06.05.07

گوشه های شهر ما

نوشته شده در در شهر ما در 2:09 ق.ظ با asemansoft

چه صبحي بود ، دادگاه خانواده ، بيمه‏ي اجتماعي و پزشك قانوني ولي…
نگاهي به چهره‏اش انداختم ، نزديك‏تر شدم ، يك سكه پنجاهي دادمش و رفتم روي وزنه ، پرسيد:”چِ چقد بو بودي؟” 64. كمي دور و برش چرخيدم تا عكسي ازش بگيرم. زير چشمي هم اون هم كساني كه از كنارش رد مي‏شدن رو مي‏پاييدم. يكي-دو تا عكس گرفتم و به كوچه روبرويي رفتم. موقع برگشت تابلوي مقابل توجه‏ام رو جلب كرد “اداره رسيدگي به اسناد پزشكي / اداره نظارت و ارزشيابي”.
دوباره رفتم نزديك پسرك. مردم بي‏تفاوت از كنارش رد مي‏شدن حتي به حركات و كلماتي كه مي‏گفت اعتنا نمي‏كردن. “آق آ وَ وزن وزن كُ كنين”. يكبار شنيدم گفت :”عجب نامردائين.”
مرد ميانسالي از داخل اداره يك بطري آب براش آورد ، طفلكتي وقتي آب رو نوشيد چيزي نصيبش نشد ، آخه در بطري بسته بود. مرد سريع در اونو باز كرد و يه چيزي گفت كه پسرك غرق خنده شد (خنده‏اي شاد شاد ، بدون هيچ ريا و تصنعي).
چند دقيقه بعد هم فردي يك سكه صد ريلي بهش داد و رفت. سكه روي زمين افتاد ، دقيقه‏اي طول كشيد تا تونست سكه رو برداره و توي جعبش بذاره.
دلم ديگه تاب نياورد ، كمي نزديك تر شدم ولي مي‏ترسيدم كه نكنه با اون رفتار جاسوسانه‏اي كه داشتم ترسونده باشم‏اش. شكلاتي از كيفم در آوردم و مقداري پول هم از جيبم ، رفتم روي وزنه ، بازم 64. پول رو بهش دادم ، گذاشت توي جعبش.تا اومدم كه شكلات رو براش باز كنم گفت:”خُ خو دم” شكلات رو توي دست چپش گذاشتم. فقط نكاهش مي كرد ، چند لحظه بعد پرسيد:”چي چيه؟” دوبار كلمه‏ي شكلات رو تكرار كردم (تا بحال نه چنين چيزي ديده بود و نه چنين كلمه‏اي شنيده بود). روبروش نشستم ، ديگه به اطرافم توجهي نداشتم ، »به چهره‏ي كودكانه و معصومش ، به دست راستي كه قدرت حركت نداشت ، و انگشت‏هاي بهم چسبيده‏اي كه توان برداشتن چيزي نداشتند« خيره بودم. پرسيدمش چند سالته؟ “شو شون شونز ده”. شكلات رو باز كردم، روي پاش گذاشتم كه تكه‏اي ازش بكنه و بخوره، گفت:”خُ خودَت” تكه‏اي كندم و خوردم ، تكه‏اي هم بر دهانش كردم. خوردن براش سخت بود ، دوباره گفت:”خودت”. گفتم: اين مال تو. من خوردم ، هنوزم دارم ، اينو تو بخور.
شكلات رو توي داستش گذاشتم كه هر جور دوست داره بخورش.
دست خانمي همراه يك اسكناس صد تومني تمام سكون و سكوت و آرامش محيطم را بهم زد. باز هياهو و بوق و ماشين.
در برگشت با سرعت از خيابون‏ها گذشتم بي آنكه چيزي نظرم رو جلب كنه حتي اون »كودك روزنامه فروشِ معلول ذهني كه عينك ته استكاني به چشم داشت« با سرعت از كنارش گذشتم و رفتم دنبال دل‏مشغولي‏هاي روزمره‏گي.

