06.15.07
دست های آغشته به خون انسان
حمله به هر كجاي دنيا محكوم است و ترويسمهاي جهاني انسانهايي هستند كه روح حيوانيشان بر نفس آدميتشان غلبه كرده ، گويي روح خدايي ندارند. گاه ميشود كه آنقدر عقايدشان پست و ذبون است كه چون لياقت و استحقاق بيان كلام ندارند آنرا بمبي ساخته و عدهاي را بهخون ميكشند. بايد اين را گفت و ديگر گفتن خطاست.
ميشنويم و ميبينيم كه حرمت حرمين عسكريه را شكستند ، سال پيش همهمينطور ، چند سال پيش هم در مرقد امام غريب ، عليبنموسيالرضا بمبي منفجر شد و ما را به سوگ همشهريان و همميهنانمان نشاند. اما مشكل چيست و چه راه حلهايي ميتوان يافت؟
نگوييد كه او ضد اسلام و جهاد است اما ميخواهم نشان دهم كه ما نيز خطاهاي بسيار كرديم.
اگر ماهواره داشته باشيد ميتوانيد حملات مسلمين را به نقاط مختلف جهان ببينيد (كساني كه بنام اسلام دست به ترور ميزنند). بسيار شده روزي كه ما در تلويزيون با افتخار ميگوييم در عمليات انتحاري گروه از شاخه نظامي فِلان چند اسراييلي زخمي و به هلاكت رسيدند و غاصبان رژيم اسراييل به بمباران منطقهي فلان پرداختند كه چندين غير نظامي شهيد شدند. اما در همانحال كشورهاي غربي ميگويند مسلمانان چند اسراييلي زا شهيد ساختند و سربازان شما چند مزدور فلسطيني را به هلاكت رسانند. همچنين رهبر فلام گروه ترويستي كه در منزلي تحت تدابير شديد امنيتي بود در يك عمليات نظامي پيچيده با دلاوري فرزندان شما كشته يا دستگير كردند منابع آگاه از افشاي اعترافات بازداشتشدگان سخن ميگويند!! و همزمان مناطق تخريب شده را نمايش ميدهند همراه با چند غير نظامي كه در حال شيون و زاري هستند يا آمبولانسي حامل چند نوجوان مجروح اسراييلي…
به نفس مبارزه كاري ندارم ، فقط ميخواهم بگويمغربيان و آمريكاييان از حركات مسلمين چنين برداشتيهايي دارند و هر كجا ، به هر كس بگويي من مسلمانم يا من ايرانيم آنرا من تروريسم هستم ميشنود ، نه چيز ديگر.
نكتهي بعد شعبههايي است كه در اديان مختلف شاهد هستيم كه بهترين منطقه براي حملات بدانديشان و كژانديشاني است كه منافعشان در جنگهاي مذهبي و قومي و تفرقه ملتها است. به جاي آنكه اديان ، مذاهب و فرقهها نقاط اشتراك را جستجو كنند فقط به نقاط تفريق ميانديشند و براي برقراري عدالت! يكديگر را ذبح كرده و تا در پيشگاه ربشان قرباني قابل قبولي ارايه دهند. باورها و تقلي اشتباه از دين آنچنان عادي گشته كه دين برابر با كشتههاي بيشمار معنا ميشود ، در و براي مذبح خداوند.
اين را نميدانيم اول انسانيت سپس دين و اعتقاد و باور ، اگر انسانيت را فراموش كنيم همان قابيلي خواهيم بود كه برادر خويش را به دست خويش از پاي درآورد و به خاكش افكند (او را مجال توبه بود و ما را نه). آيا هابيل را توان ايستايي در برابر قابيل نبود؟
و گفت اگر بر من دست دراز كني دست بر تو دراز نخواهم كرد.
در جهان كنوني حركتي اشتباه برخوردي دو چندان در پي خواهد داشت زيرا مسحيت و يهوديت كه بهواقع يك دينند. مسحيت همان يهوديت تعديل شده است ، در قالب آدمي كه همانند نداشت. افسوس كه دينها چه زود تحريف ميشوند و مردان خدا بر دارهايمان لانه دارند…
جنگي بپا است كه هيچ خيري در آن نيست ، همه شر است زيرا كشتاري است انساني آنهم نه از روي ايمان و جهاد بلكه از روي هوس و شهوت و احساس تصاحب قدرت و نشان دادن حاكميت برحقمان! و سخن خويش بر كرسي نشاندن.
تاريخ را برندگان مينگارند در آن جهت كه بايد بنگارند. پائولو كوليو سخن زيبايي دارد: كِه ميداند بربرها كِه بودند ، آيا آنان بهواقع همان اقوام وحشي بودند كه ما در كتابها ميخوانيمشان؟. يا نه مورخان آن گونه تصوير كردند كه حكام برايشان خواندهبودند.
آيا واقعاً ما همان تروريسمها و بيماران رواني هستيم كه تاريخ امروز از ما ياد ميكند؟ يا ديگران آن موجودات آخرت فروختهاي هستند كه امروز را انگونه دوست دارند قلم ميزنند و بر دار دنيا اينگونه نقش ميسازند؟
ميدانم هر دو در اشتباهند زيرا نه جهاد ما الهي است و نه دنيا تا ابد بر مدار خواستهاي آنان ميچرخد. روزي ديگر باز ما حريم آنان بشكنيم و با طرحي در اختلافشان اندازيم و خود بدنبال حكومت زمين برآييم به هر نامي كه بتوانيم.
اما بياييم دست انتقام در آستين فرو برده و شكيبايي پيشه و توشه راه سازيم بر چنين مصائب. و يقينمان بر آن كه زمين را صاحبي است و آدمي را ، خود قصاص خونها بستاند و كاخهايشان را ويرانه سازد.
06.14.07
ما هم بازی یا بازی بهم
ساعت 14 ، بيستم خرداد نزديك پارك ملت
در همون نزديكيها دو تا جوون شادِ سرمست غزلخوون ، قدم زنوون توي خيابوون دست تو دست هم ميگفتنن و ميخنديديدن با هم ، فارغ از هر غصه و غم. اما بازم عمر شادي كوتاه بود و غم در كمين. سمندي آنها را ميخواهد ، سوار ماشين كردنشون ، بيسوال.
رفيق همراهم در همون حالي كه رانندگي ميكرد به تعقيب ماشين پرداخت ، گفت چند حالت پيش ميياد : يا دختر يا پول يا بازداشت يا اگه بچههاي باحالي باشن ولشون ميكنن. هنوز هاجوواج بودم كه ادامه داد: چيه؟ موقع سربازي من خودم از همين مامورا بودم ، دوستام زياد ازين كارا زياد كردن!!
پسر رو ديديم كه سر يه كوچه پياده كردن. رفتيم نزديك پسرك. جوون بيست و دو سه سالهاي بود. ترس رو ميشد توي چهرهي رنگ پريدش ديد ، نگاه مضطربانهاي به اطراف داشت كه قابل وصف نيست. تزديكش شديم ، كمي عقب رفت. حالت خوبه؟ دستاش هنوز ميلرزيدن ، با لكنتي خاص گفت نميدوونم. شمارهاي گرفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است!!
