06.18.07
نوشته شده در متفرقه در 12:10 ق.ظ با asemansoft
امشب فوتبال اسپانيا چشم در راه قهرمان اين فصل خود بود ، اما درسي در پي داشت كه شايد ما را تكاني دهد…
دقيقه 67 ، مايوركا 1 – رئال مادريد 0
اما بازي 90 دقيقه است و اين مردان رئال بودند كه 3-1 جشن قهرماني بپا كردند.
فردوسيپور نكتهاي گفت آيا اگر از اول رئال برندهي بازي بود ، ارزش و لذت اكنون را داشت؟!
مسلمناً جواب نه است. اگر ما نيز چون فرشتگان بيگناه زاييده شده و بيگناه زيست ميكرديم ، ارزش قدمهاي برداشته شده را ميدانستيم؟ كمال مفهمومي برايمان داشت؟ تعالي و قرب الهي چه؟ نه آنها كلماتي بودند كه در دايرهالغتي بيان نگشته و زباني آنرا نزاييده بود.
لذت رسيدن به مسير آن است ، هر آنچه مسير صعبالعبورتر باشد و ما را به سختي بيشتر بيافكند لذت رسيدن و بودن برايمان ملموستر است.
آري اينگونه بايد زيست ، تا آخرين لحظه جنگيد ، با تمام نيرو ، گاه برخورديهايي پيش ميآيد ما را متوقف ميسازند ، ضربهمان ميكنند ، گاه ما را نيز خطايي سر زده ، اما از تلاش بازمان نميدارد… انسان براي همين خلق شده است ، رسيدن با همه شكستها حتي اگر زمان زيادي بايدمان ، زمان از آن ماست اگر در راه گام برداشته و در بيراهها چادر نزده و به نان خشكي دل نبنيديم. آينده را ميتوان تغيير داد ، هستي آنگونه پاسخمان خواهد داد كه به آن ميانديشيم. آري تلاش ما ، در كنار جمعي يكدل و همنوا با رهبري متكي بر دانش و تجربه…
نگران مباشيد بارسلونا هم در نيم قدمي رئال بود شايد سال ديگر او جام را بر سر گيرد
پیوند پایدار
05.30.07
نوشته شده در متفرقه در 2:11 ب.ظ با asemansoft
زيارت در راه به زيارت شيخ خرقان رفتيم. حضور شيخ با تمامي غريبي و تنهايياش قابل درك بود. وقتي بيتوجه به مقامِ والاي شيخ خيره به در و ديوار بودم ، جواني از در وارد شد و دور آرامگاهش چرخ ميزد و ميگريست. باز هم من بياعتنا نوشتهها را ميخواندم.
هر كس در اين سراي آمد نانش دهيد
نانش دهيد از ايمانش مپرسيد
كه هر آنكس در سراي خداي به جان ارزد
البته در سراي ابوالحسن به ناني ارزد
جوان عقب عقب از آرامگاه دور شد و نماز بپا داشت ، آشوبي بپا شد. هي دل غافل! در چه هوايي؟ باورتان نميشود ، ديگر من خود نبودم كه در نماز ايستاده بودم. در دعاي دست هر آنچه دل پنهان داشته بود بازگو ميساخت! پاها قدرت نگاه داشتن كوله بار نيازها و خواهشها را نداشتند ، ديگر نميشد ايستاد سر بر خاك پاك رهگذران نهادم تا كمي از دردِ نبودم بكاهم. گرماي محيط را ديگر تاب نياوردم! ديگر توان بودن را نداشتم ، هنوز محرم اين خانه نهاي. از در آمدي و من از در به در شدم. در ادامه شاهپرك عاشقي را ديدم به استقبالم شتافت. اما چون ديوار شيشهاي بينمان را ديد درنگ را جايز ندانست و خويش را با آن يگانه ساخت ، تا تمامي راه همراهمان باشد. شاهپراكان عاشق بودند يا ديوانه!؟ خويش را فنا ميساختند يا فدا!؟ نميدانم. ولي ميتوان فهميد كه آنها مرگ را پايان بودنشان نميانگاشتند و فقط آنرا به آغوش در ميكشيدند.
پیوند پایدار
05.28.07
نوشته شده در متفرقه در 1:21 ق.ظ با asemansoft
اي کاش همهي آنچه در ذهنها ميگذشت يکجا بيگزندِ انديشه جشني بپا ميساختند ، تا بهرهاي بيکران عايدمان گردد. اي کاش تمامي کلمات بر روي صفحهي سفيد روزگار نقشهاي ماندگار ميساختند بيترس از آنچه نگارشش ميخوانيم ، اي کاش تمامي قالبها(غالبها) را کناري ميگذاشتيم و وزنها از ياد ميبرديم. اي کاش تمامي قلمها دردِ ناگفتههايِ محبوس در سينهشان را برملا سازند تا ناگفتهاي مجال حضورش نبودي. اي کاش ما را روزگار قبايِ غفلت و فراموشي نميپوشانيد تا نام پدرانِ خويش از ياد نميبرديم و هزاران هزار اي کاش ديگر.
آرام را بيقراري و اميد را انتظار بيپايان نبودي و مرا دردِ فردا نخوردي.
پیوند پایدار