنم به امل بودن ، قديمي انديشيدن ، شرقي بودن متهم مي‏سازند و پس نشر بازي مي‏كند.
هر دو نتيجه‏ي يكسان دارد. هم آنكه در برابر سيل مي‏ايستد و دستانش را بالا برده تا در برابر آن بايستد و هم آنكه در كنار سيل خروشان ايستاده تا نهايتش را دريابد. مقصد هر دو يكي است ، و به يك جا مي‏رسد.
زن در اروپا دچار چنين نقش و سرنوشتي شده‏است ، الان بعد از چند قرن ما دچار آن شده‏ايم ، مدي بنام زن اروپايي. آيا زنان اروپايي اين‏گونه‏اند!؟
ما حق نداريم (نبايد جز آنچه نمايش‏مان مي‏دهند ببينيم) ، ما حق نداريم دختر شانزده ساله‏اي كه در صحراي سوزان جنوب آفريقا رفته است ببينيم ، نبايد بدانيم او بر روي امواج ساطع از شاخك‏هاي موريانه‏ها و مورچه‏ها و نحوه‏ي ارسال و دريافت آنها كار كرده‏است و حتي پس از گذشت 30-40 سال كار و تلاش ، دخترش كار نيمه تمام مادر را دنبال كرده تا در سن 50سالگي در يكي دانشگاه‏هاي فرانسه بگويد: من سخن گفتم مورچه را كشف كردم و بعضي از علائمش را دريافتم.
اينها زن اروپايي نيستند!؟ زن اروپايي همان زن روزي است كه چون كالا‏ها خريد و فروش مي‏شود!؟
در هيچ يك از مجلات ايران عكسي از دانشگاه سربن ، كمبريج ، هاروارد نديده‏ام كه گوياي اين واقعيت باشد كه چگونه دختران و زنان مي‏آيند و مي‏روند يا به همان مقدار پسر ، دخترها نيز در كتاب‏خانه‏ها به تحقيق مي‏پردازند. يا دختراني كه روي نسخه‏هاي خطي قرن چهارده-پانزدهم ، روي نسخ قرآن ، كتب اسلامي ، كتب چيني و ديگر مليت‏ها از 7 صبح تا آنگاه كه متصدي و مامور كتاب‏خانه به سراغش نيايد و عذرش را نخواهد سر بر نداشته است.
ما بر اساس راه و رويه‏اي بايد تغيير كنيم كه به درد سرمايه‏داري بخورد. زن ما براي تغيير بايد موجود مصرف كننده كالاهاي مدرن شود. و در اين مسير دو تن دست در دست هم اين توطئه را چيده و همكاري مي‏كنند: يكي سنت‏گراي امل ما و ديگري دست مرموزِ معلومي كه به دنبال بردگي و تسليم انسان است.
چنانچه زن امروز اروپايي آن‏گونه به ما معرفي مي‏شوند كه عكس‏العملي مشابه قرون وسطي را در پي داشته باشد. عمل ضد انساني  مرتجعانه كشيشاني كه بنام مسيح زن را محصور و برده سازند و حتي او را منفور خدا ساختند.
تفكر قرون وسطي:‏ خداوند از اينكه بر سيماي مردي عشق زني را ببيند يا صورتش از نام او گل‏ انداخته باشد حتي اگر آن زن همسرش باشد احساس خشم مي‏كند. مسيح بي‏همسفر زيست پس كساني مي‏توانند مسيحايي شوند كه بي‏همسفر بمانند -اين يكي از دلايل عدم ازدواج كشيشان و راهبان مسيحي‏ست-. گناه اوليه ، گناه زن بود پس هرگاه مرد بعنوان فرزند آدم به زني نزديك شود -حتي همسرش- خدا بياد خطاي اول آدم افتاده و احساس خشم مي‏كند.
و حتي مالكيت زن از همه‏ي داشته‏ها به هنگام ازدواج سلب و به بنام مرد مي‏شود حتي نام خانوادگيش ، زن بايد تغيير نام دهد و رسماً‏ نام پيشينش حذف و نام شوهر جايگزين سوابقش خواهد شد. او موجوديتي ندارد ، اعتباري ندارد. تا ديروز يدك‏كش نام پدر بود و امروز نام شوهر.
اما اسلام زن را جايگاه ارزشي داده تا آنجا كه زن مي‏تواند براي شير دادن فرزندش از شوهر مطالبه مزد نمايد و حتي جدا از دخالت شوهر تجارت كند.
آزادي جنسي بدست آوردن حقوق نيست ، اين غير از داشتن حقوق اجتماعي و انساني است ، اين مسئله‏اي است كه سرمايه‏داري ايجاد كرده تا ذهن بشر از ديگر انديشه‏ها فارغ بماند. در قرون جديد مذهب كم‏كم كنار رفته و عقل، فرديت،‏مادي بودن، مادي انديشيدن، جايگزين احساس طبيعي شده است.
كم‏كم زن كه در گذشته يك عضو از خانواده بود ، حل در خانواده بود -هر چند داراي شخصيت مستقل و آزادي نبود اما عجين در روح خانواده بود- اكنون مستقل مي شود ، از لحاظ مادي و اقتصادي كه مستقل مي‏شود از لحاظ اجتماعي مستقل مي‏شود. و بعد از لحاظ فردي ، خودش يك وجود بالذات در كنار فرزندان و شوهرش مي‏شود ، خود بخود رفتاري كه در برابر ديگران، پدرش، مردَش، فرزندش، روابط عاشقانه‏اش، با معشوقش نه احساسي و عاطفي بلكه عقلي و از روي محاسبات و حسابگري مصلحتي خواهد بود. اين جانشيني مصلحت و منافع فردي و پرداختن به‏فرديت زن را از بسياري قيد و بندهاي اجتماعي آزاد ساخته و بسياري از عواطف انساني و ارزشمند را از وي خواهد گرفت و نهايتاً او را تنها مي‏گذارد.
دوركين اثبات كرد كه در گذشته روح اجتماعي نيرومندي حاكم بوده است و به هر مقدار كه اقتصاد، تعقل و فرديت رشد پيدا كرده‏ است مردم روايط خود را از هم بريده‏اند. به جاي روح جمعي حل شده در فرد يك روح فردي به او داده شده است ، به‏ميزاني كه او را استقلال داده به همان ميزان او را تنها كرده است ،از ديگران جدا ساخته است. -شايد يكي از دلايل خودكشي در غرب در همين مسئله نهفته باشد.

