06.05.08
قندیل های چندش آور شعور
در ظلمتی بس عظیم تر از کوه نور
آویخته از ترنم اعتماد
بر گستره سرخ آتش نور
هوا گرگ و میش، سیاه سیاه تا مانده اندکی سپید
اشکهای ترشیده بخت شمع،
زندگی را حسرت به دل می گریند، آهسته… آهسته…
قلبهای خیانت دیده به خلوت کوچه های بی کسی،
عشق را دستفروشی می کنند
و این دستفروشان در کسادی بازار بیاد ایام خوشی که نداشتند،
بیهوده خوشند
دانایی در قمار سینه دانایان جان می بازد…
باختنی تا مرز ساختن…
ساختن پیله ای بنام تنهایی… هوشیاری…
و اندیشه ها کز کرده در کنج بستر گندیده سکون
بر سوگ امتداد لحظه ها دیوانه وار می خندند
هوا گرگ و میش، سیاه سیاه تا مانده اندکی سپید
رعیت سرگرم پرستش تجربه
موعظه کاهن دیر چنین است:
چوپانان همه دروغگویند
ای گرگها، گوسفندان را به جرم دروغ چوپانان بدرید
فریادهای تهمت خورده چوپانان
گرگهای میراث خورده دروغ
آروغهای ترشیده دوغ
وحشتهای سیال بی امان و بی فروغ
همکلام با بیداد بی دریغ موعظه کاهن
دست در دستان هم
خدا را به جرم بت پرستی بت پرستان
محکوم به یگانگی کردند
و دلهره های لخت و عریان دخترکان پدر دریده را
محرم چشمان نامحرم خدایان سنگی پول و سرمایه!!!
رقص، رقص انتحار است در پیشگاه اقتدا
و جبر، تحمیل اقتدا است بر بام فرو ریخته اقتضاء
آه که چه بی دغدغه دست نیاز مادران کودک گرسنه را
با شعار « فقط نقد » بدست تندباد وحشی فقر می سپاریم
و شب هنگام دستان پرمان را رو به درگاه خدا برده
و شکر گویان فردایی پرتر را طمع می ورزیم
افسوس که سهم رخسار بی نوایان، از این همه طلا فقط رنگ آن است
شاید شبی به تبی سکه های سیاه مش اصغر
به برکت دعای خیر کاهن پیر، طلا گردد
شاید روزی آسمان به زمین فرود آید
شاید این نغزهای بی مغزی که کنون می خوانید
دگر بر شعور و عقل نشورند
و شاید قانونمندان قانون شکن
خود روزی گرفتار قانون، قانون شکنی شوند
به امید این بایدها و شایدها که روزی به تنومندی باور برسند
تا رسم خیال از دامن مادر عشق بروید.
منبع: نمی دانم
05.26.07
دختر باران
دختر باران! عروس آسمان!
از کجاي اين آبي بيکران برآمدي
که ناگه چنين توفنده
سايه نشينان خواب آلوده را شيدا کردي؟!
دختر باران!
باران بباران!
که زمين تشنه است و گل ها چشم انتظار.
اي سرنوشتِ سبز!
عشقِ قرمز!
آبيِ بيکران!
وقتي دستهايت – گلبرگ هاي صورتي – را
در دست مي گيرم،
ناگه در اعماقم رودها جاري مي شوند
و چشمه سارها جوشان
و آن زمان، در حيرتي عاشقانه،
ساغر حافظانه به دست مي گيرم
و در خمار چشمانت
- دختر باران!-
سر مست مي شوم.
وه که در آن لحظه هاي روحاني!
و در سياليت آرام و بي وزن،
و در مستي مدام
چه سان غريبانه شناور مي شوم!
و چه شيرين است و دلنواز
حرکت در مسير موّاجِ چشمانت
که سرشار از روح زندگي است
و مرا به بي وزني کامل مي رساند.
دختر باران!
دختر شبهاي روشن!
باران!
اينک به وعده که داده بودي
ترانه ساز محفل ما شو!
تا با هم سرودِ «باز باران با ترانه» را بخوانيم
و «چست و چابک، توي جنگل هاي»
هر جا بدويم
و سرشار از حسي غريب فرياد برآريم
اما نه ديگر با شوق کودکانه
که اينک با شيدايي و جنونِ جوانانه
هاي! مگر نه اينکه
تو الهة باراني!
و نگاهبان سبزه ها و شکوفه ها!
اينک که شکوفه ها پژمرد
و دستهاي خدايان بي رمق شد
دختر باران!
نوبت توست تا به در آيي
و چشمان منتظر به آسمان را برق اندازي
تا گُل ها و گلّه ها
به رقص در آيند
تماشاي باران را.
و ما سر از خود بيرون کشيم
تماشاي دختر باران را!
دختر باران!
برداشت از وبلاگ جناب استاد مهدي زرقانيhttp://www.mzarghani.blogfa.com/post-19.aspx