حواس ما به دختري بود آن طرف خيابوون. به خيالمون بهشون حال دادن و … كه صداي بلند پسر توجهمون رو جلب كرد. لعنتي خاموشه. زهي خيال باطل. دو زاري افتاد و شست از حكايتي ديگر خبر داد. سوار ماشين شديم ، تو خيابون ، كوچه و پسكوچههاي اطراف چرخ ميزديم تا شايد ردي پيدا كنيم.
كمي صميمي شديم ؛ دانشجوي سراسري بود ، طرف دخترعمش بود او هم دانشجوي همين دانشگاه. بجز عمه خانوم همه خبر داشتن.
يك ربي گذشت ، هنوز موبايل دخترك خاموش بود. با خودم گفتم پسره احمق ،چطور ، مگه ممكنه كسي دختر عمش رو با دو تا غريبه تو ماشين تنها بذاره؟ امان از ترس. طفلي فك ميكرد اونم دو-سه كوچه بعد پياده ميكن.
ميخواستيم به 110 زنگ بزنيم كه موبايل پسرك زنگ زد ، صداي دختركي به گوش رسيد: بخير گذشت…
آيا واقعاً بخير گذشته بود؟
هنگامي كه 70درصد از بسيجيان خواهر از طبقهي پايين شهر باشند و آمده باشند تا عقده و كينهي ديرين خويش را خالي سازند نتيجهاي بهتر را نميتوان انتظار داشت. زيرا با عملكردي اشتباه نام مقدسي ديگر را آلوده ساختيم.
آيا اين همان مدينهي فاضله است ، سوغات و ارمغان ما به دنياي پر نيرنگ و فريب؟ غرب را همينگونه ميخواهيم قباي عزت بپوشانيم؟ خود پوشيده و كهنه دلق خويش به ديگران بخشيم تا آنان نيز فيضي از نفس روحالقدوس برند تا چشمانشان به نور حقايق روشن ، دلشان از كينهها ، از بازي روزگار ، سياهي و پليدي شيطان پاك شود. آيا ادعاي اسلام پاك محمدي از ما اهانتي به محمد و اسلام نيست؟ آيا چهرهي سياه صورتك زدهمان هويدا نيست؟
فكر نكنيد كه من جزيي از سفيدي محضم! نه من نيز چون شما صورتكي بر چهره نهادهام (منظور از شما ؛ يك فرد نيست ، تفكر آشكار و پنهاني است كه اينروزها حكم ميراند). حرفهاي قشنگم جز كلمات مرتب شدهاي بيش نيست ، من هم جزيي پست و زبونم از همين گردونهي گردون كه چون نفس فرمان دهد آن كنم و چون فرمان ديگر دهد سر بر آن نهم. حال چون قدرتي ، مكنتي ، شهرتي ، آوازهاي مرا نيست ، گوشهي عزلت بگزيده و نفي مكارم كرده و بر پليدي و پلشتي مردم طومارها مينگارم.
تيغ بر دست زنگي مست
06.11.07
فاطمه فاطمه است
بارها و بارها جملهي فاطمه فاطمه است شريعتي را شنيده بودم و تنها همان پايانش برايم نداعي ميشد
آمدم بگويم
فاطمه دختر خديجه است
فاطمه دختر محمــد است ديـــدم كم است
فاطمه زن علـــــــي است باز هم كم است
فاطمه مادر حسيـن است
فاطمه مادر زينـــــب است
ديدم اينها همه است اما هيچ نيست
فاطمه فاطمه است
اما مرور چند روز پيش نوار ديگر فاطمهاي برايم ساخت از جنس بشري متعالي و در نهايت كمال. فاطمهاي كه روح بيدار زناني است كه خود را فدا ساختند تا كاشانهاي ويران نگردد ، حتي گامي فراتر نهاده و فاطمه را در آن زنان جاري و زنده ساخت و باز گامي بيشتر فاطمه را زندگي جاودانه بخشيد در همه آزاديخواهان زن و مرد -اينجا سخن از ذكر و انث نيست بلكه همهي انسانها را شامل ميگردد- .
آيا فاطمه را به حقيقت شناختيم؟ نه.
شريعتي در آغار اشاره به جمعآوري تمامي اطلاعات درباره زندگي او در طول 14قرن از همهي زبانها توسط پرفسور ميسيون داشت تا بتواند شخصيت و تاثير فاطمه در تاريخ اسلام و زنده نگاهداشتن روح عدالت خواهي و مبارزه با ظلم وستم در اسلام و نگاه داشتن مسير اسلام را دريابد.
و در نهايت پرسشي را طرح ميسازد ، چگونه بايد بود؟
و جواب ميدهد: جواب اين سوال در سيماي زني است كه هيچ او رانميشناسيم و در زير تكرار بيمعنا و دايمي نامش و تكرار مدحها و ثناهاي شاعرانهي تكراري و ارثي كه خالي از اثر شده خود شخصيتش مجهول مانده را نشان دهم.
اما فاطمه شخصيتي است كه در همان اول او را دختر پيامبر ميدانيم و همسر علي. با اينكه فاطمه خود ملاكي است.
همچنين ميافزايد: فرزند و همسر كسي بودن ملاك نيست زيرا پيامبر سه دختر داشت كه دوتاي آنان نصيب عثمان بود و علي جز فاطمه زنان ديگر داشت.
او خود در كنار محمد و علي ارزشهاي تازهي فرهنگ انسان را بنا نهاد. ارزشهاي او را پيامبر و علي ميدانستند و احترام ميگذاشتند نه بخاطر آنكه دختر و همسر آن دو بود ، بلكه احترامي جدي براي ارزشهاي شخصيتي فاطمه. آنها فاطمه را به عنوان يك شخصيت مستقل ميبينند.
و سپس چند اشاره به مقام فاطمه در نزد پدر و همسر. بگونهاي كه بعد از وفات فاطمه ، بين فرزندان علي از فاطمه و ديگر زنانش تفاوتي قايل شدند. آنها را بنوفاطمه و ديگران را بنوعلي صدا ميزدنند. در مورد پيامبر آنكه هر روز به فاطمه اول صبح سر ميزنند و سپس بهدنبال رسالت خويش ميرفتند. همچنين پيامبر ، بزرگترين شخصيت اسلام ادامهي نسلش در دختر كوچكش تداوم مييابد و حتي قرآن او را كوثر ناميده است.
فاطمه را ميتوان اينگونه احساس و ياد كرد ، همراه تنهاييها و رنجها و احساس عظيم علي ، همراه او بودن عطمت ميخواهد. -پيامبر هم زنان زيادي داشت و فقط خديجه بود كه ميتوانست چند گامي با او بيايد-
فاطمه فقط همسر علي نبود ، كسي كه بتواند روح سنگين و عظيم علي را همراهي كند. شگفت انگيزتر آنكه همراهي اينچنين خود بايد داراي شخصيتي مستقل باشد.
فاطمه از همان اول در برابر خطر انحراف جامعه اسلامي ايستاد ، از همان اول ، آنقدر محكم كه علي نتوانست با آنان كه حكومتش را غصب كردهاند معاش كند. و براي همين است كه دستور ميدهد مرا پنهان دفن كنيد تا وفات دختر پيامبر وسيلهاي تبليغات دولت تازه روي كار آمده نباشد.