كوه‏ها با همند و تنهايند           همچون ما با همان تنهايان

آدم‏ها همه چيز از لحاظ اقتصادي دارند ولي نسبت به هم بيگانه‏ شده‏اند. در گذشته آنچه زن و مرد را بهم نزديك مي‏كرد عوامل زيادي چون روابط جنسي،‏رابطه عاطفي، عشق و محبت، خودِ عاشق شدن، دعوت و پيوند اجتماعي و حتي سنت بود. امروزه با آنكه زن ، مرد را و مرد ، زن را انتخاب مي‏كند جاذبيتي در كار نيست و نه شور و شوق و شعفي. آزادي جنسي براي مرد و زن در اول بلوغ از نظر رسمي و قبل از بلوغ (از هر وقت كه دلش بخواهد) به‏صورت عملي -همچنين اثبات شده كه پول لازمه ارضاء غريزه جنسي است-. و چون آزادي غريزه جنسي هم در اختيار مرد است و هم زن و در دوراني كه غريزه جنسي نيرومند پس زن و مرد هرگز مصلحت نمي‏بيند كه تا آخر عمر ، از اول عمر خود را به جايي و شخصي مقيد و متعهد سازند. تجربه جنسي آزادانه در دوران شكفتگي جنسي اعمال مي‏شود. زن كم‏كم بعد از چنين دوره‏اي خسته مي‏شود، سكس جاذبيتش را از دست مي‏دهد ، مرد هم دوره‏ي آزادي جنسي‏اش را برگزار مي‏كند ، از همه‏ي گلها گلي و از همه بوها بويي چيده و چشيده است.
چون پروانه‏اي مست در باغ بر هر چمن نشسته و هر‏گونه تجربه‏اي برگزيده و حال ديگر به تمامي ارضاء گشته و ديگر گلي را در ربايد ، گلي نمي‏يابد تا در ربايدش.
حب پول ، شهرت طلبي، مقام پرستي جانشين آن عشق‏ها شده ، ديگر خبري يا ميل به ساماني، خانه‏اي، آدرسي، بچه‏اي، دورهم بودني و انسي نيست.
زن در موقعي تشكيل خانواده مي‏دهد كه احساس خطر مي‏كند و مرد در موقعي تشكيل خانواده مي‏دهد كه غريزه تشكيل خانواده و از آنچه آنرا به سمت زن سوق مي‏دهد خسته شده است. در آغاز خستگي خانواده تشكيل مي‏شود. ‏دو طرف نه با احساس ، فكر به زندگي ايده‏آل ، عشق و خيال تشكيل خانواده مي‏دهند ، هيچ چيز تازه‏اي وجود ندارد و تنها احتياج است كه آنها را به‏هم نزديك كرده‏ است، و يا محاسبه‏اي دقيق و يا هم فشار قانون….
سستي بنيان خانواده بديهي است. و فرزندي كه در اين خانواده بوجود آيد احساس خانواده‏اي داشتن ندارد و  والديني اين چنين آزاد وقت خود را براي رشد او نخواهند بكار بست بلكه او را بجايي سپرده و فقط احتياجات مايب و مادي‏اش را برآورده مي‏كنند و بچه آن‏گونه بزرگ مي‏شود.
خانواده‏اي كه با قوانين مصلحتي و محاسباتي تشكيل شده است با همان قوانين از هم مي‏پاشد.
زن به عنوان يك موجود خيال‏انگيز ، مخاطب عشق ، مخاطب احساس‏هاي بزرگ ، معشوقه عشق‏ها ، به‏عنوان رويا و پيوند تقدس ، بعنوان يك همدم ، يك منبع الهام نيست بلكه كالايي است اقتصادي كه به‏ميزان جاذبيت‏هاي جنسي‏اش قيمت‏گذاري و خريد و فروش مي‏شود.[به‏همين سادگي و تاسف‏انگيزي]
سرمايه‏داري به‏سادگي از همان اول -تغييرات- زن را طوري رشد داد كه به دو كار آيد تا به اهدافي كه در سر مي‏پراند جامعه عمل پوشاند و آنچه كه  به‏دنبالش مي‏گردد تحقق بخشد، اما اهداف او چه بود و زن چه نقشي را مي‏توانست بازي كند.
نيانديشيدن به زندگي و چگونه زيستن. گرفتن آنچه شرق داشت -فرهنگ و اصالت و تاريخ و تمدن- (آنها را مانعي ، سدي عظيم در فراروي نفوذش مي‏ديد).
نقش زن چيست؟ مي‏افزايد:
ابزار سرگرمي. استخدام او به عنوان ابزار سرگرمي. پس هنر دست بكار شد ،فروديسم بازاري ،فكر پرستي بسيار پست مبتذل به عنوان فلسفه علمي و زير بناي زندگي انسان روشن امروز در‏امد. پوچ بودن ادبيات ايدآليستي سكس را به‏صورت مايه هنر درآورد و درآورد. شعر ،فيلم ،داستان ،نوبل ،نمايشنامه‏ها به دور يك نقطه و مايه گشت زدند و آن هم سكسوآليته بود.