06.03.07

در شهر ما

نوشته شده در در شهر ما در 12:45 ق.ظ با asemansoft

در شهر ما چه مي‏گذرد. هر روز هزاران واقعه رخ مي‏دهد كه از آنها باخبر نمي‏شويم. خُب به ما ربطي هم نداره ، نه تاثيري بر روند روزانه ما دارن نه سودي و نفعي. (مثلِ فلان دختر عروش شد ، فلاني از فلاني طلاق گرفت. پدر حاج محمود به رحمت حق رفت يا پسر سيد كاظم رفت كربلا) حتي اتفاق‏هاي روزانه خودمون به دليل مشكلاتِ روزمره به آسوني فراموش مي‏شن.(مثل هفته قبل چهارشنبه نهار چي خوردي؟) اينها مهم نيستند ولي آيا همه‏ي اتفاق‏هايي كه دور و بر ما مي‏افته مي‏بينيم؟ مهم‏هاش رو نگه مي‏داريم بقيه‏اش پاك. تصميم گرفتم امروز يك‏كم چشم‏هامو باز كنم ، حواسم رو جمع كردم ، بسم الله گفتم و از خانه بيرون آمدم. از خونه كه اومدم بيرون اولين چيز كه ديدم درخت همسايه روبرويي بود بعد درخت خودمون بعد درخت همسايه. همه‏ي اونه درخت بودند. چي! درخت چنار. همين؟ ، آره. اينها كه با هم فرق دارن پس چرا همه‏شون فقط يه اسم دارن!!؟ توي همين فكرها بودم كه از دور نوجوون ده دوازده ساله‏اي رو ديدم. باور نمي‏كردم ، سيگاري تو دستش بود و هرزگاهي پكي ميزد و داد مي‏زد “نمکيه ، نون خوشکه داري بردار و بيار”. نزديك‏تر شد صورت كثيف و آفتاب‏خورده‏اي داشت ، جاي چند زخم‏رو مي‏شد تو صورتش ديد ، كمي هم مي‏لنگيد. چشم ازش بر نداشتم ، ذهنم شروع كرد به جستجو تا نشاني از اين كودكِ زخم خورده پيدا كنه. و پيدا كرد… يادتون هست وقتي بچه بودين ، مامان بابا مي‏بردنت بيرون ، وقتي يكي از همين بچه‏ها رو مي‏ديدي بِهِت مي‏گفتن : “عزيزم ، نازنينم ، گُلَكُم اگه درس نخوني فردا مثل اين‏ها بايد تو خيابون‏ها بخواني…”. و ما از ترس اون بچه ديوهاي کوچولو خوب مشق‏هامون رو مي‏نوشتيم و شب‏ها زود مي‏خوابيديم. ام حالا (همين امروز) فهميدم كه نه ، با تمام اشتباه‏ها و خطاها و بديهايي كه كردم مادر هنوز هم در آغوشم مي‏گيرد و پدر آنچه دارد در اختيارم مي‏گذارد. چه ساده باور داشتيم. تا امروز حتي نشاني از اين آواره‏گان نداشتم ، شايد اصلاً آنها نيز در خواب بوده‏اند(مثل چشمانم تازه بيدار شده‏اند و به كوچه آمده‏اند). در چند كوچه آنطرفتر هم پيرمردي (تقريباً هفتاد ساله‏) داشت به دنبال انگشتري افتاده در لابه‏لاي آشغال‏ها مي‏گشت! قوطي و چند خرده آشغال را در كيسه‏اي كرد و بر پشتش گذاشت و رفت. به‏كجا؟ نمي‏دادنم ، فكر كنم انگشترش آنجا نبود شايد به سراغ سطلي ديگر رفته است. از جوان سي‏وپنج ساله نمكي يا جوانِ سي‏ ساله اسكاچ فروش يا پيرمرد گل‏فروش چيزي نديدم. بگذاريد… تصويرهاي مبهمي از پيش چشمان جستجوگرم مي‏گذرد ، بي‏هيچ كلام و گفت و شنودي. داره يادم مياد. هفته‏ي قبل… پسرك دفتر مشقي پهن كرده بر زير نور چراغِ شهر. گه‏گاه سري بلند كرده و مي‏گويد “آقا خانم وزنم(ترازو) دقيقه ، تو رو خدا ، هر چي خواستين بدين(بدهيد)”. اما آنقدر مست بودم و در خود كه گويي آن لحظه نديدمش. يا آن پيرمرد عليل ، كه بسختي مي‏خواست از عرض خيابان بگذرد. و يا اين پيرِ كورِ فلوت‏زنِ تنها (نه ، خداي من ، چند سال پيش نيز او را ديده بودم ، خانومش زير بغلش را مي‏گرفت) چه خوب مي‏نوازد ، سال‏ها بود صدايي به اين آشنايي نشنيده‏بودم. ميليون‏ها ميليون چشم هر روز شايد هزاران هزار كودك و پيرمرد و بيوه‏زناني هستند كه در التماس يك نگاه مهربانند ، ولي افسوس. واي بر ما. ذهن بمحض ديدن چرتكه خويش را برداشته و با چند ضرب و تقسيم و جمع مي‏گويدت درآمد آنها بيش از توست ، نگاهشان مكن. چرا خودت آبميوه‏اي نخوري كه هم برات مفيده و هم ضروري ، اگه به اين چيزي بدي ميگه يارو شوت بود. اونم كه خرج اعتيادشه ، اينم كه جوونه ، فلاني ادا در ميارده هيچ مرگيش نيست. به همين روال هيچ ريالي از كيسه خرج نشد.(ايول هوشِ فعالِ من) آيا هيچ نگاه معصومي را ديده‏ايم يا دستي بر سر يتيمي دردمند كشيده‏ايم؟ ، آيا انسانيت همين است كه ماييم؟