سوار بر استر ميشود ، شب توي كوچههاي مدينه ، خانهي يكايك ؛ تكتك اعضاي شوراي تقلبي سقيفه ميرود ، آنها را ميخواهد ، با آنه بحث ميكند ، دعوتشان ميكند ، دستورشان ميدهد (با همه فكر ، با همه قوا بعنوان يك فرد و با همه نفوذش) كه در برابر انحراف بيايستند و حق ابوالحسن را ازش نگيرند كه اگر بگيرند همه چيز فرو ميريزد. و آنها در برابر منطقش و در برابر رفتار دختر كوچك پيامبر تسليم شده ، اما كار از كار گذشته است.
چگونه بگويم ، چگونه حرف بزنم ، از فاطمه حرف زدن بسيار مشكل است.
براي نشان دادن سختي سخنوري براي فاطمه مثالي ميزند: بورسويه در حضور لوييشانزدهم از مريم ميگويد. گفت : هزار و سيصد و چند سال است كه بزرگترين فلاسفه دربارهي مريم سخن ميگويند ، چند صد سال است بهترين شعرا نبوغ شعري خود را در مدح و تجليل او بكار بردهاند ، هزار و چند سال است كه بهترين پيكرتراشان و نقاشان چهراهاش را تراشيده و كشيدهاند و بهترين مورخان و انسان شناسان ، بزرگترين متكلمان و بهترين نويسندگان از مريم سخنها گفتهاند ، از همهي ملتها و در در همهي دورهها. اما همهي آنها باز به اين صفت تنهاي مريم نميرسد كه مريم مادر عيسي است. از همه پرمعناتر است.
ميخواستم به تقليد چنين ستايشي از زهرا كنم ماندم چه بگويم. فاطمه فاطمه است.
06.07.07
حدیث زن امروز و زن دیروز
آمدم حديث فاطمه بگويم ، قصهي زن روز شد ، غصهي دخترِ امروز شد.
براي شهادت فاطمه مادر مسلمين دنبال مطلبي بودم در شان و جايگاه وي كه ياد نواري افتادم بهنام »فاطمه فاطمه است«. در صندوقچه قديمي انبار آنرا يافتم. واي گويي اين مرد حديث اكنون ما را بيان ميكرد با راهكارهايي در مقام عمل. چگونه خوانده نشدي كه تا مصيبتي چنين سخت را دوباره حمل بايد كردن…
آري ، سال 71 بود. اولين و تنها باري كه نوار را شنيدم و چيزي در نيافتم و نميدانم چگونه شد بعد از 15سال آنرا از آرشيو پستوخانه بيرون آورده ، خاكش گرفته تا دوباره بگويدم آنچه را كه اين همه سال در دل پنهان ساخته بود.
به تقويم نگاهي انداختم او نيز همراهم گشت و گفت اكنون وقت گويش آن است كه فراموش كردهاند.
28 خرداد وفات بانو زهراست و 29 خرداد فراق استاد.
ميگويد:
زن داراي سه چهره است
1- چهره زن سنتي در جامعه ايران و جهان اسلام
2- تيپ زن اروپايي و مدرن
3- فاطمه (كه هيچ شباهتي به ايندو ندارد)
و با كلام آنشين خود افزود: هيچ شباهتي بين زن سنتي -كه ادعاي فاطمهوار بودن را دارد- با فاطمه نيست. فاطمه همانقدر با زن مدرن فاصله دارد كه با زن سنتي فاصله دارد.
آنچه از فاطمه در تصور داريم با فاطمه بسيار دور و بيگانه است،غريبهاي گمشده در هياهو
در ادامه به مسايل روز زنان پرداخته شد كه موضوع اين تاپيك خواهد بود.
اين تضاد و بحران بايد بوجود ميآمد و اكنون هيچ قدرتي نميتواند مانعي بر آن شود و يا چيزي بر آن تحميل سازد ، موج كنوني غير قابل كنترل است. بحث تاييد يا انكار آن نيست بلكه بحث عبور و دگرديسي چيزي است بنام سنت.
پسرها ، مردها تغيير لباس دادهاند ، طور ديگري ميانديشند ، جوان ما به دنبال پديدههاي جديد است پس طبعاً و جبراً زن هم تغيير خواهد كرد و امكان ماندنش در قالبهاي سنتي هميشگي نيست.
در دنياي امروز به خصوص در مشرق زمين و عليالخصوص ايران ما فضايي ديگر ايجاد شده است ، دگرگوني و فروريختن خصوصيت انسانها ، طرز تفكر و رفتار و عادات انساني و اصولاً شكل انسان.
اكنون يك تيپ خاص بنام روشن فكر ، بنام مرد ، بنام زن ، بنام تحصيلكرده آمده است و اختلاف و شكافي عميق بين نسلها ايجاد شده است.
اكنون پسر زبان پدر و پدر زبان پسر را نميداند. همين اختلاف نظرها خاصيتي بر قرن ما. شايد زمان تقويمي سي سال را نشان دهد اما به لحاظ اجتماعي بتوان آنرا سهقرن تخمين زد.
در گذشته جبراً جامعه ثابت ، ارزشها و خصوصيات اجتماعي يكسان بود و غير قابل تغيير. پسر و پدر كپي هم بودند و دختر شبيه مادر. و تنها مگر فساد فردي بين آنها تفاوتي ايجاد ميساخت. اما اكنون بدون هيچ انحراف و فسادي آنها با اختلاف نظر دارند و نسبت بههم بيگانه ميشوند.
دو انسان وابسته داراي دو دوره اجتماعي ، دو دوره تاريخي ، دو زبان و دو بينش متفاوت ميشوند كه فقط شناسنامهاشان گواه پيوندشان است وديگر هيچ.
و آنان كه در برابر ان واقعيت ناشيانه ميايستند يا در كناري ايستاده و شروع به فحاشي و تهمتزدنها ميكنند كاري عبث انجام ميهند و مدعيان هدايت فقط گمراهكنندگاني خواهند بود و بس.
حتي در گامي ديگر مسايل زناشويي را مورد كنكاش ساخته و ادامه ميدهد:
اسلام واقعيتهاي عيني و جبري را قبول ميكند ، اعتراف ميكند. در مسيحيت براي آنكه خانوادهاي از هم نپاشد طلاق را حرام ساخته است. گاه پيش ميآيد كه دو انسان با هم ، دو بدبخت ، دو مفلوك هستند كه معناي زندگي را درنمييابند اما همين دو انسان در جايي ديگر با فردي ديگر احساس خوشبختي و سعادت دارد. اين واقعيتي است در همه جوامع (چه متمدن ، چه با فرهنگ ، چه مذهبي . چه لاييك) اما مسيحيت منكر اين واقعيت ميگردد زيرا نميتواند آنرا سازگار سازد.
واقعيت اجتماعي خواهد آمد ، اگر در را بر رويش نگشاييم از ديوار خواهد آمد
مذهبي كه اعتراف نميكند مشكلساز خواهد شد همچنان كه شاهد پديدهاي بنام كونكوپناژ (نوعي ازدواج نامشروع و غير قانوني) در غرب هستيم ، بوجود آمدن و حيات موجوداتي از جنس گناه ، فرزندان نامشروع تحقير شدهي اجتماع ، پديدآورندهگان جرم و جنايات. آنها عقدهي ضد اجتماعي بوجود آمده بر عليهشان را انتقام ميگيرند. از نفس جامعه ، از تمامي انسانها انتقام ميگيرند.