زن به موجودي تك بعدي كه فقط داراي سكس است تبديل شد. سكس جاي عشق نشست، تصادفي نبود.
زن اسير محبوس قرون وسطي اكنون اسير آزادي بيش نيست.
زني كه در تاريخ و اديان و مذاهب پيشرفته موجودي انساني (هر چند با مردي داراي تفاوتهايي بوده است) اما نوعي است كه از نظر احساس ، الهام و خصوصيت روحي داراي يك تعالي از جنس عشق ، احساس ، هنر بوده است.
اما از او بشكلي ابزاري براي تغيير تيپ جامعه‏ها و نابود كردن ارزش‏هاي اخلاقي و تبديل كردن يك جامعه سنتي يا معنوي-اخلاقي به جامعه‏يي مصرفي و پوچ مورد استفاده قرار گرفت. او را براي اهداف اقتصادي استخدام كردند.
چرا اين پديده در شرق و ايران به سرعت و به‏راحتي رشد كرد؟
در اروپا دختر 17 ساله در اوج مرد طلبي است در حاليكه پسر آن هيچ ميل جنسي در آن سنين نداشت (پس سينما و داستان‏ها و سناريو‏ها بايد ساخته و نوشته مي‏شد تا شهوت پسر اروپايي را بيدار سازد) اما در ايران قبل از آنكه فرد به بلوغ فكري-علمي برسد ، به بلوغ جنسي رسيده است.
جنگ يك نوع امليسيم و فكوليسمي است كه هر كدام پيروز شوند به نفع هيچ كس نيست ، يكي اسمش را به دروغ تدين و ديگري تمدن گذاشته است. يكي تيپ ايده‏آلش را فاطمه‏ي زهرا مي‏داند و ديگري زن اروپايي. هر دو تهمتي است بر هر دو.
دلايلي كه ما بايد تغيير كنيم. چرا غرب مي‏خواهد شرق را تغيير دهد:
1- سوار شدن بر گردي ما براي غارت ما
2- سوار شدن بر انديشه و احساس ما براي تسليم ما
علي مي‏فرمايند: براي آنكه ظلمي شكل گيرد بايد دو تن با هم همكاري داشته باشند. يكي ظالم و ديگري ظلم‏پذير.
چنگيز ما را شكست نداد ، ما خود در حال شكستن خود بوديم ، او تنها لگدي بر پيكره پوسيده‏مان زد.
جبراً اقتضاي زمان ، اقتضاي سواد و فرهنگ ، تفكر‏هاي تازه زن را تغيير داده است. ديگر معيارهاي زن سنتي جوابگو و راضي كننده و بسنده‏ي زن امروزي نيست ، او يا عصيان مي‏كند يا مفلول بايد شود. بايد تغيير كند ام نه در جهت اهداف سرمايه‏داري و بورژاسي. تا به حال هيچ كس متوجه زن نبوده است پس منِ سرمايه‏دار بيايم و او را از قالب‏هاي كهنه در‏آورده و در قالب جديد خود نَهَم و طوري نقشش دهم كه بايد ، و مامور نقشي در بر هم زدن جامعه‏اش كنم و او آنگونه بازي كند كه من مي‏خواهم.
ما چه كنيم. بيشتر حرفم با خود خانم‏هاست. نه آنهايي كه در نقش سنتي‏اشان آرامند و راحت و دل خوش كرده‏اند و نه آنهايي كه كه مي‏خواهند آن نقش را بازي كنند و نه آنهايي كه در قالب‏هاي جديد سير شده‏اند و اشباع بلكه كساني مي‏توانند در جامعه‏ي فرداي زن ما دخالت و نقش داشته باشند كه سنت‏هاي متحجر قديم كه بنام دين بر روح و انديشه و رفتار اجتماعي‏شان وارد ساخته‏اند ، بشكنند و قدرت انتخاب خصوصيات انساني تازه‏اي داشته باشند، انتخاب كنند. كساني كه تلقين‏هاي ارثي گذشته سيرشان نمي‏كند و شعار‏هاي امروز صادر شده از دهن‏هاي مشكوك معلوم‏الحال به شوق و شعف‏شان نمي‏اورد. حرفهايي كه در پشت آن چهره‏هايي كريه پنهان است. كه نه تنها كه ضذ دين و مذهب و انسانيت و اخلاق و تعاليند بلكه ضد زن و حرمت رنند. كالاهاي پوك و بي‏احساس و بي‏مسئوليت و به شعوري به بازار آورده‏اند ، عروسك‏هايي تميز و شايسته. و معلوم است شايسته چي! برگرفته از سخنراني معلم شهيد در تير ماه 1350 (با اندكي تغيير)

