06.15.07

دست های آغشته به خون انسان

نوشته شده در اجتماعی در 11:24 ب.ظ با asemansoft

حمله به هر كجاي دنيا محكوم است و ترويسم‏هاي جهاني انسان‏هايي هستند كه روح حيواني‏شان بر نفس آدميت‏شان غلبه كرده ، گويي روح خدايي ندارند. گاه مي‏شود كه آنقدر عقايدشان پست و ذبون است كه چون لياقت و استحقاق بيان كلام ندارند آنرا بمبي ساخته و عده‏اي را به‏خون مي‏كشند. بايد اين را گفت و ديگر گفتن خطاست.
مي‏شنويم و مي‏بينيم كه حرمت حرمين عسكريه را شكستند ، سال پيش هم‏همينطور ، چند سال پيش هم در مرقد امام غريب ، علي‏بن‏موسي‏الرضا بمبي منفجر شد و ما را به سوگ همشهريان و هم‏ميهنانمان نشاند. اما مشكل چيست و چه راه حل‏هايي مي‏توان يافت؟
نگوييد كه او ضد اسلام و جهاد است اما مي‏خواهم نشان دهم كه ما نيز خطاهاي بسيار كرديم.
اگر ماهواره داشته باشيد مي‏توانيد حملات مسلمين را به نقاط مختلف جهان ببينيد (كساني كه بنام اسلام دست به ترور مي‏زنند). بسيار شده روزي كه ما در تلويزيون با افتخار مي‏گوييم در عمليات انتحاري گروه از شاخه نظامي فِلان چند اسراييلي زخمي و به هلاكت رسيدند و غاصبان رژيم اسراييل به بمباران منطقه‏ي فلان پرداختند كه چندين غير نظامي شهيد شدند. اما در همان‏حال كشورهاي غربي مي‏گويند مسلمانان چند اسراييلي زا شهيد ساختند و سربازان شما چند مزدور فلسطيني را به هلاكت رسانند. همچنين رهبر فلام گروه ترويستي كه در منزلي تحت تدابير شديد امنيتي بود در يك عمليات نظامي پيچيده با دلاوري فرزندان شما كشته يا دستگير كردند منابع آگاه از افشاي اعترافات بازداشت‏شدگان سخن مي‏گويند!! و همزمان مناطق تخريب شده را نمايش مي‏دهند همراه با چند غير نظامي كه در حال شيون و زاري هستند يا آمبولانسي حامل چند نوجوان مجروح اسراييلي…
به نفس مبارزه كاري ندارم ، فقط مي‏خواهم بگويمغربيان و آمريكاييان از حركات مسلمين چنين برداشتي‏هايي دارند و هر كجا ، به هر كس بگويي من مسلمانم يا من ايرانيم آنرا من تروريسم هستم مي‏شنود ، نه چيز ديگر.
نكته‏ي بعد شعبه‏هايي است كه در اديان مختلف شاهد هستيم كه بهترين منطقه براي حملات بدانديشان و كژانديشاني است كه منافعشان در جنگ‏هاي مذهبي و قومي و تفرقه ملتها است. به جاي آنكه اديان ، مذاهب و فرقه‏ها نقاط اشتراك را جستجو كنند فقط به نقاط تفريق مي‏انديشند و براي برقراري عدالت! يكديگر را ذبح كرده و تا در پيشگاه رب‏شان قرباني قابل قبولي ارايه دهند. باورها و تقلي اشتباه از دين آنچنان عادي گشته كه دين برابر با كشته‏هاي بيشمار معنا مي‏شود ، در و براي مذبح خداوند.
اين را نمي‏دانيم اول انسانيت سپس دين و اعتقاد و باور ، اگر انسانيت را فراموش كنيم همان قابيلي خواهيم بود كه برادر خويش را به دست خويش از پاي درآورد و به خاكش افكند (او را مجال توبه بود و ما را نه). آيا هابيل را توان ايستايي در برابر قابيل نبود؟
و گفت اگر بر من دست دراز كني دست بر تو دراز نخواهم كرد.
در جهان كنوني حركتي اشتباه برخوردي دو چندان در پي خواهد داشت زيرا مسحيت و يهوديت كه به‏واقع يك دين‏ند. مسحيت همان يهوديت تعديل شده‏ است ، در قالب آدمي كه همانند نداشت. افسوس كه دين‏ها چه زود تحريف مي‏شوند و مردان خدا بر دارهايمان لانه دارند…
جنگي بپا است كه هيچ خيري در آن نيست ، همه شر است زيرا كشتاري است انساني آنهم نه از روي ايمان و جهاد بلكه از روي هوس و شهوت و احساس تصاحب قدرت و نشان دادن حاكميت برحق‏مان‏! و سخن خويش بر كرسي نشاندن.
تاريخ را برندگان مي‏نگارند در آن جهت كه بايد بنگارند. پائولو كوليو سخن زيبايي دارد: كِه مي‏داند بربرها كِه بودند ، آيا آنان به‏واقع همان اقوام وحشي بودند كه ما در كتاب‏ها مي‏خوانيم‏شان؟. يا نه مورخان آن گونه تصوير كردند كه حكام برايشان خوانده‏بودند.
آيا واقعاً ما همان تروريسم‏ها و بيماران رواني هستيم كه تاريخ امروز از ما ياد مي‏كند؟ يا ديگران آن موجودات آخرت فروخته‏اي هستند كه امروز را انگونه دوست دارند قلم مي‏زنند و بر دار دنيا اينگونه نقش مي‏سازند؟
مي‏دانم هر دو در اشتباه‏ند زيرا نه جهاد ما الهي است و نه دنيا تا ابد بر مدار خواست‏هاي آنان مي‏چرخد. روزي ديگر باز ما حريم آنان بشكنيم و با طرحي در اختلافشان اندازيم و خود بدنبال حكومت زمين بر‏آييم به هر نامي كه بتوانيم.
اما بياييم دست انتقام در آستين فرو برده و شكيبايي پيشه و توشه راه سازيم بر چنين مصائب. و يقين‏مان بر آن كه زمين را صاحبي است و آدمي را ، خود قصاص خون‏ها بستاند و كاخ‏هايشان را ويرانه سازد.

06.14.07

ما هم بازی یا بازی بهم

نوشته شده در اجتماعی در 1:18 ب.ظ با asemansoft

ساعت 14 ، بيستم خرداد نزديك پارك ملت
در همون نزديكي‏ها دو تا جوون شادِ سرمست غزلخوون ، قدم زنوون توي خيابوون دست تو دست هم مي‏گفتنن و مي‏خنديديدن با هم ، فارغ از هر غصه و غم. اما بازم عمر شادي كوتاه بود و غم در كمين. سمندي آنها را مي‏خواهد ، سوار ماشين كردنشون ، بي‏سوال.
رفيق همراهم در همون حالي كه رانندگي مي‏كرد به تعقيب ماشين پرداخت ، گفت چند حالت پيش مي‏ياد : يا دختر يا پول يا بازداشت يا اگه بچه‏هاي باحالي باشن ولشون مي‏كنن. هنوز هاج‏وواج بودم كه ادامه داد: چيه؟ موقع سربازي من خودم از همين مامورا بودم ، دوستام زياد ازين كارا زياد كردن!!
پسر رو ديديم كه سر يه كوچه پياده كردن. رفتيم نزديك پسرك. جوون بيست و دو سه ساله‏اي بود. ترس رو مي‏شد توي چهره‏ي رنگ پريدش ديد ، نگاه مضطربانه‏اي به اطراف داشت كه قابل وصف نيست. تزديكش شديم ، كمي عقب رفت. حالت خوبه؟ دستاش هنوز مي‏لرزيدن ، با لكنتي خاص گفت نمي‏دوونم. شماره‏اي گرفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است!!
حواس ما به دختري بود آن طرف خيابوون. به خيالمون بهشون حال دادن و … كه صداي بلند پسر توجه‏مون رو جلب كرد. لعنتي خاموشه. زهي خيال باطل. دو زاري افتاد و شست از حكايتي ديگر خبر داد. سوار ماشين شديم ، تو خيابون ، كوچه و پس‏كوچه‏هاي اطراف چرخ مي‏زديم تا شايد ردي پيدا كنيم.
كمي صميمي شديم ؛ دانشجوي سراسري بود ، طرف دخترعمش بود او هم دانشجوي همين دانشگاه. بجز عمه خانوم همه خبر داشتن.
يك ربي گذشت ، هنوز موبايل دخترك خاموش بود. با خودم گفتم پسره احمق ،‏چطور ، مگه ممكنه كسي دختر عمش رو با دو تا غريبه تو ماشين تنها بذاره؟ امان از ترس. طفلي فك مي‏كرد اونم دو-سه كوچه بعد پياده مي‏كن.
مي‏خواستيم به 110 زنگ بزنيم كه موبايل پسرك زنگ زد ، صداي دختركي به گوش رسيد: بخير گذشت…
آيا واقعاً بخير گذشته بود؟