پذيرفتن قوانين ، اصول و شرايط و مقيد شدن به آن سبب هدايت و تسلط بر روند موجود خواهد شد و انكار آن ، بيهوده ايستادن در برابر جبرش جز شكسته شدن و منفور شدن و تسريع انحراف و ايجاد عكسالعمل در نسل آينده نتيجهاي در بر نخواهد داشت. انكار چيزي دور از كنترل ما ، دور از كوچكترين تاثير ما بر آن تنها فرصتي است براي عوامل و دستهاي آلوده براي چرخش روند تغيير به گونهاي كه ميخواهند.
بايد بپذيريم و اعتراف كنيم تا در اين نو به نو شدن ، انتقال از يك شكل به شكل تازه نقشي داشته باشيم ، تا در اين دورهي انتقال آنرا هدايت كنيم ، بايد آنرا بشناسيم. شناختن ، زمان را فهميدن ، تيپها را دريافتن ، سنتها را به صورت علمي كنكاو كردن ، به سنتهاي گذشته ،شخصيتها ،الگوها ،افراد برجسته ارج نهادن با نگاهي تازه در مذهب و تاريخ داشتن و ارزيابي دقيق و علمي ايدهآلها. توجهي نه فقط بهعنوان خشك مذهبِ دُگم ، همه را بررسي كنيم ، كه لااقل در اين دوران انتقال از تيپ سنتي قديمي به تيپ تحميلي-وارداتي مدرن ، نقش هدايتي داشته باشيم و تماشاگرتقسيم شدهي بيارادهي بياثر كهنه نباشيم.
آنچه الان وجود دارد صادقانه قبول كنيم و جامعه را در حالت ركود و اغفال نگه نداريم ،واقعيت را اعتراف كنيم.
دو رويكرد ، دو گونه چه بايد كرد در پيش روي ماست ، دو گروه ، دو تفكر در اين صحنه بازي خواهند كرد:
1- تيپ متعصب كه عليرغم زمان مدرن به حفظ سنتهاي كهنه پرداختهاند (كه آنرا هم بدرستي حفظ نميكنند).
2- تيپ روشنفكر ، تجدد مئابي در جستجوي انسان آزاد كه ميگويد اگر من دخالت كنم به امل بودن ، قديمي انديشيدن ، شرقي بودن متهم ميسازند و پس نشر بازي ميكند.
هر دو نتيجهي يكسان دارد. هم آنكه در برابر سيل ميايستد و دستانش را بالا برده تا در برابر آن بايستد و هم آنكه در كنار سيل خروشان ايستاده تا نهايتش را دريابد. مقصد هر دو يكي است ، و به يك جا ميرسد.
زن در اروپا دچار چنين نقش و سرنوشتي شدهاست ، الان بعد از چند قرن ما دچار آن شدهايم ، مدي بنام زن اروپايي. آيا زنان اروپايي اينگونهاند!؟
ما حق نداريم (نبايد جز آنچه نمايشمان ميدهند ببينيم) ، ما حق نداريم دختر شانزده سالهاي كه در صحراي سوزان جنوب آفريقا رفته است ببينيم ، نبايد بدانيم او بر روي امواج ساطع از شاخكهاي موريانهها و مورچهها و نحوهي ارسال و دريافت آنها كار كردهاست و حتي پس از گذشت 30-40 سال كار و تلاش ، دخترش كار نيمه تمام مادر را دنبال كرده تا در سن 50سالگي در يكي دانشگاههاي فرانسه بگويد: من سخن گفتم مورچه را كشف كردم و بعضي از علائمش را دريافتم.
اينها زن اروپايي نيستند!؟ زن اروپايي همان زن روزي است كه چون كالاها خريد و فروش ميشود!؟
در هيچ يك از مجلات ايران عكسي از دانشگاه سربن ، كمبريج ، هاروارد نديدهام كه گوياي اين واقعيت باشد كه چگونه دختران و زنان ميآيند و ميروند يا به همان مقدار پسر ، دخترها نيز در كتابخانهها به تحقيق ميپردازند. يا دختراني كه روي نسخههاي خطي قرن چهارده-پانزدهم ، روي نسخ قرآن ، كتب اسلامي ، كتب چيني و ديگر مليتها از 7 صبح تا آنگاه كه متصدي و مامور كتابخانه به سراغش نيايد و عذرش را نخواهد سر بر نداشته است.
ما بر اساس راه و رويهاي بايد تغيير كنيم كه به درد سرمايهداري بخورد. زن ما براي تغيير بايد موجود مصرف كننده كالاهاي مدرن شود. و در اين مسير دو تن دست در دست هم اين توطئه را چيده و همكاري ميكنند: يكي سنتگراي امل ما و ديگري دست مرموزِ معلومي كه به دنبال بردگي و تسليم انسان است.
چنانچه زن امروز اروپايي آنگونه به ما معرفي ميشوند كه عكسالعملي مشابه قرون وسطي را در پي داشته باشد. عمل ضد انساني مرتجعانه كشيشاني كه بنام مسيح زن را محصور و برده سازند و حتي او را منفور خدا ساختند.
تفكر قرون وسطي: خداوند از اينكه بر سيماي مردي عشق زني را ببيند يا صورتش از نام او گل انداخته باشد حتي اگر آن زن همسرش باشد احساس خشم ميكند. مسيح بيهمسفر زيست پس كساني ميتوانند مسيحايي شوند كه بيهمسفر بمانند -اين يكي از دلايل عدم ازدواج كشيشان و راهبان مسيحيست-. گناه اوليه ، گناه زن بود پس هرگاه مرد بعنوان فرزند آدم به زني نزديك شود -حتي همسرش- خدا بياد خطاي اول آدم افتاده و احساس خشم ميكند.
و حتي مالكيت زن از همهي داشتهها به هنگام ازدواج سلب و به بنام مرد ميشود حتي نام خانوادگيش ، زن بايد تغيير نام دهد و رسماً نام پيشينش حذف و نام شوهر جايگزين سوابقش خواهد شد. او موجوديتي ندارد ، اعتباري ندارد. تا ديروز يدككش نام پدر بود و امروز نام شوهر.
اما اسلام زن را جايگاه ارزشي داده تا آنجا كه زن ميتواند براي شير دادن فرزندش از شوهر مطالبه مزد نمايد و حتي جدا از دخالت شوهر تجارت كند.
آزادي جنسي بدست آوردن حقوق نيست ، اين غير از داشتن حقوق اجتماعي و انساني است ، اين مسئلهاي است كه سرمايهداري ايجاد كرده تا ذهن بشر از ديگر انديشهها فارغ بماند. در قرون جديد مذهب كمكم كنار رفته و عقل، فرديت،مادي بودن، مادي انديشيدن، جايگزين احساس طبيعي شده است.
كمكم زن كه در گذشته يك عضو از خانواده بود ، حل در خانواده بود -هر چند داراي شخصيت مستقل و آزادي نبود اما عجين در روح خانواده بود- اكنون مستقل مي شود ، از لحاظ مادي و اقتصادي كه مستقل ميشود از لحاظ اجتماعي مستقل ميشود. و بعد از لحاظ فردي ، خودش يك وجود بالذات در كنار فرزندان و شوهرش ميشود ، خود بخود رفتاري كه در برابر ديگران، پدرش، مردَش، فرزندش، روابط عاشقانهاش، با معشوقش نه احساسي و عاطفي بلكه عقلي و از روي محاسبات و حسابگري مصلحتي خواهد بود. اين جانشيني مصلحت و منافع فردي و پرداختن بهفرديت زن را از بسياري قيد و بندهاي اجتماعي آزاد ساخته و بسياري از عواطف انساني و ارزشمند را از وي خواهد گرفت و نهايتاً او را تنها ميگذارد.