06.06.07

عشق و شهوت

نوشته شده در اجتماعی در 10:18 ق.ظ با asemansoft

از عشق هم زياد شنيده ايم و خوانده ايم ، تقريباً همه اهل ادب اونو سوز و گذاز اهلِ معرفت نسبت به معشوقي خاکي از جنس خويش دانسته اند که باعث رشد و تعالي فکري‏شان شود تا پله هاي کمال را طي کنند و اين هِي‏هوي و هيهات‏ها جز دوري و هجرت و فِراقِ يار هيچ عايدي ديگري براي اين عاشق زار به همراه نداشته است. اما امروزه حتي در جامعه هاي متمدن ، سکس و هم آغوشي نشانه‏ي عشق ، محبت و دوستي بين دو جنس مخالف است. آيا به واقع پيشينيان ما عشق را نمي‏فهميدند يا اَخته بودند يا ديد ديگري به روابط بين هم داشته اند ، تصورش را هم نمي‏توانيم داشته باشيم! تا به حال اگه با دختري(يا پسري) دوست بوده‏ايد ، در خلوتِ خويش به چيزي جز تسخير وي انديشيده‏ايد؟ يک نقشه حسابي و توري کردن و هم آغوشي و در پايان پس سيري و دلزدگي با يک کلام ساده “ما به درد هم نمي خوريم” پايان عشقي الهي و دلربايي‏ها و با هم‏بودن‏ها و زير باران قدم‏زدن‏ها. به همين سادگي “تو بهتر از اوني که من لياقت تو رو داشته باشم” “به خدا مي‏سپارمت اي فرشته‏ي روزهاي بي کَسي‏ام (يکي بهتر پيدا کردم)” و ….