هنگامي كه 70درصد از بسيجيان خواهر از طبقه‏ي پايين شهر باشند و آمده باشند تا عقده و كينه‏ي ديرين خويش را خالي سازند نتيجه‏اي بهتر را نمي‏توان انتظار داشت. زيرا با عملكردي اشتباه نام مقدسي ديگر را آلوده ساختيم.
آيا اين همان مدينه‏ي فاضله‏ است ، سوغات و ارمغان ما به دنياي پر نيرنگ و فريب؟ غرب را همين‏گونه مي‏خواهيم قباي عزت بپوشانيم؟ خود پوشيده و كهنه دلق خويش به ديگران بخشيم تا آنان نيز فيضي از نفس روح‏القدوس برند تا چشمانشان به نور حقايق روشن ، دلشان از كينه‏ها ، از بازي روزگار ، سياهي و پليدي شيطان پاك شود. آيا ادعاي اسلام پاك محمدي از ما اهانتي به محمد و اسلام نيست؟ آيا چهره‏ي سياه صورتك زده‏مان هويدا نيست؟

فكر نكنيد كه من جزيي از سفيدي محضم! نه من نيز چون شما صورتكي بر چهره نهاده‏ام (منظور از شما ؛ يك فرد نيست ، تفكر آشكار و پنهاني است كه اين‏روزها حكم مي‏راند). حرف‏هاي قشنگم جز كلمات مرتب شده‏اي بيش نيست ، من هم جزيي پست و زبونم از همين گردونه‏ي گردون كه چون نفس فرمان دهد آن كنم و چون فرمان ديگر دهد سر بر آن نهم. حال چون قدرتي ، مكنتي ، شهرتي ، آوازه‏اي مرا نيست ، گوشه‏ي عزلت بگزيده و نفي مكارم كرده و بر پليدي‏ و پلشتي مردم طومارها مي‏نگارم.

تيغ بر دست زنگي مست

06.11.07

فاطمه فاطمه است

نوشته شده در اجتماعی در 3:26 ب.ظ با asemansoft

بارها و بارها جمله‏ي فاطمه فاطمه است شريعتي را شنيده بودم و تنها همان پايانش برايم نداعي مي‏شد

آمدم بگويم
              فاطمه دختر خديجه است
              فاطمه دختر محمــد است                  ديـــدم كم است
              فاطمه زن علـــــــي است                  باز هم كم است
              فاطمه مادر حسيـن است
              فاطمه مادر زينـــــب است          
              ديدم اينها همه است اما هيچ نيست
                                                                   فاطمه فاطمه است

اما مرور چند روز پيش نوار ديگر فاطمه‏اي برايم ساخت از جنس بشري متعالي و در نهايت كمال. فاطمه‏اي كه روح بيدار زناني است كه خود را فدا ساختند تا كاشانه‏اي ويران نگردد ، حتي گامي فراتر نهاده و فاطمه را در آن زنان جاري و زنده ساخت و باز گامي بيشتر فاطمه را زندگي جاودانه بخشيد در همه آزاديخواهان زن و مرد -اينجا سخن از ذكر و انث نيست بلكه همه‏ي انسان‏ها را شامل مي‏گردد- .
آيا فاطمه را به حقيقت شناختيم؟ نه.
شريعتي در آغار اشاره به جمع‏آوري تمامي اطلاعات درباره زندگي او در طول 14قرن از همه‏ي زبانها توسط پرفسور ميسيون داشت تا بتواند شخصيت و تاثير فاطمه در تاريخ اسلام و زنده نگاه‏داشتن روح عدالت خواهي و مبارزه با ظلم وستم در اسلام و نگاه داشتن مسير اسلام  را دريابد.

و در نهايت پرسشي را طرح مي‏سازد ، چگونه بايد بود؟
و جواب مي‏دهد: جواب اين سوال در سيماي زني است كه هيچ او رانمي‏شناسيم و در زير تكرار بي‏معنا و دايمي نامش و تكرار مدح‏ها و ثنا‏هاي شاعرانه‏‏ي تكراري و ارثي كه خالي از اثر شده خود شخصيتش مجهول مانده را نشان دهم.
اما فاطمه شخصيتي است كه در همان اول او را دختر پيامبر مي‏دانيم و همسر علي. با اينكه فاطمه خود ملاكي است.
همچنين مي‏افزايد:‏ فرزند و همسر كسي بودن ملاك نيست زيرا پيامبر سه دختر داشت كه دوتاي آنان نصيب عثمان بود و علي جز فاطمه زنان ديگر داشت.
او خود در كنار محمد و علي ارزشهاي تازه‏ي فرهنگ انسان را بنا نهاد. ارزشهاي او را پيامبر و علي مي‏دانستند و احترام مي‏گذاشتند نه بخاطر آنكه دختر و همسر آن دو بود ، بلكه احترامي جدي براي ارزشهاي شخصيتي فاطمه. آنها فاطمه را به عنوان يك شخصيت مستقل مي‏بينند.
و سپس چند اشاره به مقام فاطمه در نزد پدر و همسر. بگونه‏اي كه بعد از وفات فاطمه ، بين فرزندان علي از فاطمه و ديگر زنانش تفاوتي قايل شدند. آنها را بنوفاطمه و ديگران را بنوعلي صدا مي‏زدنند. در مورد پيامبر آنكه هر روز به فاطمه اول صبح سر مي‏زنند و سپس به‏دنبال رسالت خويش مي‏رفتند. همچنين پيامبر ، بزرگترين شخصيت اسلام ادامه‏ي نسلش در دختر كوچكش تداوم مي‏يابد و حتي قرآن او را كوثر ناميده است.
فاطمه را مي‏توان اينگونه احساس و ياد كرد ، همراه تنهايي‏ها و رنج‏ها و احساس عظيم علي ، همراه او بودن عطمت مي‏خواهد. -پيامبر هم زنان زيادي داشت و فقط خديجه بود كه مي‏توانست چند گامي با او بيايد-
فاطمه فقط همسر علي نبود ، كسي كه بتواند روح سنگين و عظيم علي را همراهي كند. شگفت انگيزتر آنكه همراهي اينچنين خود بايد داراي شخصيتي مستقل باشد.
فاطمه از همان اول در برابر خطر انحراف جامعه اسلامي ايستاد ، از همان اول ، آنقدر محكم كه علي نتوانست با آنان كه حكومتش را غصب كرده‏اند معاش كند. و براي همين است كه دستور مي‏دهد مرا پنهان دفن كنيد تا وفات دختر پيامبر وسيله‏اي تبليغات دولت تازه روي كار آمده نباشد.

