06.14.07
نوشته شده در اجتماعی در 1:18 ب.ظ با asemansoft
ساعت 14 ، بيستم خرداد نزديك پارك ملت
در همون نزديكيها دو تا جوون شادِ سرمست غزلخوون ، قدم زنوون توي خيابوون دست تو دست هم ميگفتنن و ميخنديديدن با هم ، فارغ از هر غصه و غم. اما بازم عمر شادي كوتاه بود و غم در كمين. سمندي آنها را ميخواهد ، سوار ماشين كردنشون ، بيسوال.
رفيق همراهم در همون حالي كه رانندگي ميكرد به تعقيب ماشين پرداخت ، گفت چند حالت پيش ميياد : يا دختر يا پول يا بازداشت يا اگه بچههاي باحالي باشن ولشون ميكنن. هنوز هاجوواج بودم كه ادامه داد: چيه؟ موقع سربازي من خودم از همين مامورا بودم ، دوستام زياد ازين كارا زياد كردن!!
پسر رو ديديم كه سر يه كوچه پياده كردن. رفتيم نزديك پسرك. جوون بيست و دو سه سالهاي بود. ترس رو ميشد توي چهرهي رنگ پريدش ديد ، نگاه مضطربانهاي به اطراف داشت كه قابل وصف نيست. تزديكش شديم ، كمي عقب رفت. حالت خوبه؟ دستاش هنوز ميلرزيدن ، با لكنتي خاص گفت نميدوونم. شمارهاي گرفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است!!
حواس ما به دختري بود آن طرف خيابوون. به خيالمون بهشون حال دادن و … كه صداي بلند پسر توجهمون رو جلب كرد. لعنتي خاموشه. زهي خيال باطل. دو زاري افتاد و شست از حكايتي ديگر خبر داد. سوار ماشين شديم ، تو خيابون ، كوچه و پسكوچههاي اطراف چرخ ميزديم تا شايد ردي پيدا كنيم.
كمي صميمي شديم ؛ دانشجوي سراسري بود ، طرف دخترعمش بود او هم دانشجوي همين دانشگاه. بجز عمه خانوم همه خبر داشتن.
يك ربي گذشت ، هنوز موبايل دخترك خاموش بود. با خودم گفتم پسره احمق ،چطور ، مگه ممكنه كسي دختر عمش رو با دو تا غريبه تو ماشين تنها بذاره؟ امان از ترس. طفلي فك ميكرد اونم دو-سه كوچه بعد پياده ميكن.
ميخواستيم به 110 زنگ بزنيم كه موبايل پسرك زنگ زد ، صداي دختركي به گوش رسيد: بخير گذشت…
آيا واقعاً بخير گذشته بود؟
هنگامي كه 70درصد از بسيجيان خواهر از طبقهي پايين شهر باشند و آمده باشند تا عقده و كينهي ديرين خويش را خالي سازند نتيجهاي بهتر را نميتوان انتظار داشت. زيرا با عملكردي اشتباه نام مقدسي ديگر را آلوده ساختيم.
آيا اين همان مدينهي فاضله است ، سوغات و ارمغان ما به دنياي پر نيرنگ و فريب؟ غرب را همينگونه ميخواهيم قباي عزت بپوشانيم؟ خود پوشيده و كهنه دلق خويش به ديگران بخشيم تا آنان نيز فيضي از نفس روحالقدوس برند تا چشمانشان به نور حقايق روشن ، دلشان از كينهها ، از بازي روزگار ، سياهي و پليدي شيطان پاك شود. آيا ادعاي اسلام پاك محمدي از ما اهانتي به محمد و اسلام نيست؟ آيا چهرهي سياه صورتك زدهمان هويدا نيست؟
فكر نكنيد كه من جزيي از سفيدي محضم! نه من نيز چون شما صورتكي بر چهره نهادهام (منظور از شما ؛ يك فرد نيست ، تفكر آشكار و پنهاني است كه اينروزها حكم ميراند). حرفهاي قشنگم جز كلمات مرتب شدهاي بيش نيست ، من هم جزيي پست و زبونم از همين گردونهي گردون كه چون نفس فرمان دهد آن كنم و چون فرمان ديگر دهد سر بر آن نهم. حال چون قدرتي ، مكنتي ، شهرتي ، آوازهاي مرا نيست ، گوشهي عزلت بگزيده و نفي مكارم كرده و بر پليدي و پلشتي مردم طومارها مينگارم.
تيغ بر دست زنگي مست
پیوند پایدار