06.05.07
نوشته شده در اجتماعی روی 2:08 ق.ظ با asemansoft
امروز با يكي از اقوام تجديد خاطرات از زمانهاي دور داشتيم. خيلي وقت بود با هم تنها نشده بوديم. يك دو سالي از من بزرگتره ، بچهگيها با هم خيلي جفت و جور بوديم تا اينكه رفت تهران.
كمي برگردم عقبتر. درس نخون بود ولي خنگ و كودن نبود از درس حال نميكرد ، كمكم بزرگترتر شديم ، به خاطر وزن زياد معافيت گرفت و رفت سر كار ، منم رفتم دانشگاه. چند وقتي گذشت ، رابطهها كمرنگ تر شده بود ، خوب آخه دانشجوي شهرستان بودم و كمتر فرصت ميشد همرو ببينيم. شنيدم برشكست كرده و كمي بدهي بالا آورده كه آخرش حل شد. براي كار رفت تهران ، كارش گرفت ، ديگه نديدمش ، فقط خبراش مياومد كه دوو سييلو خريده و وضع روبراهه. همين برام كافي بود…
چند سال بعد بازم ضرر (ميگفت سرش كلاه گذاشتن اونم چه كلاهي). هر چي داشت و نداشت فروخت و بازم ده ميليون كم داشت. حكم قاضي بر آن شد 2سال حبس (هم شاكي ترك بود ، هم قاضي ، هم چكها خرد بود). اين حكم براي صدور چك بلامحل براي 10ميليون خيلي ستم بوده ولي بدشانسي كه مياد هم از در و هم از ديوار مياد.
وقتي آدمي تنهايي خوشه موقع گرفتاري هم تنها ميمونه (هر چند ميگن تا پول داري نوكرتم ، چاكرتم ، غلام بند كيفتم ولي واي به روزي كه گير كردي).
رفت چابهار ، امروز گفت بعد اونهمه خرجهاي آنچناني مجبور بودم چابهار با روزي 900تومن كار كنم ، خيلي سخت بود ولي كار ياد گرفتم.
2 سال پيش بود ، برگشت مشهد. دختر خالش حاضر شد باهاش ازدواج كنه (پيشنهاد خاله و داييش بود ، آخه شباهت زيادي به مادر مرحومش داشت). بازم چند باري بيشتر نديدمش…
تا اينكه سهشنبه قبل ديدمش ، توي كار تزيينات داخلي است ، از بچگي با سليقه و با حوصله بود. ميدونستم يكي دو تا ديگه تو مشهد كار كرده. كمي با هم صحبت كرديم ، ميگفت با يه كارگاه توي خيابون مطهري همكاري داره ، بدك نيست ولي جالبم نيست.
منم گفتم يك كم خورده كاري دارم اگه ميتوني (وقت آزاد داري و كارهاي جزيي انجام ميدي) بيا دفتر (اين يكي از خبرهاي خوشي بود كه توي دو پست قبل قول داده بودم). يه دفتر براي توسعه آيتي گرفتم كه از 10-12 روز ديگه شروع به كار جدي ميكنم ، برام دعا كنين (آخه منم چند بار طعم تلخ شكست رو چشيدم).
از ماجرا پرت نشم. امشب اومد دفتر ، بعد از نيم ساعت بررسي و صحبت دوباره تنها نشستيم و كمي از حال احوال هم باخبر شيم. از مطهري هم اومده بيرون ، يه سفارش كار از رستورانهاي شانديز گرفته بود كه اگه درست بشه سود خوبي براش داره ، حداقل ميتونه خانومش رو ببره خونه (الهي كه بشه). با يه اوستا نجار دستگاه دار هم آشنا شده كه 50-50 در سود شريك باشن.
از حرفهاي اقتصادي و توصيههاي دوستانه صرف نظر ميكنم ولي اين درس تمامي آنچيزي است كه از هستي دارم به او گفتم ، گفتنش بد نيست پس ميگم:
خدا بعضيها رو خيلي دوست داره ، بهشون نميده (به اندازه ميده) اگه بيشتر از ظرفيتت گرفتي ازت پس ميگيره ، چون نميخواد اونها رو اسير داشتهها ببينه. اونايي رو كه دوست داره امتحان ميكنه ، ميده و پس ميگيره چون دل نبندن. اگه روزي كسي از هستي چيزي بگيره كه حقش نباشه ، هستي بهجاش همهي داشتههاتو ازت ميگيره. به يكي از دوستان ديگم ميگفتم اگر چيزي بدست آوردي بگرد ببين بجاش چي از دست دادي ، آخه رسم زمونه همينه.
ميدونم خيلي سختي كشيدي و دو-سه سال ديگه ميفهمي چه لطفي بهت كرده. اوون موقع توي تهران با اوون همه پول چكار ميكردي؟؟!!….
در جواب بهم گفت تو ميگي ، من ديدم و رسيدم… حالش روبراه شد يه چايي خورديم و رفتيم سمت خوونه.
پیوند پایدار