سوار بر استر مي‏شود ، شب توي كوچه‏هاي مدينه ، خانه‏ي يكايك ؛ تك‏تك اعضاي شوراي تقلبي سقيفه مي‏رود ، آنها را مي‏خواهد ، با آنه بحث مي‏كند ، دعوتشان مي‏كند ، دستورشان مي‏دهد (با همه فكر ، با همه قوا بعنوان يك فرد و با همه نفوذش) كه در برابر انحراف بيايستند و حق ابوالحسن را ازش نگيرند كه اگر بگيرند همه چيز فرو مي‏ريزد. و آنها در برابر منطقش و در برابر رفتار دختر كوچك پيامبر تسليم شده ، اما كار از كار گذشته است.
چگونه بگويم ، چگونه حرف بزنم ، از فاطمه حرف زدن بسيار مشكل است.
براي نشان دادن سختي سخن‏وري براي فاطمه مثالي مي‏زند: بورسويه در حضور لويي‏شانزدهم از مريم مي‏گويد. گفت : هزار و سيصد و چند سال است كه بزرگترين فلاسفه درباره‏ي مريم سخن مي‏گويند ، چند صد سال است بهترين شعرا نبوغ شعري خود را در مدح و تجليل او بكار برده‏اند ، هزار و چند سال است كه بهترين پيكرتراشان و نقاشان چهراه‏اش را تراشيده و كشيده‏اند و بهترين مورخان و انسان شناسان ، بزرگترين متكلمان و بهترين نويسندگان از مريم سخن‏ها گفته‏اند ، از همه‏ي ملت‏ها و در در همه‏ي دوره‏ها. اما همه‏ي آنها باز به اين صفت تنهاي مريم نمي‏رسد كه مريم مادر عيسي است. از همه پرمعناتر است.
مي‏خواستم به تقليد چنين ستايشي از زهرا كنم ماندم چه بگويم. فاطمه فاطمه است.

06.07.07

حدیث زن امروز و زن دیروز

نوشته شده در اجتماعی در 2:05 ق.ظ با asemansoft

آمدم حديث فاطمه بگويم ، قصه‏ي زن روز شد ، غصه‏ي دخترِ امروز شد.
براي شهادت فاطمه مادر مسلمين دنبال مطلبي بودم در شان و جايگاه وي كه ياد نواري افتادم به‏نام »فاطمه فاطمه است«. در صندوق‏چه قديمي انبار آنرا يافتم. واي گويي اين مرد حديث اكنون ما را بيان مي‏كرد با راه‏كارهايي در مقام عمل. چگونه خوانده نشدي كه تا مصيبتي چنين سخت را دوباره حمل بايد كردن…
آري ، سال 71 بود. اولين و تنها باري كه نوار را شنيدم و چيزي در نيافتم و نمي‏دانم چگونه شد بعد از 15سال آنرا از آرشيو پستوخانه بيرون آورده ، خاكش گرفته تا دوباره بگويدم آنچه را كه اين همه سال در دل پنهان ساخته بود.
به تقويم نگاهي انداختم او نيز همراهم گشت و گفت اكنون وقت گويش آن است كه فراموش كرده‏اند.
28 خرداد وفات بانو زهراست و 29 خرداد فراق استاد.
مي‏گويد:
زن داراي سه چهره است
1- چهره زن سنتي در جامعه ايران و جهان اسلام
2- تيپ زن اروپايي و مدرن
3- فاطمه (كه هيچ شباهتي به اين‏دو ندارد)
و با كلام آنشين خود افزود: ‏هيچ شباهتي بين زن سنتي -كه ادعاي فاطمه‏وار بودن را دارد- با فاطمه نيست. فاطمه همان‏قدر با زن مدرن فاصله دارد كه با زن سنتي فاصله دارد.

آنچه از فاطمه در تصور داريم با فاطمه بسيار دور و بيگانه است،غريبه‏اي گمشده در هياهو

در ادامه به مسايل روز زنان پرداخته شد كه موضوع اين تاپيك خواهد بود.
اين تضاد و بحران بايد بوجود مي‏آمد و اكنون هيچ قدرتي نمي‏تواند مانعي بر آن شود و يا چيزي بر آن تحميل سازد ، موج كنوني غير قابل كنترل است. بحث تاييد يا انكار آن نيست بلكه بحث عبور و دگرديسي چيزي است بنام سنت.
پسرها ، مردها تغيير لباس داده‏اند ، طور ديگري مي‏انديشند ، جوان ما به دنبال پديده‏هاي جديد است پس طبعاً و جبراً زن هم تغيير خواهد كرد و امكان ماندنش در قالب‏هاي سنتي هميشگي نيست.
در دنياي امروز به خصوص در مشرق زمين و علي‏الخصوص ايران ما فضايي ديگر ايجاد شده است ، دگرگوني و فرو‏ريختن خصوصيت انسان‏ها ، طرز تفكر و رفتار و عادات انساني و اصولاً شكل انسان.
اكنون يك تيپ خاص بنام روشن فكر ، بنام مرد ، بنام زن ، بنام تحصيل‏كرده آمده است و اختلاف و شكافي عميق بين نسل‏ها ايجاد شده است.
اكنون پسر زبان پدر و پدر زبان پسر را نمي‏داند. همين اختلاف نظرها خاصيتي بر قرن ما. شايد زمان تقويمي سي سال را نشان دهد اما به لحاظ اجتماعي بتوان آنرا سه‏قرن تخمين زد.
در گذشته‏ جبراً جامعه ثابت ، ارزشها و خصوصيات اجتماعي يكسان بود و غير قابل تغيير. پسر و پدر كپي هم بودند و دختر شبيه مادر. و تنها مگر فساد فردي بين آنها تفاوتي ايجاد مي‏ساخت. اما اكنون بدون هيچ انحراف و فسادي آنها با اختلاف نظر دارند و نسبت به‏هم بيگانه مي‏شوند.
دو انسان وابسته داراي دو دوره اجتماعي ، دو دوره تاريخي ، دو زبان و دو بينش متفاوت مي‏شوند كه فقط شناسنامه‏اشان گواه پيوندشان است وديگر هيچ.
و آنان كه در برابر ان واقعيت ناشيانه مي‏ايستند يا در كناري ايستاده و شروع به فحاشي و تهمت‏زدن‏ها مي‏كنند كاري عبث انجام مي‏هند و مدعيان هدايت فقط گمراه‏كنندگاني خواهند بود و بس.
حتي در گامي ديگر مسايل زناشويي را مورد كنكاش ساخته و ادامه مي‏دهد:
اسلام واقعيت‏هاي عيني و جبري را قبول مي‏كند ، اعتراف مي‏كند. در مسيحيت براي آنكه خانواده‏اي از هم نپاشد طلاق را حرام ساخته است. گاه پيش مي‏‏آيد كه دو انسان با هم ، دو بدبخت ، دو مفلوك هستند كه معناي زندگي را در‏نمي‏يابند اما همين دو انسان در جايي ديگر با فردي ديگر احساس خوشبختي و سعادت دارد. اين واقعيتي است در همه جوامع (چه متمدن ، چه با فرهنگ ، چه مذهبي . چه لاييك) اما مسيحيت منكر اين واقعيت مي‏گردد زيرا نمي‏تواند آنرا سازگار سازد.

