06.03.07
نوشته شده در در شهر ما روی 12:45 ق.ظ با asemansoft
در شهر ما چه ميگذرد. هر روز هزاران واقعه رخ ميدهد كه از آنها باخبر نميشويم. خُب به ما ربطي هم نداره ، نه تاثيري بر روند روزانه ما دارن نه سودي و نفعي. (مثلِ فلان دختر عروش شد ، فلاني از فلاني طلاق گرفت. پدر حاج محمود به رحمت حق رفت يا پسر سيد كاظم رفت كربلا) حتي اتفاقهاي روزانه خودمون به دليل مشكلاتِ روزمره به آسوني فراموش ميشن.(مثل هفته قبل چهارشنبه نهار چي خوردي؟) اينها مهم نيستند ولي آيا همهي اتفاقهايي كه دور و بر ما ميافته ميبينيم؟ مهمهاش رو نگه ميداريم بقيهاش پاك. تصميم گرفتم امروز يككم چشمهامو باز كنم ، حواسم رو جمع كردم ، بسم الله گفتم و از خانه بيرون آمدم. از خونه كه اومدم بيرون اولين چيز كه ديدم درخت همسايه روبرويي بود بعد درخت خودمون بعد درخت همسايه. همهي اونه درخت بودند. چي! درخت چنار. همين؟ ، آره. اينها كه با هم فرق دارن پس چرا همهشون فقط يه اسم دارن!!؟ توي همين فكرها بودم كه از دور نوجوون ده دوازده سالهاي رو ديدم. باور نميكردم ، سيگاري تو دستش بود و هرزگاهي پكي ميزد و داد ميزد “نمکيه ، نون خوشکه داري بردار و بيار”. نزديكتر شد صورت كثيف و آفتابخوردهاي داشت ، جاي چند زخمرو ميشد تو صورتش ديد ، كمي هم ميلنگيد. چشم ازش بر نداشتم ، ذهنم شروع كرد به جستجو تا نشاني از اين كودكِ زخم خورده پيدا كنه. و پيدا كرد… يادتون هست وقتي بچه بودين ، مامان بابا ميبردنت بيرون ، وقتي يكي از همين بچهها رو ميديدي بِهِت ميگفتن : “عزيزم ، نازنينم ، گُلَكُم اگه درس نخوني فردا مثل اينها بايد تو خيابونها بخواني…”. و ما از ترس اون بچه ديوهاي کوچولو خوب مشقهامون رو مينوشتيم و شبها زود ميخوابيديم. ام حالا (همين امروز) فهميدم كه نه ، با تمام اشتباهها و خطاها و بديهايي كه كردم مادر هنوز هم در آغوشم ميگيرد و پدر آنچه دارد در اختيارم ميگذارد. چه ساده باور داشتيم. تا امروز حتي نشاني از اين آوارهگان نداشتم ، شايد اصلاً آنها نيز در خواب بودهاند(مثل چشمانم تازه بيدار شدهاند و به كوچه آمدهاند). در چند كوچه آنطرفتر هم پيرمردي (تقريباً هفتاد ساله) داشت به دنبال انگشتري افتاده در لابهلاي آشغالها ميگشت! قوطي و چند خرده آشغال را در كيسهاي كرد و بر پشتش گذاشت و رفت. بهكجا؟ نميدادنم ، فكر كنم انگشترش آنجا نبود شايد به سراغ سطلي ديگر رفته است. از جوان سيوپنج ساله نمكي يا جوانِ سي ساله اسكاچ فروش يا پيرمرد گلفروش چيزي نديدم. بگذاريد… تصويرهاي مبهمي از پيش چشمان جستجوگرم ميگذرد ، بيهيچ كلام و گفت و شنودي. داره يادم مياد. هفتهي قبل… پسرك دفتر مشقي پهن كرده بر زير نور چراغِ شهر. گهگاه سري بلند كرده و ميگويد “آقا خانم وزنم(ترازو) دقيقه ، تو رو خدا ، هر چي خواستين بدين(بدهيد)”. اما آنقدر مست بودم و در خود كه گويي آن لحظه نديدمش. يا آن پيرمرد عليل ، كه بسختي ميخواست از عرض خيابان بگذرد. و يا اين پيرِ كورِ فلوتزنِ تنها (نه ، خداي من ، چند سال پيش نيز او را ديده بودم ، خانومش زير بغلش را ميگرفت) چه خوب مينوازد ، سالها بود صدايي به اين آشنايي نشنيدهبودم. ميليونها ميليون چشم هر روز شايد هزاران هزار كودك و پيرمرد و بيوهزناني هستند كه در التماس يك نگاه مهربانند ، ولي افسوس. واي بر ما. ذهن بمحض ديدن چرتكه خويش را برداشته و با چند ضرب و تقسيم و جمع ميگويدت درآمد آنها بيش از توست ، نگاهشان مكن. چرا خودت آبميوهاي نخوري كه هم برات مفيده و هم ضروري ، اگه به اين چيزي بدي ميگه يارو شوت بود. اونم كه خرج اعتيادشه ، اينم كه جوونه ، فلاني ادا در ميارده هيچ مرگيش نيست. به همين روال هيچ ريالي از كيسه خرج نشد.(ايول هوشِ فعالِ من) آيا هيچ نگاه معصومي را ديدهايم يا دستي بر سر يتيمي دردمند كشيدهايم؟ ، آيا انسانيت همين است كه ماييم؟
پیوند پایدار