آري ، همين است عشق‏هاي آتشين ما ، روزهاي با هم بودن تمام شد. نوبت ديگري شد ، اين قاعده اي است کلي براي همه‏ي ما ، دختر-پسر هم نداره.

و در انتهايِ عشق‏هاي اول ، ديگر تنِ ما به يکي قناعت نکرده ، هوس‏باز شده ، اگر اون رفت ، فِلاني هم ذخيره ، فُلاني هم ريزرو. آيا واقعاً اين عشق است؟ يا ما دستمال‏هايي چروکيده‏ايم براي از بين بردن لکه‏اي به کثيفي خودمان.

چارلي چاپلين چُنين به دختر خويش وصيت کرد : “دخترم ، تن عريانت از آنِ کسي باشد که روحِ عريانش را دوست مي‏داري”. مگر همين سينماي هاليود نيست که در نهايتِ به پرده کشيدن سکس‏ترين صحنه‏ها ، آن را نفي مي‏کند. چرا ما صحنه هاي آنرا مي بينيم و حرف هايش را نمي شنويم؟ آيا سينماي ما در ايجاد و خلقِ فرهنگي در خورِ حال نمي‏تواند موثر باشد؟ چه بستري را بايد حکومتِ ‏اسلامي‏مان مهيا سازد تا بيش از اين در ظلماتِ فقر فرهنگي ، خويش را گم نکنيم؟ هر چند فيلم‏ها کم‏کم جوان پسند‏تر شده اند ولي راهي پس سخت و طولاني در پيش داريم؟ ما فرهنگِ خويش را کنار نهاده و هم چون سينماي آمريکا گيشه ها را زير نظر گرفتهايم. محتوا و پيام فيلم كجاست؟ فيلم هايمان بيشتر پايانيِ خوش دارد. نه ، هميشه زندگي بدان سان که انتظارش مي رود ، نيست ، يك سيب هزار چرخ زند تا به زمين رسد ولي افسوس كه جاودانه نيستيم. آيا واقعاً پس از مرگ کسي مي‏پرسد که آنها کِه بود که در آغوش گرفته بودي؟ ما هم مي گوييم : “عشق‏هاي جواني”. آنها هم پس از نگاهي به هم مي‏گويند : “ايول ، جواني کردن که جرم نيست ، عشق هم الهي است پس اين ده تا ويلا با اين ده تا حور(قلمان) از آنِ تو. برو حالشو ببر.” اگر اینگونه فکر کنیم و بیاندیشیم که وااسفا . چون باید بدانیم که این طبیعت بی‏رحم چُنان انتقامی می‏گیرد که جز ننگ چیزی ز ما نماند.