واقعيت اجتماعي خواهد آمد ، اگر در را بر رويش نگشاييم از ديوار خواهد آمد

مذهبي كه اعتراف نمي‏كند مشكل‏ساز خواهد شد همچنان كه شاهد پديده‏اي بنام كونكوپناژ (نوعي ازدواج نامشروع و غير قانوني)  در غرب هستيم ، بوجود آمدن و حيات  موجوداتي از جنس گناه‏ ، فرزندان نامشروع تحقير شده‏ي اجتماع ، پديدآورنده‏گان جرم و جنايات. آنها عقده‏ي ضد اجتماعي‏ بوجود آمده بر عليه‏شان را انتقام مي‏گيرند. از نفس جامعه ، از تمامي انسانها انتقام مي‏گيرند.
پذيرفتن قوانين ، اصول و شرايط و مقيد شدن به آن سبب هدايت و تسلط بر روند موجود خواهد شد و انكار آن ، بيهوده ايستادن در برابر جبرش جز شكسته شدن و منفور شدن و تسريع انحراف و ايجاد عكس‏العمل در نسل آينده نتيجه‏اي در بر نخواهد داشت. انكار چيزي دور از كنترل ما ، دور از كوچكترين تاثير ما بر آن تنها فرصتي است براي عوامل و دست‏هاي آلوده براي چرخش روند تغيير به گونه‏اي كه مي‏خواهند.
بايد بپذيريم و اعتراف كنيم تا در اين نو به نو شدن ، انتقال از يك شكل به شكل تازه نقشي داشته باشيم ، تا در اين دوره‏ي انتقال آنرا هدايت كنيم ، بايد آنرا بشناسيم. شناختن ، زمان را فهميدن ، تيپ‏ها را دريافتن ، سنت‏ها را به صورت علمي كنكاو كردن ، به سنت‏هاي گذشته ،شخصيت‏ها ،الگوها ،افراد برجسته ارج نهادن با نگاهي تازه در مذهب و تاريخ داشتن و ارزيابي دقيق و علمي ايده‏آل‏ها. توجهي نه فقط به‏عنوان خشك مذهبِ دُگم ، همه را بررسي كنيم ، كه لااقل در اين دوران انتقال از تيپ سنتي قديمي به تيپ تحميلي-وارداتي مدرن ، نقش هدايتي داشته باشيم و تماشاگرتقسيم شده‏ي بي‏اراده‏ي بي‏اثر كهنه نباشيم.
آنچه الان وجود دارد صادقانه قبول كنيم و جامعه را در حالت ركود و اغفال نگه نداريم ،‏واقعيت را اعتراف كنيم.
دو رويكرد ، دو گونه چه بايد كرد در پيش روي ماست ، دو گروه ، دو تفكر در اين صحنه بازي خواهند كرد:
1- تيپ متعصب كه علي‏رغم زمان مدرن به حفظ سنت‏‏هاي كهنه پرداخته‏اند (كه آنرا هم بدرستي حفظ نمي‏كنند).
2- تيپ روشن‏فكر ، تجدد مئابي در جستجوي انسان آزاد كه مي‏گويد اگر من دخالت كنم به امل بودن ، قديمي انديشيدن ، شرقي بودن متهم مي‏سازند و پس نشر بازي مي‏كند.
هر دو نتيجه‏ي يكسان دارد. هم آنكه در برابر سيل مي‏ايستد و دستانش را بالا برده تا در برابر آن بايستد و هم آنكه در كنار سيل خروشان ايستاده تا نهايتش را دريابد. مقصد هر دو يكي است ، و به يك جا مي‏رسد.
زن در اروپا دچار چنين نقش و سرنوشتي شده‏است ، الان بعد از چند قرن ما دچار آن شده‏ايم ، مدي بنام زن اروپايي. آيا زنان اروپايي اين‏گونه‏اند!؟
ما حق نداريم (نبايد جز آنچه نمايش‏مان مي‏دهند ببينيم) ، ما حق نداريم دختر شانزده ساله‏اي كه در صحراي سوزان جنوب آفريقا رفته است ببينيم ، نبايد بدانيم او بر روي امواج ساطع از شاخك‏هاي موريانه‏ها و مورچه‏ها و نحوه‏ي ارسال و دريافت آنها كار كرده‏است و حتي پس از گذشت 30-40 سال كار و تلاش ، دخترش كار نيمه تمام مادر را دنبال كرده تا در سن 50سالگي در يكي دانشگاه‏هاي فرانسه بگويد: من سخن گفتم مورچه را كشف كردم و بعضي از علائمش را دريافتم.
اينها زن اروپايي نيستند!؟ زن اروپايي همان زن روزي است كه چون كالا‏ها خريد و فروش مي‏شود!؟
در هيچ يك از مجلات ايران عكسي از دانشگاه سربن ، كمبريج ، هاروارد نديده‏ام كه گوياي اين واقعيت باشد كه چگونه دختران و زنان مي‏آيند و مي‏روند يا به همان مقدار پسر ، دخترها نيز در كتاب‏خانه‏ها به تحقيق مي‏پردازند. يا دختراني كه روي نسخه‏هاي خطي قرن چهارده-پانزدهم ، روي نسخ قرآن ، كتب اسلامي ، كتب چيني و ديگر مليت‏ها از 7 صبح تا آنگاه كه متصدي و مامور كتاب‏خانه به سراغش نيايد و عذرش را نخواهد سر بر نداشته است.
ما بر اساس راه و رويه‏اي بايد تغيير كنيم كه به درد سرمايه‏داري بخورد. زن ما براي تغيير بايد موجود مصرف كننده كالاهاي مدرن شود. و در اين مسير دو تن دست در دست هم اين توطئه را چيده و همكاري مي‏كنند: يكي سنت‏گراي امل ما و ديگري دست مرموزِ معلومي كه به دنبال بردگي و تسليم انسان است.
چنانچه زن امروز اروپايي آن‏گونه به ما معرفي مي‏شوند كه عكس‏العملي مشابه قرون وسطي را در پي داشته باشد. عمل ضد انساني  مرتجعانه كشيشاني كه بنام مسيح زن را محصور و برده سازند و حتي او را منفور خدا ساختند.
تفكر قرون وسطي:‏ خداوند از اينكه بر سيماي مردي عشق زني را ببيند يا صورتش از نام او گل‏ انداخته باشد حتي اگر آن زن همسرش باشد احساس خشم مي‏كند. مسيح بي‏همسفر زيست پس كساني مي‏توانند مسيحايي شوند كه بي‏همسفر بمانند -اين يكي از دلايل عدم ازدواج كشيشان و راهبان مسيحي‏ست-. گناه اوليه ، گناه زن بود پس هرگاه مرد بعنوان فرزند آدم به زني نزديك شود -حتي همسرش- خدا بياد خطاي اول آدم افتاده و احساس خشم مي‏كند.
و حتي مالكيت زن از همه‏ي داشته‏ها به هنگام ازدواج سلب و به بنام مرد مي‏شود حتي نام خانوادگيش ، زن بايد تغيير نام دهد و رسماً‏ نام پيشينش حذف و نام شوهر جايگزين سوابقش خواهد شد. او موجوديتي ندارد ، اعتباري ندارد. تا ديروز يدك‏كش نام پدر بود و امروز نام شوهر.
اما اسلام زن را جايگاه ارزشي داده تا آنجا كه زن مي‏تواند براي شير دادن فرزندش از شوهر مطالبه مزد نمايد و حتي جدا از دخالت شوهر تجارت كند.
آزادي جنسي بدست آوردن حقوق نيست ، اين غير از داشتن حقوق اجتماعي و انساني است ، اين مسئله‏اي است كه سرمايه‏داري ايجاد كرده تا ذهن بشر از ديگر انديشه‏ها فارغ بماند. در قرون جديد مذهب كم‏كم كنار رفته و عقل، فرديت،‏مادي بودن، مادي انديشيدن، جايگزين احساس طبيعي شده است.
كم‏كم زن كه در گذشته يك عضو از خانواده بود ، حل در خانواده بود -هر چند داراي شخصيت مستقل و آزادي نبود اما عجين در روح خانواده بود- اكنون مستقل مي شود ، از لحاظ مادي و اقتصادي كه مستقل مي‏شود از لحاظ اجتماعي مستقل مي‏شود. و بعد از لحاظ فردي ، خودش يك وجود بالذات در كنار فرزندان و شوهرش مي‏شود ، خود بخود رفتاري كه در برابر ديگران، پدرش، مردَش، فرزندش، روابط عاشقانه‏اش، با معشوقش نه احساسي و عاطفي بلكه عقلي و از روي محاسبات و حسابگري مصلحتي خواهد بود. اين جانشيني مصلحت و منافع فردي و پرداختن به‏فرديت زن را از بسياري قيد و بندهاي اجتماعي آزاد ساخته و بسياري از عواطف انساني و ارزشمند را از وي خواهد گرفت و نهايتاً او را تنها مي‏گذارد.
دوركين اثبات كرد كه در گذشته روح اجتماعي نيرومندي حاكم بوده است و به هر مقدار كه اقتصاد، تعقل و فرديت رشد پيدا كرده‏ است مردم روايط خود را از هم بريده‏اند. به جاي روح جمعي حل شده در فرد يك روح فردي به او داده شده است ، به‏ميزاني كه او را استقلال داده به همان ميزان او را تنها كرده است ،از ديگران جدا ساخته است. -شايد يكي از دلايل خودكشي در غرب در همين مسئله نهفته باشد.