دوركين اثبات كرد كه در گذشته روح اجتماعي نيرومندي حاكم بوده است و به هر مقدار كه اقتصاد، تعقل و فرديت رشد پيدا كرده است مردم روايط خود را از هم بريدهاند. به جاي روح جمعي حل شده در فرد يك روح فردي به او داده شده است ، بهميزاني كه او را استقلال داده به همان ميزان او را تنها كرده است ،از ديگران جدا ساخته است. -شايد يكي از دلايل خودكشي در غرب در همين مسئله نهفته باشد.
كوهها با همند و تنهايند همچون ما با همان تنهايان
آدمها همه چيز از لحاظ اقتصادي دارند ولي نسبت به هم بيگانه شدهاند. در گذشته آنچه زن و مرد را بهم نزديك ميكرد عوامل زيادي چون روابط جنسي،رابطه عاطفي، عشق و محبت، خودِ عاشق شدن، دعوت و پيوند اجتماعي و حتي سنت بود. امروزه با آنكه زن ، مرد را و مرد ، زن را انتخاب ميكند جاذبيتي در كار نيست و نه شور و شوق و شعفي. آزادي جنسي براي مرد و زن در اول بلوغ از نظر رسمي و قبل از بلوغ (از هر وقت كه دلش بخواهد) بهصورت عملي -همچنين اثبات شده كه پول لازمه ارضاء غريزه جنسي است-. و چون آزادي غريزه جنسي هم در اختيار مرد است و هم زن و در دوراني كه غريزه جنسي نيرومند پس زن و مرد هرگز مصلحت نميبيند كه تا آخر عمر ، از اول عمر خود را به جايي و شخصي مقيد و متعهد سازند. تجربه جنسي آزادانه در دوران شكفتگي جنسي اعمال ميشود. زن كمكم بعد از چنين دورهاي خسته ميشود، سكس جاذبيتش را از دست ميدهد ، مرد هم دورهي آزادي جنسياش را برگزار ميكند ، از همهي گلها گلي و از همه بوها بويي چيده و چشيده است.
چون پروانهاي مست در باغ بر هر چمن نشسته و هرگونه تجربهاي برگزيده و حال ديگر به تمامي ارضاء گشته و ديگر گلي را در ربايد ، گلي نمييابد تا در ربايدش.
حب پول ، شهرت طلبي، مقام پرستي جانشين آن عشقها شده ، ديگر خبري يا ميل به ساماني، خانهاي، آدرسي، بچهاي، دورهم بودني و انسي نيست.
زن در موقعي تشكيل خانواده ميدهد كه احساس خطر ميكند و مرد در موقعي تشكيل خانواده ميدهد كه غريزه تشكيل خانواده و از آنچه آنرا به سمت زن سوق ميدهد خسته شده است. در آغاز خستگي خانواده تشكيل ميشود. دو طرف نه با احساس ، فكر به زندگي ايدهآل ، عشق و خيال تشكيل خانواده ميدهند ، هيچ چيز تازهاي وجود ندارد و تنها احتياج است كه آنها را بههم نزديك كرده است، و يا محاسبهاي دقيق و يا هم فشار قانون….
سستي بنيان خانواده بديهي است. و فرزندي كه در اين خانواده بوجود آيد احساس خانوادهاي داشتن ندارد و والديني اين چنين آزاد وقت خود را براي رشد او نخواهند بكار بست بلكه او را بجايي سپرده و فقط احتياجات مايب و مادياش را برآورده ميكنند و بچه آنگونه بزرگ ميشود.
خانوادهاي كه با قوانين مصلحتي و محاسباتي تشكيل شده است با همان قوانين از هم ميپاشد.
زن به عنوان يك موجود خيالانگيز ، مخاطب عشق ، مخاطب احساسهاي بزرگ ، معشوقه عشقها ، بهعنوان رويا و پيوند تقدس ، بعنوان يك همدم ، يك منبع الهام نيست بلكه كالايي است اقتصادي كه بهميزان جاذبيتهاي جنسياش قيمتگذاري و خريد و فروش ميشود.[بههمين سادگي و تاسفانگيزي]
سرمايهداري بهسادگي از همان اول -تغييرات- زن را طوري رشد داد كه به دو كار آيد تا به اهدافي كه در سر ميپراند جامعه عمل پوشاند و آنچه كه بهدنبالش ميگردد تحقق بخشد، اما اهداف او چه بود و زن چه نقشي را ميتوانست بازي كند.
نيانديشيدن به زندگي و چگونه زيستن. گرفتن آنچه شرق داشت -فرهنگ و اصالت و تاريخ و تمدن- (آنها را مانعي ، سدي عظيم در فراروي نفوذش ميديد).
نقش زن چيست؟ ميافزايد:
ابزار سرگرمي. استخدام او به عنوان ابزار سرگرمي. پس هنر دست بكار شد ،فروديسم بازاري ،فكر پرستي بسيار پست مبتذل به عنوان فلسفه علمي و زير بناي زندگي انسان روشن امروز درامد. پوچ بودن ادبيات ايدآليستي سكس را بهصورت مايه هنر درآورد و درآورد. شعر ،فيلم ،داستان ،نوبل ،نمايشنامهها به دور يك نقطه و مايه گشت زدند و آن هم سكسوآليته بود.
زن به موجودي تك بعدي كه فقط داراي سكس است تبديل شد. سكس جاي عشق نشست، تصادفي نبود.
زن اسير محبوس قرون وسطي اكنون اسير آزادي بيش نيست.
زني كه در تاريخ و اديان و مذاهب پيشرفته موجودي انساني (هر چند با مردي داراي تفاوتهايي بوده است) اما نوعي است كه از نظر احساس ، الهام و خصوصيت روحي داراي يك تعالي از جنس عشق ، احساس ، هنر بوده است.
اما از او بشكلي ابزاري براي تغيير تيپ جامعهها و نابود كردن ارزشهاي اخلاقي و تبديل كردن يك جامعه سنتي يا معنوي-اخلاقي به جامعهيي مصرفي و پوچ مورد استفاده قرار گرفت. او را براي اهداف اقتصادي استخدام كردند.
چرا اين پديده در شرق و ايران به سرعت و بهراحتي رشد كرد؟
در اروپا دختر 17 ساله در اوج مرد طلبي است در حاليكه پسر آن هيچ ميل جنسي در آن سنين نداشت (پس سينما و داستانها و سناريوها بايد ساخته و نوشته ميشد تا شهوت پسر اروپايي را بيدار سازد) اما در ايران قبل از آنكه فرد به بلوغ فكري-علمي برسد ، به بلوغ جنسي رسيده است.
جنگ يك نوع امليسيم و فكوليسمي است كه هر كدام پيروز شوند به نفع هيچ كس نيست ، يكي اسمش را به دروغ تدين و ديگري تمدن گذاشته است. يكي تيپ ايدهآلش را فاطمهي زهرا ميداند و ديگري زن اروپايي. هر دو تهمتي است بر هر دو.