06.05.07

گوشه های شهر ما

نوشته شده در در شهر ما در 2:09 ق.ظ با asemansoft

چه صبحي بود ، دادگاه خانواده ، بيمه‏ي اجتماعي و پزشك قانوني ولي…
نگاهي به چهره‏اش انداختم ، نزديك‏تر شدم ، يك سكه پنجاهي دادمش و رفتم روي وزنه ، پرسيد:”چِ چقد بو بودي؟” 64. كمي دور و برش چرخيدم تا عكسي ازش بگيرم. زير چشمي هم اون هم كساني كه از كنارش رد مي‏شدن رو مي‏پاييدم. يكي-دو تا عكس گرفتم و به كوچه روبرويي رفتم. موقع برگشت تابلوي مقابل توجه‏ام رو جلب كرد “اداره رسيدگي به اسناد پزشكي / اداره نظارت و ارزشيابي”.
دوباره رفتم نزديك پسرك. مردم بي‏تفاوت از كنارش رد مي‏شدن حتي به حركات و كلماتي كه مي‏گفت اعتنا نمي‏كردن. “آق آ وَ وزن وزن كُ كنين”. يكبار شنيدم گفت :”عجب نامردائين.”
مرد ميانسالي از داخل اداره يك بطري آب براش آورد ، طفلكتي وقتي آب رو نوشيد چيزي نصيبش نشد ، آخه در بطري بسته بود. مرد سريع در اونو باز كرد و يه چيزي گفت كه پسرك غرق خنده شد (خنده‏اي شاد شاد ، بدون هيچ ريا و تصنعي).
چند دقيقه بعد هم فردي يك سكه صد ريلي بهش داد و رفت. سكه روي زمين افتاد ، دقيقه‏اي طول كشيد تا تونست سكه رو برداره و توي جعبش بذاره.
دلم ديگه تاب نياورد ، كمي نزديك تر شدم ولي مي‏ترسيدم كه نكنه با اون رفتار جاسوسانه‏اي كه داشتم ترسونده باشم‏اش. شكلاتي از كيفم در آوردم و مقداري پول هم از جيبم ، رفتم روي وزنه ، بازم 64. پول رو بهش دادم ، گذاشت توي جعبش.تا اومدم كه شكلات رو براش باز كنم گفت:”خُ خو دم” شكلات رو توي دست چپش گذاشتم. فقط نكاهش مي كرد ، چند لحظه بعد پرسيد:”چي چيه؟” دوبار كلمه‏ي شكلات رو تكرار كردم (تا بحال نه چنين چيزي ديده بود و نه چنين كلمه‏اي شنيده بود). روبروش نشستم ، ديگه به اطرافم توجهي نداشتم ، »به چهره‏ي كودكانه و معصومش ، به دست راستي كه قدرت حركت نداشت ، و انگشت‏هاي بهم چسبيده‏اي كه توان برداشتن چيزي نداشتند« خيره بودم. پرسيدمش چند سالته؟ “شو شون شونز ده”. شكلات رو باز كردم، روي پاش گذاشتم كه تكه‏اي ازش بكنه و بخوره، گفت:”خُ خودَت” تكه‏اي كندم و خوردم ، تكه‏اي هم بر دهانش كردم. خوردن براش سخت بود ، دوباره گفت:”خودت”. گفتم: اين مال تو. من خوردم ، هنوزم دارم ، اينو تو بخور.
شكلات رو توي داستش گذاشتم كه هر جور دوست داره بخورش.
دست خانمي همراه يك اسكناس صد تومني تمام سكون و سكوت و آرامش محيطم را بهم زد. باز هياهو و بوق و ماشين.
در برگشت با سرعت از خيابون‏ها گذشتم بي آنكه چيزي نظرم رو جلب كنه حتي اون »كودك روزنامه فروشِ معلول ذهني كه عينك ته استكاني به چشم داشت« با سرعت از كنارش گذشتم و رفتم دنبال دل‏مشغولي‏هاي روزمره‏گي.