كوه‏ها با همند و تنهايند           همچون ما با همان تنهايان

آدم‏ها همه چيز از لحاظ اقتصادي دارند ولي نسبت به هم بيگانه‏ شده‏اند. در گذشته آنچه زن و مرد را بهم نزديك مي‏كرد عوامل زيادي چون روابط جنسي،‏رابطه عاطفي، عشق و محبت، خودِ عاشق شدن، دعوت و پيوند اجتماعي و حتي سنت بود. امروزه با آنكه زن ، مرد را و مرد ، زن را انتخاب مي‏كند جاذبيتي در كار نيست و نه شور و شوق و شعفي. آزادي جنسي براي مرد و زن در اول بلوغ از نظر رسمي و قبل از بلوغ (از هر وقت كه دلش بخواهد) به‏صورت عملي -همچنين اثبات شده كه پول لازمه ارضاء غريزه جنسي است-. و چون آزادي غريزه جنسي هم در اختيار مرد است و هم زن و در دوراني كه غريزه جنسي نيرومند پس زن و مرد هرگز مصلحت نمي‏بيند كه تا آخر عمر ، از اول عمر خود را به جايي و شخصي مقيد و متعهد سازند. تجربه جنسي آزادانه در دوران شكفتگي جنسي اعمال مي‏شود. زن كم‏كم بعد از چنين دوره‏اي خسته مي‏شود، سكس جاذبيتش را از دست مي‏دهد ، مرد هم دوره‏ي آزادي جنسي‏اش را برگزار مي‏كند ، از همه‏ي گلها گلي و از همه بوها بويي چيده و چشيده است.
چون پروانه‏اي مست در باغ بر هر چمن نشسته و هر‏گونه تجربه‏اي برگزيده و حال ديگر به تمامي ارضاء گشته و ديگر گلي را در ربايد ، گلي نمي‏يابد تا در ربايدش.
حب پول ، شهرت طلبي، مقام پرستي جانشين آن عشق‏ها شده ، ديگر خبري يا ميل به ساماني، خانه‏اي، آدرسي، بچه‏اي، دورهم بودني و انسي نيست.
زن در موقعي تشكيل خانواده مي‏دهد كه احساس خطر مي‏كند و مرد در موقعي تشكيل خانواده مي‏دهد كه غريزه تشكيل خانواده و از آنچه آنرا به سمت زن سوق مي‏دهد خسته شده است. در آغاز خستگي خانواده تشكيل مي‏شود. ‏دو طرف نه با احساس ، فكر به زندگي ايده‏آل ، عشق و خيال تشكيل خانواده مي‏دهند ، هيچ چيز تازه‏اي وجود ندارد و تنها احتياج است كه آنها را به‏هم نزديك كرده‏ است، و يا محاسبه‏اي دقيق و يا هم فشار قانون….
سستي بنيان خانواده بديهي است. و فرزندي كه در اين خانواده بوجود آيد احساس خانواده‏اي داشتن ندارد و  والديني اين چنين آزاد وقت خود را براي رشد او نخواهند بكار بست بلكه او را بجايي سپرده و فقط احتياجات مايب و مادي‏اش را برآورده مي‏كنند و بچه آن‏گونه بزرگ مي‏شود.
خانواده‏اي كه با قوانين مصلحتي و محاسباتي تشكيل شده است با همان قوانين از هم مي‏پاشد.
زن به عنوان يك موجود خيال‏انگيز ، مخاطب عشق ، مخاطب احساس‏هاي بزرگ ، معشوقه عشق‏ها ، به‏عنوان رويا و پيوند تقدس ، بعنوان يك همدم ، يك منبع الهام نيست بلكه كالايي است اقتصادي كه به‏ميزان جاذبيت‏هاي جنسي‏اش قيمت‏گذاري و خريد و فروش مي‏شود.[به‏همين سادگي و تاسف‏انگيزي]
سرمايه‏داري به‏سادگي از همان اول -تغييرات- زن را طوري رشد داد كه به دو كار آيد تا به اهدافي كه در سر مي‏پراند جامعه عمل پوشاند و آنچه كه  به‏دنبالش مي‏گردد تحقق بخشد، اما اهداف او چه بود و زن چه نقشي را مي‏توانست بازي كند.
نيانديشيدن به زندگي و چگونه زيستن. گرفتن آنچه شرق داشت -فرهنگ و اصالت و تاريخ و تمدن- (آنها را مانعي ، سدي عظيم در فراروي نفوذش مي‏ديد).
نقش زن چيست؟ مي‏افزايد:
ابزار سرگرمي. استخدام او به عنوان ابزار سرگرمي. پس هنر دست بكار شد ،فروديسم بازاري ،فكر پرستي بسيار پست مبتذل به عنوان فلسفه علمي و زير بناي زندگي انسان روشن امروز در‏امد. پوچ بودن ادبيات ايدآليستي سكس را به‏صورت مايه هنر درآورد و درآورد. شعر ،فيلم ،داستان ،نوبل ،نمايشنامه‏ها به دور يك نقطه و مايه گشت زدند و آن هم سكسوآليته بود.
زن به موجودي تك بعدي كه فقط داراي سكس است تبديل شد. سكس جاي عشق نشست، تصادفي نبود.
زن اسير محبوس قرون وسطي اكنون اسير آزادي بيش نيست.
زني كه در تاريخ و اديان و مذاهب پيشرفته موجودي انساني (هر چند با مردي داراي تفاوتهايي بوده است) اما نوعي است كه از نظر احساس ، الهام و خصوصيت روحي داراي يك تعالي از جنس عشق ، احساس ، هنر بوده است.
اما از او بشكلي ابزاري براي تغيير تيپ جامعه‏ها و نابود كردن ارزش‏هاي اخلاقي و تبديل كردن يك جامعه سنتي يا معنوي-اخلاقي به جامعه‏يي مصرفي و پوچ مورد استفاده قرار گرفت. او را براي اهداف اقتصادي استخدام كردند.
چرا اين پديده در شرق و ايران به سرعت و به‏راحتي رشد كرد؟
در اروپا دختر 17 ساله در اوج مرد طلبي است در حاليكه پسر آن هيچ ميل جنسي در آن سنين نداشت (پس سينما و داستان‏ها و سناريو‏ها بايد ساخته و نوشته مي‏شد تا شهوت پسر اروپايي را بيدار سازد) اما در ايران قبل از آنكه فرد به بلوغ فكري-علمي برسد ، به بلوغ جنسي رسيده است.
جنگ يك نوع امليسيم و فكوليسمي است كه هر كدام پيروز شوند به نفع هيچ كس نيست ، يكي اسمش را به دروغ تدين و ديگري تمدن گذاشته است. يكي تيپ ايده‏آلش را فاطمه‏ي زهرا مي‏داند و ديگري زن اروپايي. هر دو تهمتي است بر هر دو.
دلايلي كه ما بايد تغيير كنيم. چرا غرب مي‏خواهد شرق را تغيير دهد:
1- سوار شدن بر گردي ما براي غارت ما
2- سوار شدن بر انديشه و احساس ما براي تسليم ما
علي مي‏فرمايند: براي آنكه ظلمي شكل گيرد بايد دو تن با هم همكاري داشته باشند. يكي ظالم و ديگري ظلم‏پذير.
چنگيز ما را شكست نداد ، ما خود در حال شكستن خود بوديم ، او تنها لگدي بر پيكره پوسيده‏مان زد.
جبراً اقتضاي زمان ، اقتضاي سواد و فرهنگ ، تفكر‏هاي تازه زن را تغيير داده است. ديگر معيارهاي زن سنتي جوابگو و راضي كننده و بسنده‏ي زن امروزي نيست ، او يا عصيان مي‏كند يا مفلول بايد شود. بايد تغيير كند ام نه در جهت اهداف سرمايه‏داري و بورژاسي. تا به حال هيچ كس متوجه زن نبوده است پس منِ سرمايه‏دار بيايم و او را از قالب‏هاي كهنه در‏آورده و در قالب جديد خود نَهَم و طوري نقشش دهم كه بايد ، و مامور نقشي در بر هم زدن جامعه‏اش كنم و او آنگونه بازي كند كه من مي‏خواهم.
ما چه كنيم. بيشتر حرفم با خود خانم‏هاست. نه آنهايي كه در نقش سنتي‏اشان آرامند و راحت و دل خوش كرده‏اند و نه آنهايي كه كه مي‏خواهند آن نقش را بازي كنند و نه آنهايي كه در قالب‏هاي جديد سير شده‏اند و اشباع بلكه كساني مي‏توانند در جامعه‏ي فرداي زن ما دخالت و نقش داشته باشند كه سنت‏هاي متحجر قديم كه بنام دين بر روح و انديشه و رفتار اجتماعي‏شان وارد ساخته‏اند ، بشكنند و قدرت انتخاب خصوصيات انساني تازه‏اي داشته باشند، انتخاب كنند. كساني كه تلقين‏هاي ارثي گذشته سيرشان نمي‏كند و شعار‏هاي امروز صادر شده از دهن‏هاي مشكوك معلوم‏الحال به شوق و شعف‏شان نمي‏اورد. حرفهايي كه در پشت آن چهره‏هايي كريه پنهان است. كه نه تنها كه ضذ دين و مذهب و انسانيت و اخلاق و تعاليند بلكه ضد زن و حرمت رنند. كالاهاي پوك و بي‏احساس و بي‏مسئوليت و به شعوري به بازار آورده‏اند ، عروسك‏هايي تميز و شايسته. و معلوم است شايسته چي! برگرفته از سخنراني معلم شهيد در تير ماه 1350 (با اندكي تغيير)