دلايلي كه ما بايد تغيير كنيم. چرا غرب ميخواهد شرق را تغيير دهد:
1- سوار شدن بر گردي ما براي غارت ما
2- سوار شدن بر انديشه و احساس ما براي تسليم ما
علي ميفرمايند: براي آنكه ظلمي شكل گيرد بايد دو تن با هم همكاري داشته باشند. يكي ظالم و ديگري ظلمپذير.
چنگيز ما را شكست نداد ، ما خود در حال شكستن خود بوديم ، او تنها لگدي بر پيكره پوسيدهمان زد.
جبراً اقتضاي زمان ، اقتضاي سواد و فرهنگ ، تفكرهاي تازه زن را تغيير داده است. ديگر معيارهاي زن سنتي جوابگو و راضي كننده و بسندهي زن امروزي نيست ، او يا عصيان ميكند يا مفلول بايد شود. بايد تغيير كند ام نه در جهت اهداف سرمايهداري و بورژاسي. تا به حال هيچ كس متوجه زن نبوده است پس منِ سرمايهدار بيايم و او را از قالبهاي كهنه درآورده و در قالب جديد خود نَهَم و طوري نقشش دهم كه بايد ، و مامور نقشي در بر هم زدن جامعهاش كنم و او آنگونه بازي كند كه من ميخواهم.
ما چه كنيم. بيشتر حرفم با خود خانمهاست. نه آنهايي كه در نقش سنتياشان آرامند و راحت و دل خوش كردهاند و نه آنهايي كه كه ميخواهند آن نقش را بازي كنند و نه آنهايي كه در قالبهاي جديد سير شدهاند و اشباع بلكه كساني ميتوانند در جامعهي فرداي زن ما دخالت و نقش داشته باشند كه سنتهاي متحجر قديم كه بنام دين بر روح و انديشه و رفتار اجتماعيشان وارد ساختهاند ، بشكنند و قدرت انتخاب خصوصيات انساني تازهاي داشته باشند، انتخاب كنند. كساني كه تلقينهاي ارثي گذشته سيرشان نميكند و شعارهاي امروز صادر شده از دهنهاي مشكوك معلومالحال به شوق و شعفشان نمياورد. حرفهايي كه در پشت آن چهرههايي كريه پنهان است. كه نه تنها كه ضذ دين و مذهب و انسانيت و اخلاق و تعاليند بلكه ضد زن و حرمت رنند. كالاهاي پوك و بياحساس و بيمسئوليت و به شعوري به بازار آوردهاند ، عروسكهايي تميز و شايسته. و معلوم است شايسته چي! برگرفته از سخنراني معلم شهيد در تير ماه 1350 (با اندكي تغيير)
06.06.07
عشق و شهوت
از عشق هم زياد شنيده ايم و خوانده ايم ، تقريباً همه اهل ادب اونو سوز و گذاز اهلِ معرفت نسبت به معشوقي خاکي از جنس خويش دانسته اند که باعث رشد و تعالي فکريشان شود تا پله هاي کمال را طي کنند و اين هِيهوي و هيهاتها جز دوري و هجرت و فِراقِ يار هيچ عايدي ديگري براي اين عاشق زار به همراه نداشته است. اما امروزه حتي در جامعه هاي متمدن ، سکس و هم آغوشي نشانهي عشق ، محبت و دوستي بين دو جنس مخالف است. آيا به واقع پيشينيان ما عشق را نميفهميدند يا اَخته بودند يا ديد ديگري به روابط بين هم داشته اند ، تصورش را هم نميتوانيم داشته باشيم! تا به حال اگه با دختري(يا پسري) دوست بودهايد ، در خلوتِ خويش به چيزي جز تسخير وي انديشيدهايد؟ يک نقشه حسابي و توري کردن و هم آغوشي و در پايان پس سيري و دلزدگي با يک کلام ساده “ما به درد هم نمي خوريم” پايان عشقي الهي و دلرباييها و با همبودنها و زير باران قدمزدنها. به همين سادگي “تو بهتر از اوني که من لياقت تو رو داشته باشم” “به خدا ميسپارمت اي فرشتهي روزهاي بي کَسيام (يکي بهتر پيدا کردم)” و ….
آري ، همين است عشقهاي آتشين ما ، روزهاي با هم بودن تمام شد. نوبت ديگري شد ، اين قاعده اي است کلي براي همهي ما ، دختر-پسر هم نداره.
و در انتهايِ عشقهاي اول ، ديگر تنِ ما به يکي قناعت نکرده ، هوسباز شده ، اگر اون رفت ، فِلاني هم ذخيره ، فُلاني هم ريزرو. آيا واقعاً اين عشق است؟ يا ما دستمالهايي چروکيدهايم براي از بين بردن لکهاي به کثيفي خودمان.
چارلي چاپلين چُنين به دختر خويش وصيت کرد : “دخترم ، تن عريانت از آنِ کسي باشد که روحِ عريانش را دوست ميداري”. مگر همين سينماي هاليود نيست که در نهايتِ به پرده کشيدن سکسترين صحنهها ، آن را نفي ميکند. چرا ما صحنه هاي آنرا مي بينيم و حرف هايش را نمي شنويم؟ آيا سينماي ما در ايجاد و خلقِ فرهنگي در خورِ حال نميتواند موثر باشد؟ چه بستري را بايد حکومتِ اسلاميمان مهيا سازد تا بيش از اين در ظلماتِ فقر فرهنگي ، خويش را گم نکنيم؟ هر چند فيلمها کمکم جوان پسندتر شده اند ولي راهي پس سخت و طولاني در پيش داريم؟ ما فرهنگِ خويش را کنار نهاده و هم چون سينماي آمريکا گيشه ها را زير نظر گرفتهايم. محتوا و پيام فيلم كجاست؟ فيلم هايمان بيشتر پايانيِ خوش دارد. نه ، هميشه زندگي بدان سان که انتظارش مي رود ، نيست ، يك سيب هزار چرخ زند تا به زمين رسد ولي افسوس كه جاودانه نيستيم. آيا واقعاً پس از مرگ کسي ميپرسد که آنها کِه بود که در آغوش گرفته بودي؟ ما هم مي گوييم : “عشقهاي جواني”. آنها هم پس از نگاهي به هم ميگويند : “ايول ، جواني کردن که جرم نيست ، عشق هم الهي است پس اين ده تا ويلا با اين ده تا حور(قلمان) از آنِ تو. برو حالشو ببر.” اگر اینگونه فکر کنیم و بیاندیشیم که وااسفا . چون باید بدانیم که این طبیعت بیرحم چُنان انتقامی میگیرد که جز ننگ چیزی ز ما نماند.
06.05.07
خدا بخواهد
امروز با يكي از اقوام تجديد خاطرات از زمانهاي دور داشتيم. خيلي وقت بود با هم تنها نشده بوديم. يك دو سالي از من بزرگتره ، بچهگيها با هم خيلي جفت و جور بوديم تا اينكه رفت تهران.