خدا بخواهد

نوشته شده در اجتماعی در 2:08 ق.ظ با asemansoft

امروز با يكي از اقوام تجديد خاطرات از زمان‏هاي دور داشتيم. خيلي وقت بود با هم تنها نشده بوديم. يك دو سالي از من بزرگتره ، بچه‏گي‏ها با هم خيلي جفت و جور بوديم تا اينكه رفت تهران.
كمي برگردم عقب‏تر. درس نخون بود ولي خنگ و كودن نبود از درس حال نمي‏كرد ، كم‏كم بزرگترتر شديم ، به خاطر وزن زياد معافيت گرفت و رفت سر كار ، منم رفتم دانشگاه. چند وقتي گذشت ، رابطه‏ها كمرنگ تر شده بود ، خوب آخه دانشجوي شهرستان بودم و كمتر فرصت مي‏شد هم‏رو ببينيم. شنيدم برشكست كرده و كمي بدهي بالا آورده كه آخرش حل شد. براي كار رفت تهران ، كارش گرفت ، ديگه نديدمش ، فقط خبراش مي‏اومد كه دوو سي‏يلو خريده و وضع روبراهه. همين برام كافي بود…
چند سال بعد بازم ضرر (مي‏گفت سرش كلاه گذاشتن اونم چه كلاهي). هر چي داشت و نداشت فروخت و بازم ده ميليون كم داشت. حكم قاضي بر آن شد 2سال حبس (هم شاكي ترك بود ، هم قاضي ، هم چك‏ها خرد بود). اين حكم براي صدور چك بلامحل براي 10ميليون خيلي ستم بوده ولي بدشانسي كه مياد هم از در و هم از ديوار مياد.
وقتي آدمي تنهايي خوشه موقع گرفتاري هم تنها مي‏مونه (هر چند ميگن تا پول داري نوكرتم ، چاكرتم ، غلام بند كيفتم ولي واي به روزي كه گير كردي).
رفت چابهار ، امروز گفت بعد اون‏همه خرج‏هاي آنچناني مجبور بودم چابهار با روزي 900تومن كار كنم ، خيلي سخت بود ولي كار ياد گرفتم.
2 سال پيش بود ، برگشت مشهد. دختر خالش حاضر شد باهاش ازدواج كنه (پيشنهاد خاله و داييش بود ، آخه شباهت زيادي به مادر مرحومش داشت). بازم چند باري بيشتر نديدمش…
تا اينكه سه‏شنبه قبل ديدمش ، توي كار تزيينات داخلي است ، از بچگي با سليقه و با حوصله بود. مي‏دونستم يكي دو تا ديگه تو مشهد كار كرده. كمي با هم صحبت كرديم ، مي‏گفت با يه كارگاه توي خيابون مطهري همكاري داره ، بدك نيست ولي جالبم نيست.
منم گفتم يك كم خورده كاري دارم اگه مي‏توني (وقت آزاد داري و كارهاي جزيي انجام مي‏دي) بيا دفتر (اين يكي از خبر‏هاي خوشي بود كه توي دو پست قبل قول داده بودم). يه دفتر براي توسعه آي‏تي گرفتم كه از 10-12 روز ديگه شروع به كار جدي مي‏كنم ، برام دعا كنين (آخه منم چند بار طعم تلخ شكست رو چشيدم).
از ماجرا پرت نشم. امشب اومد دفتر ، بعد از نيم ساعت بررسي و صحبت دوباره تنها نشستيم و كمي از حال احوال هم باخبر شيم. از مطهري هم اومده بيرون ، يه سفارش كار از رستوران‏هاي شانديز گرفته بود كه اگه درست بشه سود خوبي براش داره ، حداقل مي‏تونه خانومش رو ببره خونه (الهي كه بشه). با يه اوستا نجار دستگاه دار هم آشنا شده كه 50-50 در سود شريك باشن.
از حرف‏هاي اقتصادي و توصيه‏هاي دوستانه صرف نظر مي‏كنم ولي اين درس تمامي آن‏چيزي است كه از هستي دارم به او گفتم ، گفتنش بد نيست پس مي‏گم:
خدا بعضي‏ها رو خيلي دوست داره ، بهشون نمي‏ده (به اندازه مي‏ده) اگه بيشتر از ظرفيتت گرفتي ازت پس مي‏گيره ، چون نمي‏خواد اون‏ها رو اسير داشته‏ها ببينه. اونايي رو كه دوست داره امتحان مي‏كنه ، مي‏ده و پس مي‏گيره چون دل نبندن. اگه روزي كسي از هستي چيزي بگيره كه حقش نباشه ، هستي به‏جاش همه‏ي داشته‏هاتو ازت مي‏گيره. به يكي از دوستان ديگم مي‏گفتم اگر چيزي بدست آوردي بگرد ببين بجاش چي از دست دادي ، آخه رسم زمونه همينه.
مي‏دونم خيلي سختي كشيدي و دو-سه سال ديگه مي‏فهمي چه لطفي بهت كرده. اوون موقع توي تهران با اوون همه پول چكار مي‏كردي؟؟!!….

در جواب بهم گفت تو مي‏گي ، من ديدم و رسيدم… حالش روبراه شد يه چايي خورديم و رفتيم سمت خوونه.