06.06.07

عشق و شهوت

نوشته شده در اجتماعی در 10:18 ق.ظ با asemansoft

از عشق هم زياد شنيده ايم و خوانده ايم ، تقريباً همه اهل ادب اونو سوز و گذاز اهلِ معرفت نسبت به معشوقي خاکي از جنس خويش دانسته اند که باعث رشد و تعالي فکري‏شان شود تا پله هاي کمال را طي کنند و اين هِي‏هوي و هيهات‏ها جز دوري و هجرت و فِراقِ يار هيچ عايدي ديگري براي اين عاشق زار به همراه نداشته است. اما امروزه حتي در جامعه هاي متمدن ، سکس و هم آغوشي نشانه‏ي عشق ، محبت و دوستي بين دو جنس مخالف است. آيا به واقع پيشينيان ما عشق را نمي‏فهميدند يا اَخته بودند يا ديد ديگري به روابط بين هم داشته اند ، تصورش را هم نمي‏توانيم داشته باشيم! تا به حال اگه با دختري(يا پسري) دوست بوده‏ايد ، در خلوتِ خويش به چيزي جز تسخير وي انديشيده‏ايد؟ يک نقشه حسابي و توري کردن و هم آغوشي و در پايان پس سيري و دلزدگي با يک کلام ساده “ما به درد هم نمي خوريم” پايان عشقي الهي و دلربايي‏ها و با هم‏بودن‏ها و زير باران قدم‏زدن‏ها. به همين سادگي “تو بهتر از اوني که من لياقت تو رو داشته باشم” “به خدا مي‏سپارمت اي فرشته‏ي روزهاي بي کَسي‏ام (يکي بهتر پيدا کردم)” و ….

آري ، همين است عشق‏هاي آتشين ما ، روزهاي با هم بودن تمام شد. نوبت ديگري شد ، اين قاعده اي است کلي براي همه‏ي ما ، دختر-پسر هم نداره.

و در انتهايِ عشق‏هاي اول ، ديگر تنِ ما به يکي قناعت نکرده ، هوس‏باز شده ، اگر اون رفت ، فِلاني هم ذخيره ، فُلاني هم ريزرو. آيا واقعاً اين عشق است؟ يا ما دستمال‏هايي چروکيده‏ايم براي از بين بردن لکه‏اي به کثيفي خودمان.

چارلي چاپلين چُنين به دختر خويش وصيت کرد : “دخترم ، تن عريانت از آنِ کسي باشد که روحِ عريانش را دوست مي‏داري”. مگر همين سينماي هاليود نيست که در نهايتِ به پرده کشيدن سکس‏ترين صحنه‏ها ، آن را نفي مي‏کند. چرا ما صحنه هاي آنرا مي بينيم و حرف هايش را نمي شنويم؟ آيا سينماي ما در ايجاد و خلقِ فرهنگي در خورِ حال نمي‏تواند موثر باشد؟ چه بستري را بايد حکومتِ ‏اسلامي‏مان مهيا سازد تا بيش از اين در ظلماتِ فقر فرهنگي ، خويش را گم نکنيم؟ هر چند فيلم‏ها کم‏کم جوان پسند‏تر شده اند ولي راهي پس سخت و طولاني در پيش داريم؟ ما فرهنگِ خويش را کنار نهاده و هم چون سينماي آمريکا گيشه ها را زير نظر گرفتهايم. محتوا و پيام فيلم كجاست؟ فيلم هايمان بيشتر پايانيِ خوش دارد. نه ، هميشه زندگي بدان سان که انتظارش مي رود ، نيست ، يك سيب هزار چرخ زند تا به زمين رسد ولي افسوس كه جاودانه نيستيم. آيا واقعاً پس از مرگ کسي مي‏پرسد که آنها کِه بود که در آغوش گرفته بودي؟ ما هم مي گوييم : “عشق‏هاي جواني”. آنها هم پس از نگاهي به هم مي‏گويند : “ايول ، جواني کردن که جرم نيست ، عشق هم الهي است پس اين ده تا ويلا با اين ده تا حور(قلمان) از آنِ تو. برو حالشو ببر.” اگر اینگونه فکر کنیم و بیاندیشیم که وااسفا . چون باید بدانیم که این طبیعت بی‏رحم چُنان انتقامی می‏گیرد که جز ننگ چیزی ز ما نماند.