كمي برگردم عقبتر. درس نخون بود ولي خنگ و كودن نبود از درس حال نميكرد ، كمكم بزرگترتر شديم ، به خاطر وزن زياد معافيت گرفت و رفت سر كار ، منم رفتم دانشگاه. چند وقتي گذشت ، رابطهها كمرنگ تر شده بود ، خوب آخه دانشجوي شهرستان بودم و كمتر فرصت ميشد همرو ببينيم. شنيدم برشكست كرده و كمي بدهي بالا آورده كه آخرش حل شد. براي كار رفت تهران ، كارش گرفت ، ديگه نديدمش ، فقط خبراش مياومد كه دوو سييلو خريده و وضع روبراهه. همين برام كافي بود…
چند سال بعد بازم ضرر (ميگفت سرش كلاه گذاشتن اونم چه كلاهي). هر چي داشت و نداشت فروخت و بازم ده ميليون كم داشت. حكم قاضي بر آن شد 2سال حبس (هم شاكي ترك بود ، هم قاضي ، هم چكها خرد بود). اين حكم براي صدور چك بلامحل براي 10ميليون خيلي ستم بوده ولي بدشانسي كه مياد هم از در و هم از ديوار مياد.
وقتي آدمي تنهايي خوشه موقع گرفتاري هم تنها ميمونه (هر چند ميگن تا پول داري نوكرتم ، چاكرتم ، غلام بند كيفتم ولي واي به روزي كه گير كردي).
رفت چابهار ، امروز گفت بعد اونهمه خرجهاي آنچناني مجبور بودم چابهار با روزي 900تومن كار كنم ، خيلي سخت بود ولي كار ياد گرفتم.
2 سال پيش بود ، برگشت مشهد. دختر خالش حاضر شد باهاش ازدواج كنه (پيشنهاد خاله و داييش بود ، آخه شباهت زيادي به مادر مرحومش داشت). بازم چند باري بيشتر نديدمش…
تا اينكه سهشنبه قبل ديدمش ، توي كار تزيينات داخلي است ، از بچگي با سليقه و با حوصله بود. ميدونستم يكي دو تا ديگه تو مشهد كار كرده. كمي با هم صحبت كرديم ، ميگفت با يه كارگاه توي خيابون مطهري همكاري داره ، بدك نيست ولي جالبم نيست.
منم گفتم يك كم خورده كاري دارم اگه ميتوني (وقت آزاد داري و كارهاي جزيي انجام ميدي) بيا دفتر (اين يكي از خبرهاي خوشي بود كه توي دو پست قبل قول داده بودم). يه دفتر براي توسعه آيتي گرفتم كه از 10-12 روز ديگه شروع به كار جدي ميكنم ، برام دعا كنين (آخه منم چند بار طعم تلخ شكست رو چشيدم).
از ماجرا پرت نشم. امشب اومد دفتر ، بعد از نيم ساعت بررسي و صحبت دوباره تنها نشستيم و كمي از حال احوال هم باخبر شيم. از مطهري هم اومده بيرون ، يه سفارش كار از رستورانهاي شانديز گرفته بود كه اگه درست بشه سود خوبي براش داره ، حداقل ميتونه خانومش رو ببره خونه (الهي كه بشه). با يه اوستا نجار دستگاه دار هم آشنا شده كه 50-50 در سود شريك باشن.
از حرفهاي اقتصادي و توصيههاي دوستانه صرف نظر ميكنم ولي اين درس تمامي آنچيزي است كه از هستي دارم به او گفتم ، گفتنش بد نيست پس ميگم:
خدا بعضيها رو خيلي دوست داره ، بهشون نميده (به اندازه ميده) اگه بيشتر از ظرفيتت گرفتي ازت پس ميگيره ، چون نميخواد اونها رو اسير داشتهها ببينه. اونايي رو كه دوست داره امتحان ميكنه ، ميده و پس ميگيره چون دل نبندن. اگه روزي كسي از هستي چيزي بگيره كه حقش نباشه ، هستي بهجاش همهي داشتههاتو ازت ميگيره. به يكي از دوستان ديگم ميگفتم اگر چيزي بدست آوردي بگرد ببين بجاش چي از دست دادي ، آخه رسم زمونه همينه.
ميدونم خيلي سختي كشيدي و دو-سه سال ديگه ميفهمي چه لطفي بهت كرده. اوون موقع توي تهران با اوون همه پول چكار ميكردي؟؟!!….
در جواب بهم گفت تو ميگي ، من ديدم و رسيدم… حالش روبراه شد يه چايي خورديم و رفتيم سمت خوونه.
05.29.07
جنایت کار
ماجراي تجاوز به كودك 8ساله را شنيدهايد؟ از اين نوع وقايع گهگاه رخ ميدهد (كه مو به تن آدمي راست ميشود و از لقب انسان شرمنده ميشوم). ولي در پست امروز از زاويهاي ديگر به اين جنايات نگاه كردم (متن زير فقط هشداري است براي بيدار شدن روح آدميت نه طرفداري و حمايت از پستترين فجايع انساني)
ديروز تلويزيون در اخبار سراسري ساعت 14 مصاحبهاي با مردم كرد كه حرفهايي كه بيان شد داراي محتواي جملات زير بود.
- در ملاء بايد تكهتكهاش كرد ، بايد سلاخياش كرد تا درس عبرتي باشد براي ديگران.
- لياقت زنده ماندن را ندارد ، بكشيدش.
ميفهمم ، از من هم بپرسيد همين را خواهم گفت ولي آيا افرادي اينچنين جنايتكار به دنيا آمدهاند؟ يا يك بيمار رواني بيش نيستند؟ يا شهوت و جنوني زود گذر بوده است؟
اين حادثه بهانهاي براي نگاه به مجرماني است كه شايد يك غفلت آنها را ابليس زمانه كرد ، تمامي راههاي بازگشتشان بسته شد و تنها پايان تلخ زندگياشان داغ ننگي شد بر پيشاني بازماندگانشان و خود به زودي فراموش شدهاند. ننگي كه تا چند نسل از فرزندانشان تبهكاراني جديد ساخته و آنان كه در پي پاك كردن نجاست مانده بر پيراهنشان را داشتهاند با نگاههاي هرزهي ما نتوانستهاند پيراهني سفيد و تميز در شان انساني ديگر به تن سازند.
حال از اول بياييم و يكي را بخوانيم. ميگويد:
پدرم معتاد بود و مادرم بدكاره و من مجبور بودم بهجاي رفتن به مدرسه به دستفروشي بپردازم. گهگاه با بچههاي چند سال از خود بزرگتر دعوا ميكردم ، نامردا بدجوري لتوپارم ميكردند. يك روز ديدم كه دو سه از اون لاتها خواهر 6-7 سالم رو دوره كردند و بهش ور ميرن ، بازم درگيري و افسوس كه بيفايده بود. حتي چند بار بهم تجاوز كردند در گذر زمان ياد گرفتم كه نبايد با آنها بجنگم چون قويند و كاري از دستم بر نميياد. كمكم مثل اونا شدم يك لات ديگه كه به خواهرهاي 7-8 سالشون ور ميرفتم و سيگار ميكشيدم و گهگاه پاي منقل ميرفتم و گاهي درينكي (مشروبي) ميخوردم. ديگه يه دزد حرفهاي شده بودم يا يه قاچاقچي مواد. چند بار زندان رفتم ، همه ميشناسنم اونجا بچه خوشگلي پيدا ميكردم و …. تا اينكه فهميدم چند تا از لاتهاي اون محل رفتن سر وقت زنو دخترم 10سالهم. ديدونه شده بودم ، هيچ كاري نميشد كرد. حكم اعدامم در اومده بود و تازه فهميدم كه تو اين دنيا از هر دست بدي از همون دست پس ميگيري. انتقام شو گرفت ، ديدم كه گرفت. حالا يه زن روسبي و يه دخترك معتاد نشونه همهي بديهاي مناند.