06.03.07

در شهر ما

نوشته شده در در شهر ما در 12:45 ق.ظ با asemansoft

در شهر ما چه مي‏گذرد. هر روز هزاران واقعه رخ مي‏دهد كه از آنها باخبر نمي‏شويم. خُب به ما ربطي هم نداره ، نه تاثيري بر روند روزانه ما دارن نه سودي و نفعي. (مثلِ فلان دختر عروش شد ، فلاني از فلاني طلاق گرفت. پدر حاج محمود به رحمت حق رفت يا پسر سيد كاظم رفت كربلا) حتي اتفاق‏هاي روزانه خودمون به دليل مشكلاتِ روزمره به آسوني فراموش مي‏شن.(مثل هفته قبل چهارشنبه نهار چي خوردي؟) اينها مهم نيستند ولي آيا همه‏ي اتفاق‏هايي كه دور و بر ما مي‏افته مي‏بينيم؟ مهم‏هاش رو نگه مي‏داريم بقيه‏اش پاك. تصميم گرفتم امروز يك‏كم چشم‏هامو باز كنم ، حواسم رو جمع كردم ، بسم الله گفتم و از خانه بيرون آمدم. از خونه كه اومدم بيرون اولين چيز كه ديدم درخت همسايه روبرويي بود بعد درخت خودمون بعد درخت همسايه. همه‏ي اونه درخت بودند. چي! درخت چنار. همين؟ ، آره. اينها كه با هم فرق دارن پس چرا همه‏شون فقط يه اسم دارن!!؟ توي همين فكرها بودم كه از دور نوجوون ده دوازده ساله‏اي رو ديدم. باور نمي‏كردم ، سيگاري تو دستش بود و هرزگاهي پكي ميزد و داد مي‏زد “نمکيه ، نون خوشکه داري بردار و بيار”. نزديك‏تر شد صورت كثيف و آفتاب‏خورده‏اي داشت ، جاي چند زخم‏رو مي‏شد تو صورتش ديد ، كمي هم مي‏لنگيد. چشم ازش بر نداشتم ، ذهنم شروع كرد به جستجو تا نشاني از اين كودكِ زخم خورده پيدا كنه. و پيدا كرد… يادتون هست وقتي بچه بودين ، مامان بابا مي‏بردنت بيرون ، وقتي يكي از همين بچه‏ها رو مي‏ديدي بِهِت مي‏گفتن : “عزيزم ، نازنينم ، گُلَكُم اگه درس نخوني فردا مثل اين‏ها بايد تو خيابون‏ها بخواني…”. و ما از ترس اون بچه ديوهاي کوچولو خوب مشق‏هامون رو مي‏نوشتيم و شب‏ها زود مي‏خوابيديم. ام حالا (همين امروز) فهميدم كه نه ، با تمام اشتباه‏ها و خطاها و بديهايي كه كردم مادر هنوز هم در آغوشم مي‏گيرد و پدر آنچه دارد در اختيارم مي‏گذارد. چه ساده باور داشتيم. تا امروز حتي نشاني از اين آواره‏گان نداشتم ، شايد اصلاً آنها نيز در خواب بوده‏اند(مثل چشمانم تازه بيدار شده‏اند و به كوچه آمده‏اند). در چند كوچه آنطرفتر هم پيرمردي (تقريباً هفتاد ساله‏) داشت به دنبال انگشتري افتاده در لابه‏لاي آشغال‏ها مي‏گشت! قوطي و چند خرده آشغال را در كيسه‏اي كرد و بر پشتش گذاشت و رفت. به‏كجا؟ نمي‏دادنم ، فكر كنم انگشترش آنجا نبود شايد به سراغ سطلي ديگر رفته است. از جوان سي‏وپنج ساله نمكي يا جوانِ سي‏ ساله اسكاچ فروش يا پيرمرد گل‏فروش چيزي نديدم. بگذاريد… تصويرهاي مبهمي از پيش چشمان جستجوگرم مي‏گذرد ، بي‏هيچ كلام و گفت و شنودي. داره يادم مياد. هفته‏ي قبل… پسرك دفتر مشقي پهن كرده بر زير نور چراغِ شهر. گه‏گاه سري بلند كرده و مي‏گويد “آقا خانم وزنم(ترازو) دقيقه ، تو رو خدا ، هر چي خواستين بدين(بدهيد)”. اما آنقدر مست بودم و در خود كه گويي آن لحظه نديدمش. يا آن پيرمرد عليل ، كه بسختي مي‏خواست از عرض خيابان بگذرد. و يا اين پيرِ كورِ فلوت‏زنِ تنها (نه ، خداي من ، چند سال پيش نيز او را ديده بودم ، خانومش زير بغلش را مي‏گرفت) چه خوب مي‏نوازد ، سال‏ها بود صدايي به اين آشنايي نشنيده‏بودم. ميليون‏ها ميليون چشم هر روز شايد هزاران هزار كودك و پيرمرد و بيوه‏زناني هستند كه در التماس يك نگاه مهربانند ، ولي افسوس. واي بر ما. ذهن بمحض ديدن چرتكه خويش را برداشته و با چند ضرب و تقسيم و جمع مي‏گويدت درآمد آنها بيش از توست ، نگاهشان مكن. چرا خودت آبميوه‏اي نخوري كه هم برات مفيده و هم ضروري ، اگه به اين چيزي بدي ميگه يارو شوت بود. اونم كه خرج اعتيادشه ، اينم كه جوونه ، فلاني ادا در ميارده هيچ مرگيش نيست. به همين روال هيچ ريالي از كيسه خرج نشد.(ايول هوشِ فعالِ من) آيا هيچ نگاه معصومي را ديده‏ايم يا دستي بر سر يتيمي دردمند كشيده‏ايم؟ ، آيا انسانيت همين است كه ماييم؟