06.05.07

خدا بخواهد

نوشته شده در اجتماعی در 2:08 ق.ظ با asemansoft

امروز با يكي از اقوام تجديد خاطرات از زمان‏هاي دور داشتيم. خيلي وقت بود با هم تنها نشده بوديم. يك دو سالي از من بزرگتره ، بچه‏گي‏ها با هم خيلي جفت و جور بوديم تا اينكه رفت تهران.
كمي برگردم عقب‏تر. درس نخون بود ولي خنگ و كودن نبود از درس حال نمي‏كرد ، كم‏كم بزرگترتر شديم ، به خاطر وزن زياد معافيت گرفت و رفت سر كار ، منم رفتم دانشگاه. چند وقتي گذشت ، رابطه‏ها كمرنگ تر شده بود ، خوب آخه دانشجوي شهرستان بودم و كمتر فرصت مي‏شد هم‏رو ببينيم. شنيدم برشكست كرده و كمي بدهي بالا آورده كه آخرش حل شد. براي كار رفت تهران ، كارش گرفت ، ديگه نديدمش ، فقط خبراش مي‏اومد كه دوو سي‏يلو خريده و وضع روبراهه. همين برام كافي بود…
چند سال بعد بازم ضرر (مي‏گفت سرش كلاه گذاشتن اونم چه كلاهي). هر چي داشت و نداشت فروخت و بازم ده ميليون كم داشت. حكم قاضي بر آن شد 2سال حبس (هم شاكي ترك بود ، هم قاضي ، هم چك‏ها خرد بود). اين حكم براي صدور چك بلامحل براي 10ميليون خيلي ستم بوده ولي بدشانسي كه مياد هم از در و هم از ديوار مياد.
وقتي آدمي تنهايي خوشه موقع گرفتاري هم تنها مي‏مونه (هر چند ميگن تا پول داري نوكرتم ، چاكرتم ، غلام بند كيفتم ولي واي به روزي كه گير كردي).
رفت چابهار ، امروز گفت بعد اون‏همه خرج‏هاي آنچناني مجبور بودم چابهار با روزي 900تومن كار كنم ، خيلي سخت بود ولي كار ياد گرفتم.
2 سال پيش بود ، برگشت مشهد. دختر خالش حاضر شد باهاش ازدواج كنه (پيشنهاد خاله و داييش بود ، آخه شباهت زيادي به مادر مرحومش داشت). بازم چند باري بيشتر نديدمش…
تا اينكه سه‏شنبه قبل ديدمش ، توي كار تزيينات داخلي است ، از بچگي با سليقه و با حوصله بود. مي‏دونستم يكي دو تا ديگه تو مشهد كار كرده. كمي با هم صحبت كرديم ، مي‏گفت با يه كارگاه توي خيابون مطهري همكاري داره ، بدك نيست ولي جالبم نيست.
منم گفتم يك كم خورده كاري دارم اگه مي‏توني (وقت آزاد داري و كارهاي جزيي انجام مي‏دي) بيا دفتر (اين يكي از خبر‏هاي خوشي بود كه توي دو پست قبل قول داده بودم). يه دفتر براي توسعه آي‏تي گرفتم كه از 10-12 روز ديگه شروع به كار جدي مي‏كنم ، برام دعا كنين (آخه منم چند بار طعم تلخ شكست رو چشيدم).
از ماجرا پرت نشم. امشب اومد دفتر ، بعد از نيم ساعت بررسي و صحبت دوباره تنها نشستيم و كمي از حال احوال هم باخبر شيم. از مطهري هم اومده بيرون ، يه سفارش كار از رستوران‏هاي شانديز گرفته بود كه اگه درست بشه سود خوبي براش داره ، حداقل مي‏تونه خانومش رو ببره خونه (الهي كه بشه). با يه اوستا نجار دستگاه دار هم آشنا شده كه 50-50 در سود شريك باشن.
از حرف‏هاي اقتصادي و توصيه‏هاي دوستانه صرف نظر مي‏كنم ولي اين درس تمامي آن‏چيزي است كه از هستي دارم به او گفتم ، گفتنش بد نيست پس مي‏گم:
خدا بعضي‏ها رو خيلي دوست داره ، بهشون نمي‏ده (به اندازه مي‏ده) اگه بيشتر از ظرفيتت گرفتي ازت پس مي‏گيره ، چون نمي‏خواد اون‏ها رو اسير داشته‏ها ببينه. اونايي رو كه دوست داره امتحان مي‏كنه ، مي‏ده و پس مي‏گيره چون دل نبندن. اگه روزي كسي از هستي چيزي بگيره كه حقش نباشه ، هستي به‏جاش همه‏ي داشته‏هاتو ازت مي‏گيره. به يكي از دوستان ديگم مي‏گفتم اگر چيزي بدست آوردي بگرد ببين بجاش چي از دست دادي ، آخه رسم زمونه همينه.
مي‏دونم خيلي سختي كشيدي و دو-سه سال ديگه مي‏فهمي چه لطفي بهت كرده. اوون موقع توي تهران با اوون همه پول چكار مي‏كردي؟؟!!….

در جواب بهم گفت تو مي‏گي ، من ديدم و رسيدم… حالش روبراه شد يه چايي خورديم و رفتيم سمت خوونه.

05.29.07

جنایت کار

نوشته شده در اجتماعی در 12:48 ق.ظ با asemansoft

ماجراي تجاوز به كودك 8ساله را شنيده‏ايد؟ از اين نوع وقايع گه‏گاه رخ مي‏دهد (كه مو به تن آدمي راست مي‏شود و از لقب انسان شرمنده مي‏شوم). ولي در پست امروز از زاويه‏اي ديگر به اين جنايات نگاه كردم (متن زير فقط هشداري است براي بيدار شدن روح آدميت نه طرفداري و حمايت از پست‏ترين فجايع انساني)
ديروز تلويزيون در اخبار سراسري ساعت 14 مصاحبه‏اي با مردم كرد كه حرف‏هايي كه بيان شد داراي محتواي جملات زير بود.
- در ملاء بايد تكه‏تكه‏اش كرد ، بايد سلاخي‏اش كرد تا درس عبرتي باشد براي ديگران.
- لياقت زنده ماندن را ندارد ، بكشيدش.
مي‏فهمم ، از من هم بپرسيد همين را خواهم گفت ولي آيا افرادي اين‏چنين جنايت‏كار به دنيا آمده‏اند؟ يا يك بيمار رواني بيش نيستند؟ يا شهوت و جنوني زود گذر بوده است؟
اين حادثه بهانه‏اي براي نگاه به مجرماني است كه شايد يك غفلت آنها را ابليس زمانه كرد ، تمامي راه‏هاي بازگشت‏شان بسته شد و تنها پايان تلخ زندگي‏اشان داغ ننگي شد بر پيشاني بازماندگان‏شان و خود به زودي فراموش شده‏اند. ننگي كه تا چند نسل از فرزندان‏شان تبهكاراني جديد ساخته و آنان كه در پي پاك كردن نجاست مانده بر پيراهن‏شان را داشته‏اند با نگاه‏هاي هرزه‏ي ما نتوانسته‏اند پيراهني سفيد و تميز در شان انساني ديگر به تن سازند.
حال از اول بياييم و يكي را بخوانيم. مي‏گويد:
پدرم معتاد بود و مادرم بدكاره و من مجبور بودم به‏جاي رفتن به مدرسه به دست‏فروشي بپردازم. گه‏گاه با بچه‏هاي چند سال از خود بزرگتر دعوا مي‏كردم ، نامردا بدجوري لت‏وپارم مي‏كردند. يك روز ديدم كه دو سه از اون لات‏ها خواهر 6-7 سالم رو دوره كردند و بهش ور مي‏رن ، بازم درگيري و افسوس كه بي‏فايده بود. حتي چند بار بهم تجاوز كردند در گذر زمان ياد گرفتم كه نبايد با آنها بجنگم چون قويند و كاري از دستم بر نمي‏ياد. كم‏كم مثل اونا شدم يك لات ديگه كه به خواهرهاي 7-8 سال‏شون ور مي‏رفتم و سيگار مي‏كشيدم و گه‏گاه پاي منقل مي‏رفتم و گاهي درينكي (مشروبي) مي‏خوردم. ديگه يه دزد حرفه‏اي شده‏ بودم يا يه قاچاقچي مواد. چند بار زندان رفتم ، همه مي‏شناسنم اونجا بچه خوشگلي پيدا مي‏كردم و …. تا اينكه فهميدم چند تا از لات‏هاي اون محل رفتن سر وقت زنو دخترم 10ساله‏م. ديدونه شده بودم ، هيچ كاري نمي‏شد كرد. حكم اعدامم در اومده بود و تازه فهميدم كه تو اين دنيا از هر دست بدي از همون دست پس مي‏گيري. انتقام شو گرفت ، ديدم كه گرفت. حالا يه زن روسبي و يه دخترك معتاد نشونه همه‏ي بدي‏هاي من‏اند.