اين يك مدل بود از صدها نوعي كه ما نديدهايم و نه شنيدهايم. شايد اينگونه زنگ هشداري هستند بر غفلت ما بر سرنوشت هم ، يا نمايش اشتباه ديگران است بر نگاه جستجوگران حقيقت ، حتي ميتواند چراغ راهي باشد بر ساختن ويرانههاي انسانيت (كه مدتها از آن غافل شدهايم و فقط بهخود مينگريم)
نوشتههايم بر اساس تفكرات شخصي و لحظهاي است نه آمار مستند ، اگر شما آماري جهاني و يا آماري از ايران خودمان داريد براي تكميل و شفافسازي اين نگاه يا حتي نقد آن ارايه دهيد.
با تشكر
05.26.07
فراموشی روزمره
تا قلم را برميدارم طوفان کلمات که ذهنم را تسخير کردهاند ميگريزند ، شايد سفيدي و نجابت کاغذ را بيش از هر چيز ديگر دوست دارند و مرا هنوز محرم خويش نميدانند. کمي به اطراف مي نگرم ، شنيده هاي خويش را مروري کرده ولي باز هم چيزي براي نوشتن پيدا نمي کنم. از صبح که بيدار شدم ….
از خواب بيدار شدم ،چيزکي خوردم و تصميم گرفتم بدون هماهنگي به خانهي استادم بروم (چون شب قبل قرار بود بروم که مشکلي پيش آمد و نرفتم) سريع آماده شدم و حرکت کردم . در ماشين وقتي مقصد را گفتم ، راننده گفت ميخواهي کوه بروي؟ تو دلم آشوبي بپا شد که نکند بچه ها کوه رفتند و به من خبر ندادند. آري همه کوه بودند و وقتي زنگ زدم خانوم ايشان گفت بياين تو ولي … رفتند کوه. چند تا مهمان از تهران هم داشتند که در اتاق استادم خواب بودند و منِ بيخبر باعث بيداريشان شدم . شرمندهاشان شدم.
از خبرنگاران فعال بودند و دستي هم در شعر و شاعري داشتند ….
يکي شون نظرم رو جلب کرد ، حواسم رو جمع حرف ها و کاراش کردم . چون چند تا از خصوصيت هاي اخلاقيش شبيه من بود و نوع نگرشش به محيط و حوادث جلب توجه ميکرد.
کمي که گذشت فهميدم اون نتونسته خيلي از مسايل رو براي خودش حل کنه ، با همه باهوشي و استعداد نتونسته بالغ بشه ، متاهلي بي تهعد ، بدون قيد و بندهاي يک انسانِ در جستجوي کمال ، از اون قشر آدامهاي روشن فکر بدون پشتوانه فرهنگي و فکري . (آزادي يعني بي قيد و بند بودن).
استفاده از مواد مخدر ، مشروبات الکي و همبستر شدن با هر کسي را نشانهي دنياي متمدن دانستن و عدم استفاده از کلمات زيبا به گفتههاي جديش رنگ سياهي ميداد و….
و از زاويه ديگر فردي لطيف و مهربان و احساساتي (من تقريبا داراي چنين شخصيتي هستم) به طور مثال احترام به پدر و مادر خود و همسرش را وظيفهي خود دانستن و حتي گشودن گره اي از زندگي نيازمندان. نگاه خاص او به دعاي خير ديگران و….
مرا غرقِ زندگيِ جامعه کنونيمان کرد او نمادي واضح از وضعيت کنوني همهي ما بود که قالب شرم را شکسته و بي پرده سخن مي گفت. آنچه جامعه ما درگير آن شده است نگاهِ سطحي به غرب است ؛ سکس ، آزادي ، دموکراسي ، استفاده از کلمات کوچه بازاري براي نشان دادن علاقه (هم نفرت ، البته با گويش و صدايي متفاوت ). بگذريم ….
جمع از کوه برگشتند و مهمانها چندي بعد خداحافظي کردند و رفتنند. ساعت نزديک 2 بود وقت نهار ، به اصرار استادم نهار مهمان آنها شدم ولي هنوز درگير حرفهاي صبح مهمانان بودم ، به خانه هم آمدم روزي که گذشت را از نو بازسازي ميکردم که دليل آشفتگيايم را بيابم.
کمي عقب تر (شب گذشته) با دوستانِ صميميام بيرون رفته بوديم و باز هم شوخي هاي عاميانه!!! تا اينکه يکي از بچه ها سوال جدياي پرسيد و چون روي مسئله مطرح شده کار کرده بودم جوابي روشن و کامل دادم. کمي تعجب کرد و گفت آخر ما نفهميديم تو متخصص کامپيوتري يا خانه نشين بيکار يا خيابون گرد علاف ، مذهبي هستي يا لاييک و…. يک روز فِلان و روز ديگر فّلان.
تمامي خاطرات ديشب تا امشب همه يکجا در ذهنم جمع شده تا چيزي به من بياموزند ، چيزي که شايد در درک آن شما بتوانيد کمکم کنيد. آنچه نوشته مي شود بخش کوچکي از حوادث است که به خاطر دارم يا قابل نگارش است.
- شايد قسمت هاي زيادي از آن در ضمير ناخودآگاهام پنهان شده تا به مناسبتي چراغ راهي باشد يا شايد هم آنچه بيان ميشود تراوشي است از ثبت حوادثِ گذشته هاي دور و نزديک – بهر حال نمي دانم…
قبل از آمدن استاد يادي از يکي دوستان شد که همان جوان ادعا مي کرد اکنونِ من مديون اوست ، اگر وي مرا از لجنزار بيرون نمي کشيد مني نبود که ….
او نيز بازگشتي به 10 سال قبل کرد خاطراتي که تا آدمي نخواهد در انباريِ ذهن رها شده و …. از اولين برخوردش با وي (که جالب هم نبوده است) شروع کرد و ادامه داد
“ده تا پانزده روز بستري بودم و کسي از حالم خبر نداشت ديدم همراه يکي از دوستانش به ديدارم آمده ، تا وارد اتاق شد و وضعيت نا به سامان خانه را ديد ، عذر رفيقش را خواست ، کمي با من صحبت کرد و چند پند کوتاه.
نحوهي نگارشم را مديون او هستم ، او بود که چگونه نوشتن را به من آموزاند و… چندين بار از بيغولههاي اين شهر بي در و پيکر مرا بيرون کشاند. بهتر بگويم از 23 سالگي او پدر من بود ، چهار پنج سالش را صرف من کرد تا هويتي براي خويش بيابم.”
اين گفتهها همچون شهابي نوري روشن ساخته و به سرعت برق ناپديد شدند ، نميدانم چرا و چگونه آيه «ان الانسان لفي خسر» در ذهنم نقش بست ولي هنوز به خود نيامده بودم كه »انسانها چه زود فراموش ميكنند« شد معناي آيه. بهر حال شايد تركيب اين دو برداشت كنوني و درك نسبياي به آنچه بودهايم ، هستيم و خواهيم بود را به من داد.
اگر خيري انجام دهيم بازگشت آن خير و اگر شري کرده ايم بازگشتي شرورانه در پي دارد که گاه آن را مي فهميم و گاهي چشمهايمان از ديدنش محروم و قلب هايمان و احساس کردنش عاجز و ذهنمان از درکش غافل.