اين يك مدل بود از صدها نوعي كه ما نديده‏ايم و نه شنيده‏ايم. شايد اين‏گونه زنگ هشداري هستند بر غفلت ما بر سرنوشت هم ، يا نمايش اشتباه ديگران است بر نگاه جستجوگران حقيقت ، حتي مي‏تواند چراغ راهي باشد بر ساختن ويرانه‏هاي انسانيت (كه مدتها از آن غافل شده‏ايم و فقط به‏خود مي‏نگريم)

نوشته‏هايم بر اساس تفكرات شخصي و لحظه‏اي است نه آمار مستند ، اگر شما آماري جهاني و يا آماري از ايران خودمان داريد براي تكميل و شفاف‏سازي اين نگاه يا حتي نقد آن ارايه دهيد.
                                                                                                                                     با تشكر

05.26.07

فراموشی روزمره

نوشته شده در اجتماعی در 8:55 ق.ظ با asemansoft

تا قلم را برمي‌دارم طوفان کلمات که ذهنم را تسخير کرده‌اند مي‌گريزند ، شايد سفيدي و نجابت کاغذ را بيش از هر چيز ديگر دوست دارند و مرا هنوز محرم خويش نمي‏دانند. کمي به اطراف مي نگرم ، شنيده هاي خويش را مروري کرده ولي باز هم چيزي براي نوشتن پيدا نمي کنم. از صبح که بيدار شدم ….
از خواب بيدار شدم ،چيزکي خوردم و تصميم گرفتم بدون هماهنگي به خانه‌ي استادم بروم (چون شب قبل قرار بود بروم که مشکلي پيش آمد و نرفتم) سريع آماده شدم و حرکت کردم . در ماشين وقتي مقصد را گفتم ،  راننده گفت مي‏خواهي کوه بروي؟ تو دلم آشوبي بپا شد که نکند بچه ها کوه رفتند و به من خبر ندادند. آري همه کوه بودند و وقتي زنگ زدم خانوم ايشان گفت بياين تو ولي … رفتند کوه. چند تا مهمان از تهران هم داشتند که در اتاق استادم خواب بودند و منِ بي‏خبر باعث بيداريشان شدم . شرمنده‏اشان  شدم.
از خبرنگاران فعال بودند و دستي هم در شعر و شاعري داشتند ….
يکي شون نظرم رو جلب کرد ، حواسم رو جمع حرف ها و کاراش کردم . چون چند تا از خصوصيت هاي اخلاقيش شبيه من بود و نوع نگرشش به محيط و حوادث جلب توجه مي‌کرد.
کمي که گذشت فهميدم اون نتونسته خيلي از مسايل رو براي خودش حل کنه ، با همه باهوشي و استعداد نتونسته بالغ بشه ، متاهلي بي تهعد ، بدون قيد و بندهاي يک انسانِ در جستجوي کمال ، از اون قشر آدام‌هاي روشن فکر بدون پشتوانه فرهنگي و فکري . (آزادي يعني بي قيد و بند بودن).
استفاده از مواد مخدر ، مشروبات الکي و همبستر شدن با هر کسي را نشانه‌ي دنياي متمدن دانستن و عدم استفاده از کلمات زيبا به گفته‌هاي جديش رنگ سياهي مي‌داد و….
و از زاويه ديگر فردي لطيف و مهربان و احساساتي (من تقريبا داراي چنين شخصيتي هستم) به طور مثال احترام به پدر و مادر خود و همسرش را وظيفه‌‌ي خود دانستن و حتي گشودن گره اي از زندگي نيازمندان. نگاه خاص او به دعاي خير ديگران و….
مرا غرقِ زندگيِ جامعه کنوني‌مان کرد او نمادي واضح از وضعيت کنوني همه‌ي ما بود که قالب شرم را شکسته و بي پرده سخن مي گفت. آنچه جامعه ما درگير آن شده است نگاهِ سطحي به غرب است ؛ سکس ، آزادي ، دموکراسي ، استفاده از کلمات کوچه بازاري براي نشان دادن علاقه (هم نفرت ، البته با گويش و صدايي متفاوت ). بگذريم ….
جمع از کوه برگشتند و مهمان‌ها چندي بعد خداحافظي کردند و رفتنند. ساعت نزديک 2 بود وقت نهار ، به اصرار استادم نهار مهمان آنها شدم ولي هنوز درگير حرفهاي صبح مهمانان بودم ، به خانه هم آمدم روزي که گذشت را از نو بازسازي مي‌کردم که دليل آشفتگي‌ايم را بيابم.
 کمي عقب تر (شب گذشته) با دوستانِ صميمي‌ام بيرون رفته بوديم و باز هم شوخي هاي عاميانه!!! تا اينکه يکي از بچه ها سوال جدي‌اي پرسيد و چون روي مسئله مطرح شده کار کرده بودم جوابي روشن و کامل دادم. کمي تعجب کرد و گفت آخر ما نفهميديم تو متخصص کامپيوتري يا خانه نشين بيکار يا خيابون گرد علاف ، مذهبي هستي يا لاييک و…. يک روز فِلان و روز ديگر فّلان.
تمامي خاطرات ديشب تا امشب همه يکجا در ذهنم جمع شده تا چيزي به من بياموزند ، چيزي که شايد در درک آن شما بتوانيد کمکم کنيد. آنچه نوشته مي شود بخش کوچکي از حوادث است که به خاطر دارم يا قابل نگارش است.
- شايد قسمت هاي زيادي از آن در ضمير ناخودآگاه‌ام پنهان شده تا به مناسبتي چراغ راهي باشد يا شايد هم آنچه بيان مي‌شود تراوشي است از ثبت حوادثِ گذشته هاي دور و نزديک – بهر حال نمي دانم…
قبل از آمدن استاد يادي از يکي دوستان شد که همان جوان ادعا مي کرد اکنونِ من مديون اوست ، اگر وي مرا از لجن‌زار بيرون نمي کشيد مني نبود که ….
او نيز بازگشتي به 10 سال قبل کرد خاطراتي که تا آدمي نخواهد در انباريِ ذهن رها شده و …. از اولين برخوردش با وي (که جالب هم نبوده است) شروع کرد و ادامه داد
“ده تا پانزده روز بستري بودم و کسي از حالم خبر نداشت ديدم همراه يکي از دوستانش به ديدارم آمده ، تا وارد اتاق شد و وضعيت نا به سامان خانه را ديد ، عذر رفيقش را خواست ، کمي با من صحبت کرد و چند پند کوتاه.
نحوه‌ي نگارشم را مديون او هستم ، او بود که چگونه نوشتن را به من آموزاند و… چندين بار از بيغوله‌هاي اين شهر بي در و پيکر مرا بيرون کشاند. بهتر بگويم از 23 سالگي او پدر من بود ، چهار پنج سالش را صرف من کرد تا هويتي براي خويش بيابم.”
اين گفته‏ها همچون شهابي نوري روشن ساخته و به سرعت برق ناپديد شدند ، نمي‏دانم چرا و چگونه آيه «ان الانسان لفي خسر» در ذهنم نقش بست ولي هنوز به خود نيامده بودم كه »انسان‏ها چه زود فراموش مي‏كنند« شد معناي آيه. بهر حال شايد تركيب اين دو برداشت كنوني و درك نسبي‏اي به آنچه بوده‏ايم ، هستيم و خواهيم بود را به من داد.

اگر خيري انجام دهيم بازگشت آن خير و اگر شري کرده ايم بازگشتي شرورانه در پي دارد که گاه آن را مي فهميم و گاهي چشم‌هايمان از ديدنش محروم و قلب هايمان و احساس کردنش عاجز و ذهنمان از درکش غافل.